پسرم قند عسلم

کیک پزون

الان روزهای پایانیه ساله،منم مثلا میخوام خونه تکونی کنم اول اتاق و مرتب کردم تا رفتم بیرونو برگشتم مهدی رختخوابهارو از تو کمد دیواری ریخته بود پایین،توهم که نمیدونم دنبال چی میگشتی کشوهارو خالی کرده بودی....... تا همونارو جمع کنم رفته بودید تو آشپزخونه،توروی کابینت ،مهدی هم کشودومی و کشیده بود بیرون وروش وایساده بود و موهاش کلا سفید شده بود ..... آرد و با سبزی خشک قاطی کرده بودید و تو غذاساز ریخته بودید داشتید کیک درست میکردیدرو کابینتها و کف آشپزخونه هم پر آرد بود ...... اول چندتا عکس ازتون گرفتم بعدم بهتون گفتم خودتون تمیزش کنید ،که دوتایی رفتید جاروبرقی و آوردید و تا حدودی تمیزش کردید.......
21 اسفند 1396

کلید گاوصندوق

بابا دوتا کلید جدید برای گاوصندوق درست کرد یکیشو برداشتی !!، منو بابا ازت خواستیم کلیدارو دوباره بزاری پیش هم، گفتی ببینید اگه کلیدا باهم باشن گم بشن باهم گم بشن میخواید چیکار کنید؟!!! اینجوری اگه شما کلیدتون گم شد من کلیدمو بهتون میدم!!! مهدی هم برای اینکه جا نمونه اون یکی کلیدو برداشت..... واینگونه بود که دوروزه کل خونه رو ریختیم بهم پیداشون کنیم.........
21 اسفند 1396

روز مادر

هدیه روزمادرت یه دسته گل بود که توی مدرسه با کاغذ رنگی با کمک معلم خوبت درست کردی بابا هم همونجا یه جعبه شیرینی برات گرفت با دسته گلت به من بدی.... ممنون عزیزم دوستت دارم
21 اسفند 1396

کدومو میخوای!!!

کدومو میخوای !!! در واقع ترفندیه برای اینکه زودتر تصمیم گیری کنی......... مثلا دوتا سیب داری کلی اینور اونورش میکنی ببینی کدوم بزرگتره واگه به نتیجه نرسی از مهدی میپرسی کدومو میخوای!!! مهدی معمولا سریع انتخاب میکنه ودقیقا همونی که مهدی انتخاب کرده رو برمیداری اون یکیو بهش میدی یعنی عااااششقتم...
21 اسفند 1396

ماشین

بابا برای تو یه کامیون گرفت برای مهدی اتوبوس....... برام سوال شده بود ایندفعه دیگه چجوری ماشین مهدی و میگیری..... رفتی یه طناب آوردی دوتاشونو بستی به هم ،بعد روی میخ دیوار آویزون کردی...... کلا خیال خودتو مهدی و راحت کردی.....
21 اسفند 1396

پول

میخواستی لوبیاهارو بریزی رو زمین ، گفتی بدو مهدی بدوباهم بریزیم...... مهدی گفت :نه بابا پول داده ..........
21 اسفند 1396

گوی انتقال

شبها برات داستان علی میگم کارهایی و که کردی یا اشتباهاتت و به اسم مهدی میگم که تو به مهدی تو داستان یاد میدی اون کارهارو انجام نده...... یبار برای اینکه جذابترش کنم گوی انتقال و آوردم توداستان بعد جام جهانبین و تالار صد دیوان...... انقدر این داستانهارو دوست داری فقط کافیه بگم اگه اینکارو نکنی داستان نمیگم، امشب حس کردم زیادی تخیلی شده تو داستان گفتم علی همه انگشترهای تالارو گذاشت سرجاش،ازتالار بیرون رفت و ساعدو احضار کرد و بهش گفت انگشتر ساعدوگوی انتقال و به تالار ببره تا دیگه هیچکس نتونه وارد تالار بشه.....ساعد گفت :علی تو پادشاه خیلی خوبی بودی نمیشه نری......... یکدفعه دیدم بغض کردی ، با اینکه خیلی تلاش کردی نتونستی ج...
21 اسفند 1396

خلاقیت

دیدم دوتایی دارید تو اتاق میخندید اومدم دیدم یکی از بالشتهارو خالی کردید روتخت،بعد میپرید روش می گید برف بازی برف بازی........ انقدر داشت بهتون خوش میگذشت که دلم نیومد دعواتون کنم بعد که خسته شدید رفتی چندتا از جورابای خودتونو آوردی با همون برفها پرشون کردیدو عروسک درست کردید بازم دلم نیومد بزنم تو ذوقتون!!!! یکمم برای خلاقیتت تشویقت کردم ولی حرکت بعدیت انداختن اونا دم در بود تا پامون خیس نشه که دیگه صدام دراومد ،چقدرم که عین خیالت بود!!!  
21 اسفند 1396

دیدی علی

هر چی دستتون بگیرید سریع به اون یکی میگید ببین من چی دارم........اسباب بازی خوراکی اصلا یدونه برگ خشکیده،همدیگرو به چالش میکشونید ،اگه دست تو باشه مهدی شبیهشو پیدا نکنه زود میاد پیش من،منم تمام تلاشمو میکنم اگه موفق شدم مهدی بهت میگه :دیییییدیییی علی!!!! یا یکاریو به بابات بگه بابا بگه نه ،من انجامش بدم میگه :دیدی  بابا.......
14 اسفند 1396

گریه

یه ماژیک طلایی داری که برای کاردستیت خریدی......سرناهار قاشق و ظرف مهدی و باهاش رنگ میکردی،بابا چندبار بهت تذکر داد آخرش ازت گرفتش،گریه کردی....... مهدی در حالی که بغض کرده بود گفت :بابا دیگه  آناس نه،علی آناس میخرم(برای بابا آدامس نمیخرم برای علی میخرم). فکر میکرد بابا ماژیکو ازدستت گرفته دستت درد گرفته نمیدونست بخاطره ماژیکه گریه میکنی ،بعد دید گریت بند نمیاد شروع کرد  بلند بلند گریه کردن....... بهت گفتم :علی ،مهدی بخاطره تو داره گریه میکنه...... گریت تبدیل به خنده شد با ذوق پرسیدی واقعا به خاطره منه مامان؟ بعد بغلش کردی و گفتی گریه نکن داداشی جونم ....... منم تا الان دارم از گریه اون موقع مهدی سوءاستفاده م...
12 اسفند 1396