علي كوچولو

داشتی تو خونه بالانس تمرین میکردی لحظه آخر پاشنه پات به جای تشک محکم به زمین خورد.

خیلی دردت اومد نشستی و پاتو محکم گرفته بودی و میخواستی  گریه کنی....

مهدی که پشت سرت تمرین میکرد بدو بدو اومدو چند تاضربه به تشک زد مثلا دعواش کرد که پای تو درد گرفته

یکدفعه دردو گریه یادت رفت صداش کردی و زمین و نشونش دادی و گفتی :این و بزن مهدی من پام به زمین خورد.......

مهدی جوندوست هم درحالیکه داشت میرفت دوبار محکم گفت :اوووون نننه !!!!   اون نه!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 آذر 1396 | 16:03 | نویسنده : مامان |

بیشتر موقع ها فقط به انجام کارت فکر میکنی و بقیه مسائل و کلا ندید میگیری....

مثلا اگه توپتو بخوای میری میگیریش دیگه به اینکه از کی میگیری و چجوری و عکس العمل چیه،فکر نمیکنی.. ..

ولی جلو مهدی یکم دست به عصا راه میری اگه بخوای تا یک متریشم بشینی ازش اجازه میگیری....

اونم با کلی اخم وتخم بهت اجازه میده........

اصلا اخلاق مهدی مثل مردای قدیمی میمونه حرفشم یکیه و یک درصد سیاستشو ما سه تایی باهم نداریم...

اولاش خیلی سعی کرد با مهربونی و خوبی باهات رفتار کنه ولی الان فقط محکم جلوت وایمیسه ......

وقتی یکلام میگه نه دیگه بیخیال میشی و میری ...میدونی تا شبم تلاش کنی فایده نداره......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1396 | 0:03 | نویسنده : مامان |

برای کارهای خوبت ستاره میگیری و اگه مهدی و اذیت کنی ستارتو به مهدی میدم.....

اگه 10 تا ستاره شد براتون جایزه میگیریم....

مهدی بلطف تو امروز 10 تا ستاره گرفت.....

تو رفتی کوچولوترین و داغونترین ماشینتو آوردی دادی مهدی و بعدش گفتی :دیگه نمیخواد براش جایزه بخری من ماشینمو دادم بهش

من:نه براش میگیریم

بعد به سرعت رفتی پیش مهدی و گفتی و داداش منو ببخش انقدر اذیتت کردم ....منو میبخشی

مهدی گفت :لا دادا  لا(از وقتی رفتیم عراق به نه میگه لا )

میخواستی مهدی ببخشدت ستاره هاتو پس بگیری ولی قبول نکرد بعدشم  خیلی سعی کردی که جایزشو نگیره.....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 آذر 1396 | 23:52 | نویسنده : مامان |

15 آبان تولد آرش بود که ما نبودیم وقتی برگشتیم تولدشو گرفت....به آرش میگفتی : رئیس تولد

کلی هم تو جشنش رقصیدی ولی مهدی دقیقا همون موقع خوابید.....

به آرش میگی رشید خان....... یا سردار کل ایران....

ولی آرش و خیلی دوست داری.......




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 | 22:26 | نویسنده : مامان |

شب قبل از رفتنمون به کربلا،با آرش گوشتخوران داشتید...

قبل از خاموش شدن برقها، با هم قرار گذاشتید شب که همه خوابیدند از یخچال گوشت بیاریدو بخورید....

برقها که خاموش شد قابلمه گوشتهارو آوردید و درحالیکه باهم حرف میزدید میخوردید.....

شیکموووووهاااا




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 | 22:19 | نویسنده : مامان |

جلوی مهدی یه لیوان آب بود برای تو یه لیوان چای گذاشتم ،هیچکدومتون حواستون  بهمدیگه نبود یه لحظه مهدی سرشو بلند کرد چای تورو دید تو هم لیوان آب اونو.....

جفتتون پریدید هوا،تو دنبال آب میگشتی و میگفتی آب سرد،مهدی دور خودش میچرخید میگفت :آب داخ

یعنی انقدر خندیدم که به هیچکدومتون نتونستم کمک کنم شما دوتا هم مثل اسفند رو آتیش بالا پائین میپریدید....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 آبان 1396 | 19:34 | نویسنده : مامان |

مشق امروزت عدد 4 بود یکم برات سخت بود

وقتی برگشتم دیدم به جای 4 نوشتی 2

گفتم چرا 2 نوشتی؟

گفتی:خوب دو با دو میشه چهار دیگه




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 آبان 1396 | 19:28 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 58 صفحه بعد