علي كوچولو
X

روز اول مهر




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 مهر 1396 | 0:32 | نویسنده : مامان |

نگران بودیم تو کلاس بند نشی ،ولی خوب باهاش کنار اومدی....

از کلاست خوشت میاد و میگی امروز کلی کیف کردم

روز اول خودم بردمت مدرسه.....

البته روز آشنایی با مدرسه رو نرفتیم 

عزیزجون میگفت آشنایی با مدرسه برای تو نیست برای بقیه بچه هاست تو احتیاجی به این چیزا نداری

درست هم میگفت روز اول اصلا برات مهم نبود وارد یه محیط جدید شدی ........

یکساعت سر صف نگهمون داشتند و زیر آفتاب کلی مزخرفات سرهم کردند تو نصفشو نشسته بودی بقیشم ادا درمیاوردی....  

سر کلاس هم رفتی با حسن روی یه نیمکت نشستی ،حسن هم قد مهدی ولی انقدر زبل و زرنگ که نگو

وقتی مامانش صورتش و گرفت گفت حسن خشن نشو و چندبار تکرار کرد ترجیح دادم جاتو عوض کنی

ولی دخالت نکردم تا خودت یکاری کنی که فرداش از دستش عصبانی بودی که اذیتت میکنه دفترتو خط خطی میکنه......

بابا میخواست بیاد مدرست که نذاشتم گفتم فقط خودش باید یکاری کنه که به معلمت گفتی و حسن و بردند رو تک صندلی....کلا با هیچکس نساخت....

یازده نفرید سه تاتون قدتون بلنده بقیه هم قد مهدی.....

بعد کوچولوهارو اذیت میکنن.....

متین که کلاس اولی هارو هم میزنه ......همون روز اول گفتی متین تو حیاط خوبه تو کلاس اخلاقش بده

اصلا طاقت سرکلاس موندن و نداره ....معلم عکس کاراشو برای مامانش میفرسته.....تنها کسی و که نمیزنه تویی....

حسین هم تو صف پشت سرت بود و خوشحال و خندان کلا شیطنت میکنه....

نمیدونم چرا بچه ها انقدر خشن شدن....قبلا یدونه بچه خشن به زور پیدا میشد ولی الان یه بچه آروم ،پدیده نادریه...

ولی بازم خداروشکر همکلاسی عصبی ندارید بعضی ها با خنده مشتو لگد میزنن که بالاخره پسرن دیگه...تو ذاتشونه

رنگ آمیزیت خوب شده دوتا شعر هم حفظ کردی

البته شعرهای طولانی.....که برای ماهم حفظش سخته

کلا دید خوبی به پیش دبستانی ندارم اصلا ضرورتی نداره،

کلاس شطرنجتم خصوصی شد .....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 مهر 1396 | 0:24 | نویسنده : مامان |

با عزیزجونو خاله ها و دایی رفته بودیم پارک قیطریه....

که باید اسمشو بزارن پارک گربه ها.....از هرجای تهران گربه پیدا میکنن میارن تو این پارک ....

همینجوری که داری راه میری سرراه گربه ها مشغول استراحتند .....

حالا بین اینهمه گربه دربدر،یه آقایی قلاده سگشو باز کرده بود سگه هم پرجنب و جوش......اومد طرف ما،من پریدم بغل عزیز جون،بعد رفت سراغ توپ محمدرضا.....منو عزیزجون گفتیم الان بچه میترسه ،ولی محمدرضا یه لحظه برگشت دیدش حتی تعجبم نکرد چه برسه که بترسه،سگه چسبیده بود بهش

بعد صاحبش قلادشو بست وتوضیح داد که برای نگهداری از بچه داره تربیت میشه.....

دلم برای سگ سوخت ما آدما میبریم با شما ابوالعجائب ها سروکله میزنیم خدا به داد سگه برسه.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 شهريور 1396 | 0:16 | نویسنده : مامان |

اردو امروز کلی بهت خوش گذشته بود با ایلیا و بنیامین بودی......

مهدی هم پیشتون بود همون اولش به بچه ها گفتی داداشتو دعوا نکنن چون لج میکنه و بدتر میشه هرکاری که کرد فقط صحبت کنند....

ولی خوب ظاهرا بنیامین تحملش کمتر بودو مهدی ودعوا میکرد ولی مهدی عین خیالش نبودوکار خودشو میکرد.....

حالا اومدی خونه انگار انرژیت بیشتر شده بود ......

معمای امروزتو طرح کردم ،رفتی خودکارو سررسید و آورده بودی ولی من هیچی به ذهنم نمیرسید .....

بعد ازچندروز موندن توی جنگل ،خسته و گرسنه به یه مزرعه میرسی که یه خونه با یه یخچال پرخوراکی داره،خونه آخر مزرعه بود ولی اول مزرعه،یه گاو نر خشمگین و یه سگ نگهبان بزرگ بود .....

راه حل برای رسیدن به خونه باید میدادی......

البته شکل گاو و سگ و بابا کشید برات.......

نیم ساعت سه تایی سرش بحث کردیم مهدی خواب بود ...

راه حلها جالب بود  انداختن تور،شلیک تیر بیهوشی ،دادن علف و گوشت آلوده به مواد بیهوشی و چند تا راه حل دیگه دادی.....

آخرش گفتم فقط یه قوطی کبریت داری......

گفتی وسط مزرعه از چوبهای جنگل میریزیم بعد نفت میریزیم بعد آتیشش میزنیم دیگه نمیتونن بیان این طرف مزرعه.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 شهريور 1396 | 0:04 | نویسنده : مامان |

بالاخره این راه حل پیدا کردن،امروز جواب داد

میخواستی طنابتو هر جور شده به گردن فیل مهدی ببندی ولی مهدی نمیذاشت.....

راه های زیادی و امتحان کردی ولی از شانست حرف مهدی یکیه و عمرا بشه نظرشو عوض کرد......

اون وسطاش حوصلت سر میرفت یکی میزدی تو سرش،که اونم تلافیشو درمیاورد و دوباره تلاشتو شروع میکردی.....

تا الان که موفق نشدی .....

امروز اردو داری مهدی میگفت من من ......که اونم با خودت ببری

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | 13:23 | نویسنده : مامان |

برای کتابخونه یه میان وعده درست میکنیم و میبریم.....

دیروز با هم پنکیک درست کردیم امروز مسقطی....

آماده کردن وسایلم با تو هستش تا من حاضر شم خوراکی و میوه و قمقمه رو میذاری تو کیف من....

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 شهريور 1396 | 14:50 | نویسنده : مامان |

عصرها که هوا خنک تر و بهتره ،با هم میریم پیاده روی تا کتابخونه......

بعد از چیدن پازل ها و کتاب خوندن،میریم پارک روبروش که تازه ساختنش و خیلی پارک قشنگیه.. ....

یه دست شطرنج رو میز شطرنجش بازی میکنیم و بعد میری زمین بازی که تاب و سرسره داره......

بعدش زمین شن که هرم چرخون و قلاب و تاب بزرگ داره... 

امروز چندتا پسر هم سن وسالت داشتن فوتبال بازی میکردن ولی چون دوتاشون کوچیکتر بودن و سردرنمیاوردن از بازی،همش دعواشون میشد

رفتی بهشون گفتی بیاید وسطی..... که اوضاع بدتر شد همه وایمیسادن وسط،کسی نبود با توپ بزندشون......

من اومدم و با هم یار شدیم .......یهنی پشییییمووون شدم همچین که نگو... .

تورفتی سراغ قلاب و از این سو به اون سو میرفتی واسه خودت ....بچه ها دیگه منو ول نمیکردن هردفعه که میخواستم دربرم انقدر تروخدا خاله میگفتن که پشیمون میشدم تازه برای فردا هم ساعت 6 وقتشونو فیکس کردن...

موقع برگشتن بهت میگفتم زانوهام دیگه مال خودم نیست

تو : پس مال کیه مامان !!!

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 شهريور 1396 | 23:09 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 54 صفحه بعد