علي كوچولو

مهدی اصلا طاقت گریه ترو نداره تو هم نهایت سوء استفادهتو میکنی....

تامیخوای یه چیزی از دستش بگیری ادای گریه کردن درمیاری مهدی هم بدو بدو بهت پسش میده بعد نازت میکنه و تو هوا بوست میکنه .....

تصور کن یبار بعد نیم ساعت کلنجار رفتن سر گوزنت ،تا گریه کردی دویید سمتت و پسش داد.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 21:51 | نویسنده : مامان |

یبار تو یخچال یدونه آبنبات چوبی بود ....تو مهدی هردوتاتونم اصلا از آبنبات ،تحت هیچ شرایطی نمیگذرید حتی جنگ تن به تن.......

تو که آبنبات و آوردی منو بابا آماده باش شدیم .....طبق معمول التماس از تو و گرفتن مهدی که نیاد طرفت.....

اما تو یخورده ازش خوردی بعد دادیش مهدی.....مهدی هم یکم خورد پسش داد ......انقدر اینکارو کردید که تموم شد .....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 21:43 | نویسنده : مامان |

اینو از زبون خودت مینویسم

امروز من حلقه رو آوردم که یکدفعه به صورت مهدی زدم .....خوب، که بعدش مهدی گریه کرد که آخرش بابا اومد حلقه رو از دست من گرفت انداختش بیرون.......

یکم تند گفتی تا نوشتم منظورت حلقه ورزشی بود که سه بار باهاش مهدی و زدی البته هر 3 بارشم قصدی نبود و خورد بهش.......




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 18:39 | نویسنده : مامان |

یه مدت خیلی "چرا"میگی......جرف از دهن ما درنیومده میپرسی چرا؟؟

جوابتو میدیم آخرش میپرسی چرا

انگار عادت کردی

مثلا یبار گفتی من خورشت کرفس دوست دارم....

من:پس خورشت کرفس درست میکنم برات،حالا که انقدر دوست داری

تو:چرا؟؟؟؟!!!

من:چی چرا!!!

تو:من چرا خورشت کرفس دوست دارم؟؟؟

من:!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:39 | نویسنده : مامان |

برای مهدی نتونستن یه کلمه تعریف نشده اس .....انقدر به تلاشش ادامه میده تا به هدفش برسه......

یکی از مهم ترین اهدافش آشپزی کردنه.....در فر و باز میکنه و مثل پله ازش میره بالا......و شروع میکنه به آشپزی.....از وقتی تونست راه بره اینکارو کرد....تو هم استقبال شدیدی از این کارش کردی و دوتایی با هم میرید رو در فرو مهدی آشپزی میکنه تو بپر بپر.....

حالا منو بابا دنبال یه راه که جلوتون و بگیریم

از اونجایی که آقا مهدی کلا بی دنده تشریف دارند تا حالا موفق نشدیم فقط خداروشکر حرف ترو میخونه که تو هم رفتی تو گروهش که با هم شلوغ کاری میکنید......تخم مرغ میکوبه زمین....یکی دیگه از اهدافش کوبیدن هر وسیله ای تو تلوزیون....حتی قاشق و از سر غذا برمیداره و رو پاش بلند میشه و امتحان میکنه به تلوزیون میخوره یا نه.....بعضی موقع ها هم که حوصلش سر میره یه چیزی طرف تلوزیون پرت میکنه و همه رو میرقصونه......

تو این مورد جلوشو میگیری و به ماهم خبر میدی......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:16 | نویسنده : مامان |

چند ماه پیش که سریال معمای شاه و میداد، بابا از آهنگ تیتراژش خیلی خوشش میومد میرفت کنار تلوزیون و همرا با سالار عقیلی براتون میخوند.......

انصافا هم قشنگ میخوند ،تو و مهدی هم این آهنگ و خیلی دوست داشتید ،مهدی که میرفت پیش تلوزیون و میگفت ای ایرا .....فکر میکرد هر لحظه که تلوزیون و روشن کنه ای ایرانه

بابا با گوشی خودش از اینترنت دانلودش کرد .....ومهدی عاشق این آهنگ....روزی بالای 100 بار میگه ای ایرا .....واز بابا میخواد براش پلی کنه......حتی با این آهنگ شبها میخوابه....

تا آخرشم با دقت میشینه گوش میده......

حالا تو به این آهنگ حساس شدی و نمیذاری گوش کنه بجاش شازده خانوم ستارو میذاری

اصلا هر آهنگی به جز اونیکه مهدی دوست داره.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 22:11 | نویسنده : مامان |

امروز آخرین روز باشگاهت بود .....نیم ساعت آخرو کلا بازی کرده بودید و خیلی خوشحال بودی.....موقع برگشت شیرینی خامه ایی گرفتی......بعد از اینکه به قول خودت سهم مارو دادی برداشتیش.......

یکساعت بعدش منو بابا داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم صداتون درنمیاد خونه ساکت ساکت بود از شما دوتا هم خبری نبود.......

با مهدی تو آشپزخونه زیر اپن نشسته بودید و جعبه شیرینی دستتون،میخوردید و ریز ریز میخندیدید...... 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 21:58 | نویسنده : مامان |

امروز برای کلاس بازیگریت کلی تیپ زدی موهاتو ژل زدی........براشون خوان سوم رستم و خوندی یکم بلندو تند میخونی که مربیت گفت باهات کار میکنه و درستش میکنه

و میگفت این بچه عالیه عالی.....

مدیر کتابخونه مهدی و عضو افتخاری کرد وبه هردوتاتون کتاب هدیه داد......

این عکس از کانال خود کتابخونه برداشتم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 19:59 | نویسنده : مامان |

رابطت با مهدی عالی شده هرچند هرازگاهی از خجالت هم درمیاید ......تو کارهاش کمکش میکنی امروز کفشاشو براش درآوردی.....بردیش بیرون بعد باهاش آجربازی کردی.....

وقتی مهدی میخواست دنبال بابا بره بیرون....رفتی دستاشورفتی و با لحن بچه گونه گفتی نرو داداش خوبم بمون باهام بازی کن

مهدی اون حرف شنوی که از تو داره از ما نداره......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 16:33 | نویسنده : مامان |

دیروز تو باشگاه دوباره تشویقت کردند ......رو جامپینگ میپریدید......فقط پاجمع سینه زدید ولی محکم زده بودی و خیلی رفته بودی بالا....

مربیتونم گفته بود بزن قدش....

که از حرف مربیت بیشتر خوشت اومده بود و با ذوق تعریف میکردی......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 16:29 | نویسنده : مامان |

تو هفته یه روز صبحانه پنکیک درست میکنیم......

یکبار شبش هماهنگ کردیم فرداش درست کنیم....اما صبح هرچقدر منتظر موندم بیدار نشدی منم دلم نمیومد بدون تو درست کنم عاشق اینکاری......

بالاخره ساعت 10 اومدم سراغت انقدر بوست کردمو نازت کردم تا یکم بیدارشدی بغلت کردم گذاشتمت رو اپن،ظرف و قاشق و دادم دستت.......

الان هروقت قرار میذاریم فرداش پنکیک درست کنیم میگی با بوس بیدارم کن ولی ایندفعه ناز کردنش بیشتر باشه........




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 | 12:31 | نویسنده : مامان |

پریشب تو مسجد یه حرکت زدی که خیلی ذوق کردم ......

درسته خیلی به قول خودت شلوغ کاری میکنی در عوضش انگار پخته ترم میشی....

دو تا دختر 7-8 ساله بودن که انگار مراقب بودن بچه ها شلوغ نکنن......میومدن طرف تو ،که میرفتی اینورو اونور و یا با بقیه بچه ها بازی میکردی اصلا واینمیسادی ببینی چی میگن بنده خداها.......

مهدی خیلی ذوق کرده بود میدوید و بلند بلند میخندید........

رفتن طرف مهدی و دعواش کردن مهدی هم با جدیت جلوشون وایساده بودو داد میزد علا علا

صدای مهدی خیلی بلنده دیگه وقتی داد بزنه دیگه هیچی.....علا میگفت و به زبون خودش دادو بیداد میکرد. ........آخر مسجد بودی صداشو شنیدی دویدی با یکدستت مهدی دادی پشت سرت و محکم جلوشون سینه سپر کردی و نگاشون کردی.......

میدونستم منتظر یه حرکتی تا حسابشونو برسی که پا شدم .......

خیلی خیلی دوستت دارم مرد کوچولوی مهربون من...........




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 | 9:03 | نویسنده : مامان |

الان ایام فاطمیه است ظهر رفتیم امامزاده.....اولش که دسته اومد رفتی وسط دسته و شروع کردی به سینه زنی ،مهدی هم بدوبدو خودشو بهت رسوند باهم سینه زنی میکردید یدست مهدی و گرفته بودی......حیاط بزرگی داشت راحت برای خودت بازی میکردی.....منم دورادور داشتمت.....موقع ناهار گرسنت شده بود همش میپرسیدی پس کی شام میدن.....

موقع نماز مهدی پیش بابا بود که وقتی بابا داشت نماز میخوند سرش بین نرده ها گیر کرده بود....

شب رفتیم یه مسجد جدید که همگی خیلی از فضاش خوشمون اومده بود مسجد گرد بزرگی بود که طبقه اولش مردونه بود طبقه بالاشم گرد بود که نرده داشت پایین و میدیدی ،قشنگترین مسجدی بود که تاحالا دیدم....حالا سرتو لای نرده هاش گیر کرد کلا با قربان بچه جون تفاهم دارید.. . .....




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 اسفند 1395 | 21:43 | نویسنده : مامان |

دیروز بستنی قیفی گرفتید مهدی سیر بود آروم آروم میخورد آب میشد میریخت رو لباسای خودش و من..........

تو یه حرکت تو یطرفشو گاز گرفتی من یکطرف بستنی و 

مهدی انقدر عصبانی شدو گریه کرد که بابا جفتمونو نزدیک بود از ماشین بندازه بیرون......

فکر کنم قربان بچه داره کم کم لوس میشه ها




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 15:56 | نویسنده : مامان |

دیروز رفتیم برات لباس بخریم...   بابا و مهدی رفتند جای پارک پیدا کنند......رفتیم یه لباسفروشی بچه گونه...... 

خیلی شلوغ بود تو هم از فرصت استفاده کردی و هرکاری دلت خواست انجام دادی.....

میرفتی تو قفسه های پشت کانتر ،برای خودت لباس برمیداشتی ،در اتاق پرو هارو بازوبسته میکردی ،بچه های آروم اونجارو فعال کرده بودی،من که خون خونمو میخورد.....

از همه بدتر داد میزدی علمدار سپهدار آقا امیدو نگه دار یا شعار راهپیمایی 22 بهمن و که با بابا عباس رفته بودید الله اکبر خامنه ایی رهبر

سه تا دختر کوچولو اونجا بودن که پشت سرت راه افتاده بودن و به دقت کارهاتو رصد میکردن

بعد از اینکه شلوارتو تو اتاق پرو عوض کردی درو که باز کردم سه تاشون که پشت سر هم وایساده بودن سرشونو خم کرده بودن تورو ببینن......

فقط خداروشکر تیپت یجوریه که تقریبا همه لباسا بهت میاد که به بابات رفتی .......لباس خریدن برات فقط همین حسن و داره وگرنه آدمو دیوووووونه میکنی دیووووونه......

حالا موقع حساب کردن دیدم کارت تو کیفم نیست 

تصور کن بعد از گذشتن از هفت خوان رستم،دیدم کارتم نیست که اونم کار مهدی بود.....بین خوراکی و کارت ،کارتو انتخاب میکنه و تحت هیچ شرایطی از خودش جدا نمیکنه.....

رفتیم کارتو از خان داداشت یا همون قربان بچه به قول تو گرفتیم و برگشتیم......

رفتی پشت کانتر و کارتو به فروشنده ندادی گفتی خودم باید بکشم.....

اونم کمکت کردو بالاخره تموم شد تموووووووم

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 15:51 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد