عليعلي، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 6 روز سن دارد
مهدیمهدی، تا این لحظه 3 سال و 5 ماه و 6 روز سن دارد

پسرم قند عسلم

داداش من

داشتید با مهیار گل بازی میکردید که یکدفعه مهدی بلند شد و شروع کردن دادو هوار سر مهیار ازش پرسیدم چی شد؟ با یه حالت عصبانی و شاکی گفت، گفت :سر داداش من داد میزنه...... حالا تو سرگرم بازی بودی و داشتی دیوار درست میکردی اصلا متوجه داد زدن مهیارو دعوا کردن مهدی نشدی...... یبارم مهیار دوچرخه تورو سوار شد ،میخواستی خودت سوار شی ولی چیزی نگفتی..... یه لحظه مهدی برگشت قیافتو دید فقط یه لحظه،رفت دوچرخه رو محکم با دستاش نگه داشت بلندو محکم گفت :از دوچرخه داداش من پیاده شو.....و پیادش کرد و دوچرخه رو داد بهت....... دلم نمیخواد بگم ولی تو درست برعکس مهدی عمل میکنی و بعضی وقتا با مهیار دست به یکی میکنید و مهدی و اذیت میکنید........
17 آذر 1397

دلخور

"دل من دلخوره" چند وقت پیش که این آهنگ و شنیدی همش میپرسیدی دل من دلخوره یعنی چی؟! یعنی دل و میخوره ..... یه آهنگ دیگم بود درمورد دل کلمه" دلگیرم " بود ، میگفتی یعنی دل و میگیره!! ...
28 آبان 1397

صدای گرگ

امروزبا موعود سر کلاس صدای گرگ درآورده بودید که هردوتون از کلاس اخراج شدید میگفتی کارم اشتباه بود نمیدونستم ولی وقتی برگشتم نصف بچه های کلاس کنار دیوار تنبیه شده بودند اینم بگم معلمتو خیلی دوست دارم محکم و با سیاسته ،خوب از پستون برمیاد ،  
9 مهر 1397

کلاس اولی

پسرخوبم کلاس اولی شدنت مبارک باشه و انشالله با سلامتی و موفقیت این مرحله از زندگیت و هم سپری کنی..... روز  جشن شکوفه ها من و بابا و مهدی باهات اومدیم.....مهدی اومد پشت سرت ،سر صف وایساد... تا رفتی سرکلاس نشستی دقیقا مثل پیش دبستانیت بلند گفتی :معلم اجازه برم آب بخورم!!! بعد معلمت گفت یه دست برای مامانا بزنن بزنید برن بیرون ازکلاس.... من نرفتم همچنان عکاسی میکردم که با چشمات ازم خواهش میکردی برم ... الان عکساشو نگاه میکنم کلی میخندم... انقدر مظلوم و آروم که اصلا بهت نمیاد، اگه صبح ساعت ۵ بیدارت کنم تا ۳ نصفه شب به زورنخوابونمت نمیخوابی که!!!! انرژیت تموم نمیشه هیچی انگاری هرچی از رو...
9 مهر 1397

کیک پزون

الان روزهای پایانیه ساله،منم مثلا میخوام خونه تکونی کنم اول اتاق و مرتب کردم تا رفتم بیرونو برگشتم مهدی رختخوابهارو از تو کمد دیواری ریخته بود پایین،توهم که نمیدونم دنبال چی میگشتی کشوهارو خالی کرده بودی....... تا همونارو جمع کنم رفته بودید تو آشپزخونه،توروی کابینت ،مهدی هم کشودومی و کشیده بود بیرون وروش وایساده بود و موهاش کلا سفید شده بود ..... آرد و با سبزی خشک قاطی کرده بودید و تو غذاساز ریخته بودید داشتید کیک درست میکردیدرو کابینتها و کف آشپزخونه هم پر آرد بود ...... اول چندتا عکس ازتون گرفتم بعدم بهتون گفتم خودتون تمیزش کنید ،که دوتایی رفتید جاروبرقی و آوردید و تا حدودی تمیزش کردید.......
21 اسفند 1396

کلید گاوصندوق

بابا دوتا کلید جدید برای گاوصندوق درست کرد یکیشو برداشتی !!، منو بابا ازت خواستیم کلیدارو دوباره بزاری پیش هم، گفتی ببینید اگه کلیدا باهم باشن گم بشن باهم گم بشن میخواید چیکار کنید؟!!! اینجوری اگه شما کلیدتون گم شد من کلیدمو بهتون میدم!!! مهدی هم برای اینکه جا نمونه اون یکی کلیدو برداشت..... واینگونه بود که دوروزه کل خونه رو ریختیم بهم پیداشون کنیم.........
21 اسفند 1396

روز مادر

هدیه روزمادرت یه دسته گل بود که توی مدرسه با کاغذ رنگی با کمک معلم خوبت درست کردی بابا هم همونجا یه جعبه شیرینی برات گرفت با دسته گلت به من بدی.... ممنون عزیزم دوستت دارم
21 اسفند 1396

کدومو میخوای!!!

کدومو میخوای !!! در واقع ترفندیه برای اینکه زودتر تصمیم گیری کنی......... مثلا دوتا سیب داری کلی اینور اونورش میکنی ببینی کدوم بزرگتره واگه به نتیجه نرسی از مهدی میپرسی کدومو میخوای!!! مهدی معمولا سریع انتخاب میکنه ودقیقا همونی که مهدی انتخاب کرده رو برمیداری اون یکیو بهش میدی یعنی عااااششقتم...
21 اسفند 1396

ماشین

بابا برای تو یه کامیون گرفت برای مهدی اتوبوس....... برام سوال شده بود ایندفعه دیگه چجوری ماشین مهدی و میگیری..... رفتی یه طناب آوردی دوتاشونو بستی به هم ،بعد روی میخ دیوار آویزون کردی...... کلا خیال خودتو مهدی و راحت کردی.....
21 اسفند 1396

پول

میخواستی لوبیاهارو بریزی رو زمین ، گفتی بدو مهدی بدوباهم بریزیم...... مهدی گفت :نه بابا پول داده ..........
21 اسفند 1396