علي كوچولو
X

مهدی خیلی مهربونه و همیشه بین خوراکی و اسباب بازی با تو،تورو انتخاب میکنه وقتی گریه میکنی موهاتو ناز میکنه و آرومت میکنه.....

یه وقتهایی تو بچه بازیای اونو تحمل میکنی ....ولی بیشتر موقع ها این مهدیه که خودشو با تو هماهنگ میکنه 

امروز از پنجره دیدم داری پشت سرهم و تند تند میزنی به پشت مهدی....

همونجا بهت گفتم از دستت ناراحتم باهات حرفم نمیزنم

هیچی نگفتی و رفتی......

یه لحظه برام سوال شد چرا اول ازت دلیل کارتو نپرسیدم از تو بعید بود اینکارها......

دوباره صدات زدم پرسیدم چرا بچه رو میزدی

گفتی مامان فکر کردم گوجه سبز پریده گلوش،ولی اشتباه کردم

یعنی فقط خجالت کشیدم از کارم همییییین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 | 23:47 | نویسنده : مامان |

تو:مامان من امروز تو باشگاه فونفالیست شدم

من:چی چی

تو:فونفالیست دیگه

من:چجوری

تو:وسطی آخرین نفر شدم تو زمین ،مربی گفت فونبالیست شدم

من:مطمئنی نگفت فینالیست؟؟!!!!!

تو:آره همون دیگه فونفالیست!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 22:12 | نویسنده : مامان |

یعنی برو خداروشکر کن منو بابا اعتقادی به آموزش رسمی و کلاس ،قبل از 7 سالگی نداریم ..... 

کلاس شطرنج هم به کلاسهات اضافه شد به درخواست واصرار شدید خودت....

اولاش بخاطر اینکه تمرکزت بره بالا باهات بازی میکردم ولی شدیدا علاقمند شدی.....

نمیدونم چرا شانست تو مربی انقدر زیاده.....و مربی های فهمیده و خوبی گیرت میاد......روز اول که رفتیم بهت گفت مهره هارو بچین.....

خیای ریلکس و محکم نشستی و باهاش بازی کردی

بابا از رفتارت خیلی ذوق کرده بود از اعتماد به نفس بالات

جدی و راحت برخورد کردی 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:31 | نویسنده : مامان |

با بابا رفتید عطاری،نمک بگیرید که فروشنده از رو قیافه تو مزاج منم گفت با اینکه مزاجت به بابات رفته.....

دفعه بعد منم باهاتون اومدم خیلی اطلاعاتش بالا بود خیلی

کم خونی شدید من وکه همیشه درگیرش بودم و به راحتی درمان کرد 

تو و مهدی خوشبختانه مزاجتون به بابا رفته ولی تو صفراوی معتدل و مهدی صفراوی دو آتیشه شده،به خاطر همین رنگ پوست و موهاش تیره تر شده....

سرعت گردش خون تو مغز و بدن صفراوی ها دوبرابر افراد عادیه بخاطر همین انقدر باهوش وفعالن و اگه درست تربیت بشن از تمام مزاج ها بهترن....

از عطاریه پرسیدم چرا مهدی انقدر از منو باباش تیره تره ،تقصیر تغذیه من تو دوران بارداری بوده؟

که گفت به خاطر صفرای بالاش که از بابا بهش رسیده و باید نماز شکر هم بخونم که پوستتون سفید نشده،پوست سفید اصلا خوب نیست.....

من خیلی خوشحال شدم همش احساس گناه داشتم آخه تو هم اولاش سفید بودی بعد گندمی شدی.....

از اون روز دارم کم کم مزاج هارو بهت یاد میدم صفراوی هارو دیگه زود تشخیص میدی......

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:19 | نویسنده : مامان |

مربی:علی چرا ناخونت بلنده

تو:تا باهاش خودمو بخارونم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:07 | نویسنده : مامان |

مهدی اصلا طاقت گریه ترو نداره تو هم نهایت سوء استفادهتو میکنی....

تامیخوای یه چیزی از دستش بگیری ادای گریه کردن درمیاری مهدی هم بدو بدو بهت پسش میده بعد نازت میکنه و تو هوا بوست میکنه .....

تصور کن یبار بعد نیم ساعت کلنجار رفتن سر گوزنت ،تا گریه کردی دویید سمتت و پسش داد.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 21:51 | نویسنده : مامان |

یبار تو یخچال یدونه آبنبات چوبی بود ....تو مهدی هردوتاتونم اصلا از آبنبات ،تحت هیچ شرایطی نمیگذرید حتی جنگ تن به تن.......

تو که آبنبات و آوردی منو بابا آماده باش شدیم .....طبق معمول التماس از تو و گرفتن مهدی که نیاد طرفت.....

اما تو یخورده ازش خوردی بعد دادیش مهدی.....مهدی هم یکم خورد پسش داد ......انقدر اینکارو کردید که تموم شد .....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 21:43 | نویسنده : مامان |

اینو از زبون خودت مینویسم

امروز من حلقه رو آوردم که یکدفعه به صورت مهدی زدم .....خوب، که بعدش مهدی گریه کرد که آخرش بابا اومد حلقه رو از دست من گرفت انداختش بیرون.......

یکم تند گفتی تا نوشتم منظورت حلقه ورزشی بود که سه بار باهاش مهدی و زدی البته هر 3 بارشم قصدی نبود و خورد بهش.......




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 18:39 | نویسنده : مامان |

یه مدت خیلی "چرا"میگی......جرف از دهن ما درنیومده میپرسی چرا؟؟

جوابتو میدیم آخرش میپرسی چرا

انگار عادت کردی

مثلا یبار گفتی من خورشت کرفس دوست دارم....

من:پس خورشت کرفس درست میکنم برات،حالا که انقدر دوست داری

تو:چرا؟؟؟؟!!!

من:چی چرا!!!

تو:من چرا خورشت کرفس دوست دارم؟؟؟

من:!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:39 | نویسنده : مامان |

برای مهدی نتونستن یه کلمه تعریف نشده اس .....انقدر به تلاشش ادامه میده تا به هدفش برسه......

یکی از مهم ترین اهدافش آشپزی کردنه.....در فر و باز میکنه و مثل پله ازش میره بالا......و شروع میکنه به آشپزی.....از وقتی تونست راه بره اینکارو کرد....تو هم استقبال شدیدی از این کارش کردی و دوتایی با هم میرید رو در فرو مهدی آشپزی میکنه تو بپر بپر.....

حالا منو بابا دنبال یه راه که جلوتون و بگیریم

از اونجایی که آقا مهدی کلا بی دنده تشریف دارند تا حالا موفق نشدیم فقط خداروشکر حرف ترو میخونه که تو هم رفتی تو گروهش که با هم شلوغ کاری میکنید......تخم مرغ میکوبه زمین....یکی دیگه از اهدافش کوبیدن هر وسیله ای تو تلوزیون....حتی قاشق و از سر غذا برمیداره و رو پاش بلند میشه و امتحان میکنه به تلوزیون میخوره یا نه.....بعضی موقع ها هم که حوصلش سر میره یه چیزی طرف تلوزیون پرت میکنه و همه رو میرقصونه......

تو این مورد جلوشو میگیری و به ماهم خبر میدی......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:16 | نویسنده : مامان |

چند ماه پیش که سریال معمای شاه و میداد، بابا از آهنگ تیتراژش خیلی خوشش میومد میرفت کنار تلوزیون و همرا با سالار عقیلی براتون میخوند.......

انصافا هم قشنگ میخوند ،تو و مهدی هم این آهنگ و خیلی دوست داشتید ،مهدی که میرفت پیش تلوزیون و میگفت ای ایرا .....فکر میکرد هر لحظه که تلوزیون و روشن کنه ای ایرانه

بابا با گوشی خودش از اینترنت دانلودش کرد .....ومهدی عاشق این آهنگ....روزی بالای 100 بار میگه ای ایرا .....واز بابا میخواد براش پلی کنه......حتی با این آهنگ شبها میخوابه....

تا آخرشم با دقت میشینه گوش میده......

حالا تو به این آهنگ حساس شدی و نمیذاری گوش کنه بجاش شازده خانوم ستارو میذاری

اصلا هر آهنگی به جز اونیکه مهدی دوست داره.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 22:11 | نویسنده : مامان |

امروز آخرین روز باشگاهت بود .....نیم ساعت آخرو کلا بازی کرده بودید و خیلی خوشحال بودی.....موقع برگشت شیرینی خامه ایی گرفتی......بعد از اینکه به قول خودت سهم مارو دادی برداشتیش.......

یکساعت بعدش منو بابا داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم صداتون درنمیاد خونه ساکت ساکت بود از شما دوتا هم خبری نبود.......

با مهدی تو آشپزخونه زیر اپن نشسته بودید و جعبه شیرینی دستتون،میخوردید و ریز ریز میخندیدید...... 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 21:58 | نویسنده : مامان |

امروز برای کلاس بازیگریت کلی تیپ زدی موهاتو ژل زدی........براشون خوان سوم رستم و خوندی یکم بلندو تند میخونی که مربیت گفت باهات کار میکنه و درستش میکنه

و میگفت این بچه عالیه عالی.....

مدیر کتابخونه مهدی و عضو افتخاری کرد وبه هردوتاتون کتاب هدیه داد......

این عکس از کانال خود کتابخونه برداشتم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 19:59 | نویسنده : مامان |

رابطت با مهدی عالی شده هرچند هرازگاهی از خجالت هم درمیاید ......تو کارهاش کمکش میکنی امروز کفشاشو براش درآوردی.....بردیش بیرون بعد باهاش آجربازی کردی.....

وقتی مهدی میخواست دنبال بابا بره بیرون....رفتی دستاشورفتی و با لحن بچه گونه گفتی نرو داداش خوبم بمون باهام بازی کن

مهدی اون حرف شنوی که از تو داره از ما نداره......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 16:33 | نویسنده : مامان |

دیروز تو باشگاه دوباره تشویقت کردند ......رو جامپینگ میپریدید......فقط پاجمع سینه زدید ولی محکم زده بودی و خیلی رفته بودی بالا....

مربیتونم گفته بود بزن قدش....

که از حرف مربیت بیشتر خوشت اومده بود و با ذوق تعریف میکردی......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 16:29 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد