عليعلي، تا این لحظه 6 سال و 11 ماه و 11 روز سن دارد
مهدیمهدی، تا این لحظه 4 سال و 11 روز سن دارد

پسرم قند عسلم

ساعد مائد شاهد

تو داستانهایی که براتون میگم این سه تا برادرن و ساعد از بقیه عاقلتره،شاهد کارهای اشتباه زیاد انجام میده و مائد هم بین این دوتاست تا آماده خواب میشید میگید داستان شاهد مائد...... با اینکه علی ومهدی هم تو داستانها هستند هردوتاتون میگید من ساعدم..... دیشب ۳ دیوان و هم به داستان اضافه کردم و کلی خندیدید..... سه تا داداش دیو بودند که سه قلو بودند، یکیشون وقتی ناراحت یا عصبانی میشد داد میزد یکیشون هم حرف بد میزد، یکیشون دست بزن داشت و میزد هیچکس با اون سه تا دوست نمیشد وبازی نمیکرد..... یه روز جارچی های پادشاه همه جا این خبرو میخوندن که فردا عروسی دختر پادشاهه وهمه دعوتن به جز سه قلوها..... سه قلوها طبق معمول داشتند ...
26 تير 1398

گروه دوچرخه سواران پلیس

اون مدتی که بعد از امتحاناتت رفته بودی پیش عزیزجون وباباعباس،عزیزجون میگفت وقتی علی تلوزیون نگاه میکنه ما به جای تلوزیون علی و نگاه میکنیم............ با صددرصد حواست نگاه میکنی و جاهای خنده دارش بلند بلند میخندی و میری تو عمق برنامه....... کارتون رکاب زنان کوهستان و خیلی دوست داری و هر دفعه که میبینیش سریع اسمهاشون و اسم آکادمیشون و میگی ..... پارک هم حتما باید دوچرخه تو بیاری،تو پارک گروه پلیس های گشت زن درست کرده بودی و با دوستات تو پارک مثلا گشت میزدید...... حالا من همش درمورد گروه و دوستی باهات حرف میزدم اندازه " رکاب زنان کوهستان "نتیجه نداشت،خیلی خوب مفهوم گروه و کارگروهی و نشون میدن......  ...
21 تير 1398

پنکیک مخصوص سرآشپز

نیمرو که بلد بودی هروقت گرسنت میشد پا میشدی درست میکردی....., دیروز که پاشدی بابا بهت گفت آرد هم بهش اضافه کنی خوب میشه منم گفتم ماست اضافه کنی...... پنکیک خیلی خوشمزه ایی شد و من فقط روغن تو ماهیتابه ریختم و بقیه کاراش و خودت میکنی ...... امروز که بابا اینا رفتند بیرون ،نمیزاشتی به کارهام برسم میگفتی بریم بیرون.... منم برای اینکه یکم وقت بخرم گفتم آخه الان گرسنمه..... زود رفتی و پنکیک درست کردی روشم کلی شیره خرما ریختی و رفتیم بیرون.... بهت میگفتم خیلی شیره خرما ریختی روش،من اینجوری دوست ندارم..... میگفتی ببین مامان،هر سرآشپزی هرجوری که خودش میدونه غذاشو درست میکنه ،شایدبا بقیه فرق داشته باشه......   ...
11 تير 1398

مشهد عید

عید با عزیزجون و خاله سمیرا وآرش رفتیم مشهد....... شب طرفای ساعت ۱۲ رسیدیم کلاله،دوساعت تو ترافیک بودیم که آخرش منو تو و آرش رفتیم پایین ببینیم چه خبره.... هوا خیلی سرد بودو بارون میومد بعد از ده دقیقه رسیدیم که دیدیم جاده رو سیل برده و با اینکه دقیقا همونجا دوربرگردون بود حداقل یه راه باز نمیکردند دور بزنیم برگردیم،برگشتیم بعد از یکساعت پلیس اومد و همه رو برگردوند گفتند فردا جاده رو باز میکنند...... رفتیم تو کلاله ،یه آقا و خانم اومدند گفتند امشب و برید تو مدرسه ایی که برای اسکان فرهنگیاست...... بعد رفتند و به بقیه ماشین ها میگفتند که برند مدرسه..... نیم ساعت بعد دوباره برگشتند و ایندفعه خودشون جلو رفتند و راه و نشون داد...
6 تير 1398

دلتنگی

یعنی سر سوزن هم دلتون برای همدیگه تنگ نشده،عزیزجون که زنگ زد ، از مهدی پرسید دلت برای علی تنگ نشده ؟ مهدی گفت :نه...... عزیزجون گفت :علی بیاد پیشت؟ گفت :آره ولی بعدش بیام من چند سال چندسال  بمونم پیشت عزیزجووون!!!
29 خرداد 1398

نازنین

بعد از چند روز دوری تو ومهدی داشتم بامهدی حرف میزدم،از کارهایی که بیشتر خوشش میاد و اینا...... پرسیدم نازنین و بیشتر دوست داری یا محمد رضا؟ گفت :نازنین...... پرسیدم :علی وبیشتر دوست داری یا محمدرضا؟ گفت :نازنین..... گفتم قبول نیست باید یکی از اون دوتا رو بگی ..... گفت :ببین مامان من اول نازنین و دوست دارم بعدم ...(یکم فکر کرد)بعدش نازنین و دوست دارم.......
27 خرداد 1398

پیراشکی پزون

چند روز بود میخواستیم پیراشکی درست کنیم امروز بالاخره موفق شدیم البته دلمه برگ مو هم در دست اقدامه....... بابا مهدی و برد،از ساعت ۲ لباس پوشیده بودی بری نونوایی،خمیرو آرد بگیری،هرچی بهت میگفتم تا ساعت ۴ باید وایسی قبول نمیکردی،آخرش ساعت سه و نیم رفتی ..... که بهت گفتند یکساعته دیگه....... حالا فکر کن تو اون یکساعت منو دیوونه کردی تا ۶۰ میشمردی بعد ساعت دقیق و از من میپرسیدی خلاصه یک دقیقه یک دقیقه رفتیم جلو تارسید به چهارو بیست دقیقه....... گفتی من دیگه طاقت ندارم میرم...... خداروشکر آماده بودو گرفتی آوردی، بعد سیب زمینی هارو خورد کردی من پیازهارو...... مواد داخل پیراشکی حاضر شد رفتیم سراغ خمیرها...... تو با ور...
4 خرداد 1398

ژنجیل

با مهدی رفته بودیم پارک،تو سر کلاس بودی....... اولش که با بچه ها دوست شد بلند بلند و تند تند از تو میگفت،..... میگفت داداشم ربات میسازه و بلده کتاب بخونه و ....... کلا با افتخار ازت تعریف میکرد...... روی تاب نشسته بود که گفت :مامان زنجیل تاب و گرفتم..... بهش گفتم :زنجیل نه زنجیر...... دوستش که یه دختر کوچولو بود گفت :مهدی ژنجیل درسته بگو ژنجیل.... هیچی دیگه اومدیم ابروشو درست کنیم چشمشم کور کردیم.....
3 خرداد 1398

نون روغنی

داشتم با مهدی نون روغنی درست میکردم،تو بیرون بودی..........  یه خمیر بهش دادم با همون مشغول بود که گفت خودش باید توی تابه بزاره که من نمیزاشتم، مهدی دویید کنار گازو خمیر گرد رو با عجله انداخت تو تابه....... بهش گفتم گرد نمیشه باید صافش کنه...... بعدش که تو اومدی همون حرکت مهدی و با همون عجله زدی.....خمیرتو با عجله انداختی تو تابه...... حالا با اون همه دردسر درستش کردیم فرداش چندتاشو بردی مدرسه...... همشونو فروخته بودی و چندتا هم پیش فروش کرده بودی فردا ببری..... گفتم یعنی یدونه هم خودت نخوردی؟دیگه عمرا برات درست کنم..... هر چی مونده بود با مهدی خوردیم  ...
29 ارديبهشت 1398