X

جیگرم چند وقتیه رو شکم که میخوابی دنده عقب میری بعد ناراحت میشی چرا داری دور میشی

دقیقا شیش ماه که شد رو به شکم برگشتی و از اون موقع هم پوشک کردنت خیلی سخت شده

همش در میری

خیلی چیزا بود که میخواستم بنویسم همشو یادم رفت

عسلم خیلی دوست دارم

زرده تخم مرغ دوست داری

امروزم با علیرضا پسر عمه خوشگلت بازی کردی بعدم بوسش کردی

این شعریه که منو بابا با هم برات میخونیم :من تورو دوست دارم گوگولی مگولی ای

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 اسفند 1391 | 20:31 | نویسنده : مامان |

از 21/12 نا 24/12 تو بیمارستان بستری بودی اول گفتن پنومونی بعد برونشیلولیت

شب اول خیلی بیقراری میکردی بابا به زور خوابت کرد به سروصدا عادت نداشتی همش صدای

گریه بچه ها میومد ،یا صدای خدمه و دکترا همه بلند بلند حرف میزدن منم کلی حرص میخوردم

ولی از فرداش به سروصدا عادت کردی

بابا همش میومد بهت سر میزد ولی انگار ازش سیر نمیشدی همش بهونه بابارو میگرفتی میگفتی بابا

منم صدای ضبط شده بابارو تو گوشیم داشتم تنها چیزی که آرومت میکرد...............

تا میرفتم تو سالن تلفنی حرف بزنم برمیگشتم میدیدم نیستی و همه جا رو دنبالت میگشتم میدیدم

پرستارا بردنت خیلی بهت محبت داشتن برات آهنگ میذاشتن و ازت عکس مینداختن تو هم که کلا دل

شکوندن تو کارت نیست تا میومدن بغلت کنن خودتو پرت میکردی تو بغلشون

یه پرستار خیلی خوشگلم بود که عاشقت بود تو شیفت کاریش تو اون سه روز فقط با تو بازی میکرد

بقیه مامانا میگفتن تروخدا علی مرخص شه اینا یکم به بچه های ما برسن

اتاق خصوصی نداشت نگین نرمی استخون داشت شب آخر که رفت دسشویی استخونای کمرش تق تق

صدا دادو مو برداشت

امیر رضا سرما خورده بود

زهرا کوچولو 6 ماهش بود که سرما خورده بود اونم شب آخر از رو تخت افتاد با پشت سر رو سرامیکا

همون لحظه تمام پیشونیم سوخت و سر درد گرفتم

روز آخر اسهال شدی اولین سرمتم اون روز زدی




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 اسفند 1391 | 15:32 | نویسنده : مامان |

دو ماهت بود که فهمیدم با صدای سشوار آروم میشی حتی اگه دلت درد میکرد اولا سعی میکردم فقط تو

شرایط فورس ماژور ازش استفاده کنم و ازت کلی فاصله داشته باشه اما از وقتی که سرما خوردی بدون

سشوار نمیتونی بخوابی تا خاموشش میکنم بیدار میشی پریشب با بابا پاشویت کردیم خیلی تب کرده

بودی تا نزدیکای صبح بیدار بودیم ولی دیشب بابا خسته بود و با هم تا صبح بیدار بودیم شیرتو میخوردی

سشوارو روشن میکردم میخوابیدی تا خاموش میکردم بیدار میشدی میگفتی ما،ماما

منم کلی انرژی میگرفتم بغلت میکردم تو هال بچرخونمت میدیدم با کلی هیجان داری دوروبرتو نگاه میکنی

و از خواب خبری نیست و این برنامه دیشبمون بود تا صبح که تکرار میشد

فدات بشم که مامان طاقت مریض شدنتو نداره زود خوب شو گوگولی مگولیه مامان

دارو خوردنتو دیگه نگو انگار یه چیز خیلی ترش میخوری کلا قیافت عوض میشه تند تند سرتو تکون میدی

شوتای خوبی به توپت میزنی حتی بعضی موقعها با پات گیتار میزنی

آب دهنتو میندازی تو حلقت و شروع میکنی ق گفتن

تل مامان،دستمال مرطوب،تلفن ،این سه تارو خیلی دوست داری و کلی باهاشون مشغول میشی

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 اسفند 1391 | 17:25 | نویسنده : مامان |

از دوشنبه بعدازظهر رفتيم شمال

رفتيم باغ پرندگان ،رودخونه،دريا،تازه يه دوستم پيدا كردي كه جت اسكي داشت

زود بزرگ شو بريم قايق سواري و ماهيگيري و جت اسكي سواري

خيلي از پرنده ها و حيوونا خوشت اومد كه عكساشو ميذارم

ماماني اولاش بهت ميگفتم علي بي دندون

بعد شدي علي يه دندون،حالا هم علي دو دندون،كي بشه كه بگم علي سي و شش دندون

موقع شير خوردنم بدجوري گاز ميگيري موندم دندون بالاييات كه در بياد ديگه چيكار ميكنيآخ




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 اسفند 1391 | 23:41 | نویسنده : مامان |

امروز اومديم خونه عزيزجون تا عزيزجونو ديدي خنديدي و كلي خودتو شيرين ميكردي

يه عادت بامزه داري اينه كه موقع شير خوردن يكدفه دستتو مياري من بوسش كنم

سه ماه قبل بود كه موقع شيرخوردنتدستتو بوس كردم از اون موقع خوشت اومده و شده جزئ برنامهات

تصور كن من بايد كلي دست آقارو بوس كنم تا شير بخورهقلب

ا




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | 23:11 | نویسنده : مامان |

علی

این عکسای رها کوچولوی دختر عموی نازته

رها متولد 3 فروردین که ماه دیگه به سلامتی میشه یکسالش

تو و رها دوست دارید با هم بازی کنید یکم بزرگتر بشی میتونید با هم بازی کنید

علی

علی

علیعلی

علی

علی

علی

علی

علی

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 19:48 | نویسنده : مامان |

پسر نازنینم 24 دی اولین دندونتو درآوردی

2 بهمن اولین سوپتو خوردی و اولین سیب

شدیدا بابایی شدی هر وقت میذارمت زمین گریه میکنی و اینور اونورتو نگاه میکنی تا بابا رو پیدا کنی میگی

بابا  بابا

با روروئک راه میری

علی

علی

علی

علی

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 19:41 | نویسنده : مامان |

کوچولوی نانازم خیلی وقته که نتونستم وبلاگت و آپ کنم

دیشب یه عالمه مامان بابا گفتی فدات شم دل مارو حسابی آب کردی

وقتی میزاریم تو روروئک خودتو اینور اونور هل میدی

شبا که میخوای بخوابی انقد بر میگردی و اینور اونور میکنی تا بخوابی

تا صبح هم یه دور 360 درجه با هم میزنیم تو میچرخی منم مجبورم باهات بچرخم

وقتایی که خیلی بیقراری میکنی و شیر خوردنت خیلی طول میکشه قبل از خوابیدنت چند بار میخندی انگار از

مامان تشکر میکنی

یه هفته است که داری فرنی میخوری امروز نوبت حریره است

واکسنتم با بابامحمد زدیم که سه روز کمی تب داشتی با آب ولرم و نمک پاشویت کردم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 12:50 | نویسنده : مامان |

پسرقشنگم بالاخره اومدیم خونه خودمون،پریشب ولیمه احمد رضاکوچولو بودکه خیلی بهت خوش گذشت

عکساشو برات میذارم ولی احمد رضا همش خواب بود فقط مامان تونست آخراش ازش عکس بندازه خیلی

جیگرهقلب

فردام عقد عمه فاطمس لبخند




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391 | 12:57 | نویسنده : مامان |

ديروز با عزيزجون و باباعباس فوتبال بازي ميكردي انقده ذوق كرده بودي كه بلند بلند ميخنديدي

شديدا ذوق كرده بودي

آرش جيگرم برات الفباي اوا آورده بود كه خيلي دوست داشتي با عزيزجونو باباعباس بازي ميكردي هر وقت كه ميگفت افرين سريع برميگشتي بابا عباسو نگاه ميكردي ،يجوري كه اگار بابايي ببين بهم گفت افرين

تا صداي بابا عباس و ميشنوي ديگه رو زمين بند نميشي چه برسه كه ببينيش

حتي وقتي كه گريه ميكني تا بابا عباسو ميبيني ميخندي

كلي تاب بازي و توپ بازي ميكنيد توهم خيلي ناقلايي نفسم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 17:22 | نویسنده : مامان |

ميبينم كه عشق شمال شدي شديد

فردا داريم ميريم شمال،خدا كنه هوا افتابي باشه

زياد دوست نداري رو به شكم بخوابي سريع سرفه ميكني بلندت كنم

ولي ديشب باهم سايه بازي كرديم حواستو پرت كردمو به شكم خوابوندمت

با سايه دستم رو ديوار مشغول شدي و بلند بلند ميخنديدي يه بيست دقيقه ايي شد

امروز صبح با عزيز جون رفتيم حجامت كه دكتر گفت الان فصل خوبي نيست فروردين بيارش

عزيز جون خيلي خوشحال شد حجامتت نكردن،دوران حاملگي هم پيشش ميرفتم ،عزيزجون منو لو داد

گفت اين همونه كه حامله بود ميگفت چيكار كنم بچم خوشگل بشه؟نیشخنددكترم گفت خوب خوشگل شد

ديگه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 16:08 | نویسنده : مامان |

علي

 

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 17:34 | نویسنده : مامان |

همون روزي كه احمدرضا كوچولو دنيا اومد عكس شب يلدات برنده شد خاله فهيمه برات فرستاده بود

خاله فهيمه كه اومد اون عكسو برات ميزارم نفسملبخند




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 16:38 | نویسنده : مامان |

علي كوچولوي نانازم چند روز پيش ني ني كوچولوي خوشگل عمو صادق دنيا اومد ميخواستم زودتر بنويسم

كه عكسشو نداشتم انقده جيگره قلبقلباسم قشنگشم احمد رضاستقلب

احمد رضا كوچولو يكماه زودتر دنيا اومد كوچولوي جيگر سومين ا‍‍‍ژدهاي امساله

اوليش رها دختر عموت فروردين تو مرداد احمد رضا دي ايشالله كه دوستاي خوبي براي هم بشيدقلب

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 16:33 | نویسنده : مامان |

ديشب تولد بابا عباس و خاله فهيمه بود كلي ازت عكس انداختم ولي همه جا خاله هات هستن همين يدونه رو ميتونم بزارم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 16:22 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد