عليعلي، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 18 روز سن دارد
مهدیمهدی، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 18 روز سن دارد

پسرم قند عسلم

اولین نماز

  دوروز پیش اولین نمازتو خوندی،دقیقا تو سن ۶ سال و هشت ماه و هفت روز بهم گفتی:مامان خیلی خوبه که ما خوراکیهای کارخونه ایی نمیخوریم تلوزیون هم کم میبینیم ولی یه چیز خیلی مهم و یادت رفته.......یکم فکر کن...... منم یکم فکر کردم گفتم نمیدونم یکم راهنمایی کن..... گفتی :نماز خوندن ،نماز خوندن خیلی مهمه...... بعد توضیح دادی شبکه پویا گفته،و گفتی ببین مامان،تلوزیون برنامه های خوب هم داره...... بعد که بابا اومد پشت سرش سجاده انداختیم و نماز خوندیم...... حالا مهدی هم یه سجاده برداشته بود رفته بود یه گوشه هال و هر کاری بابا میکرد اونم تکرار میکرد و بیشتر ذکرهارو بلد بود ،وقتهایی که با بابا نماز جماعت میرفت همیشه یه مهر برمیداش...
25 فروردين 1398

سوالات بی پایان

داشتیم سیب میخوردیم که پرسیدی:اگه وقتی که شیطان ،آدم و حوا رو گول میزد یکیشون فقط سیب میخورد چی میشد؟ مثلا اگه فقط آدم سیب میخورد اونو از بهشت بیرون میکردند حوا میموند تو بهشت؟چجوری آخه ........ دو ساعت بعدش پرسیدی اگه اون دنیا خدا بهمون جسم داد جسم جوون میده یا پیر؟ جهنمیا چی جسم اونا پیره یا جوون؟!! تازگیا سوالات جالبتر شده و به آسونی قانع نمیشی انقدر سوال میپرسی که دیگه واقعا فکم درد میگیره.........هنوز جواب سوال قبلیتو ندادم از دل جوابم،یه سوال دیگه میپرسی......
12 اسفند 1397

اشتباه

یکی از کارهایی که دوست دارید اینه که من از خاطرات بچگیم براتون تعریف کنم،کلی از خرابکاریام هم براتون میگم...... یه لیوان شربت برای خودت درست کرده بودی دستم خورد شربتت ریخت، بهت گفتم عزیزم من معذرت میخوام حواسم نبود...... گفتی اشکال نداره مامان ،همه ممکنه اشتباه کنن ناراحت نشو......
6 اسفند 1397

تیم خرابکاری

امروز از اون روزها بود،خرابکاری پشت خرابکاری....... صبحش که کتاب قرآنتو یادت رفت(دیگه مسئولیتش با خودته)،بعد اینکه غلط های مشقتو،صبح ساعت یکربع به ۸ درست کردی...... وقتی برگشتی با مهدی رفتید حموم،آب بازی..... همه شامپوهارو خالی کرده بودید و کل حموم پر از کف بود....... یه عسل دارویی داریم مخصوص سرماخوردگی.....فریزرو تمیز کرده بودم وآلبالوهایی که مال خیلی وقت پیش بودو گذاشته بودم بریزم دور،که آبشو ریختید رو عسلها و اونهارو به فنا دادید..... بعد ریخته بودید تو فنجون،برای من آوردید بخورم گلوم خوب بشه، جا اسفندی داغ و گذاشتی رو میز کاردستیت و یه حفره درست کردی..... لباسهای شسته  شده از تو ماشین لباسشویی از دستت...
28 بهمن 1397

راستگویی

امروز به خاطر طرح جابر مدرسه بودم،خانم معلمت گفت که علی یه اخلاق خیلی خوبی که داره اینه که همیشه راستشو میگه،حتی اگه به ضررش باشه.....بقیه بچه ها کلی مغلطه میکنندو آسمون ریسمون به هم میبافند.  
28 بهمن 1397

سر صف

معلمتون یه متن درباره ۲۲ بهمن، بهتون داد تا تمرین کنید هرکی بهتر خوند سرصف بخوندش.... تورو انتخاب کرد ولی یه روز قبلش چند خط دیگه بهش اضافه کرد ،تمرین کردی ولی تو بعضیکلمه ها مشکل داشتی...... سر صف،خوندی و یه دفتر جایزه گرفتی......
20 بهمن 1397

تعطیل رسمی

دیشب مشقاتو ننوشتی،منم خودمو زیاد درگیرش نمیکنم ،در حد یادآوری....... تا خودت احساس مسئولیت کنی و به فکر خودت باشی، صبح پاشدی گفتی :من نمیرم مدرسه ،امروز درس جدید نداریم مشقامو هم ننوشتم و بعدش گرفتی خوابیدی..... منم رگ بدجنسیم گرفته بود بهت نمیگفتم تعطیلی..... ساعت ۱۱ که فهمیدی امروز تعطیل رسمیه،اولش یه نفس راحت کشیدی بعد با ذوق بپر بپر میکردی و میگفتی: خدایا شکرت  
20 بهمن 1397

داداشم ۲

سر ظهر که هوا گرمتر بود با دوچرخه هاتون رفتید تو کوچه بازی کنید،منم دم در وایسادم ...... یگانه و پسرخالش هم بودن. یگانه دوماه از تو بزرگتره......همیشه آخر بازیتون با یگانه به دعوا ختم میشه،پسرخالش امسال خیلی بهتر شده ولی یگانه همچنان با کسی نمیسازه........ مهدی با پسرخالش مسابقه دوچرخه سواری  میداد تو هم توپ بازی میکردی بعدکه مهدی خسته شد از دوچرخش پیاده شد ،دوتا دوچرخه داره یکی که مال تو بود یکی هم که عزیزجون  تیرماه امسال برای تولدش گرفت و رو این خیلی حساسه...... یکدفعه یگانه دوید و دوچرخه مهدی و انداخت مهدی هم دوچرخه اونو انداخت بعد همون داد معروفه رو سرش زدو با دستاش تند تند یگانه رو میزدو میرفت جلو....... انقد...
14 دی 1397