امروز با مهدی فوتبال بازی کردید و خیلی بهتون خوش گذشت

چند روز پیش با بغض ازم پرسیدی:مامان چرا اونشب که مهدی و دنیا آوردی

نیومدی پیش من؟؟؟؟؟




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 0:58 | نویسنده : مامان |

یه بارم از دستت ناراحت بودم قند رو چوب مبل ها میکشیدی

بهت گفتم علی من الان از دستت ناراحتم چییکار کنم؟؟؟

لپتو آوردی جلو گفتی خوب منو بوس کن ناراحتیت تموم میشه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 0:56 | نویسنده : مامان |

خیلی خیلی فعالی در نتیجه خرابکاریاتم زیاده

داشتم مهدی و عوض میکردم دیدم صدات داره از بیرون میاد

نگو پنجره اتاقتو باز کردی داری داد میزنی

بهت گفتم علی اصلا نمیشه یه لحظه هم ولت کردا

گفتی خوب مامان ولم نکن

حرف حسابی هم که جواب نداره😂😂😂😂




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 0:54 | نویسنده : مامان |

یه بار که با سوگند رفته بودید باغ،آتیش درست کرده بودید،

بابا هم سربسرت گذاشته بود که علی از جوونیات برای سوگند بگو

تو هم گفته بودی اون موقع ها جنگ بود میدونی

و خلاصه کلی از جوونیات تعریف کرده بودی😂😂😂😂

تو مهد رها برات صندلی گذاشت گفت علی بیا با هم درددل کنیم

نگو بابا به رها گفته بود با سوگند درددل کردی

سریال کیمیا که جنگ و نشون میداد از رو اون جوونیاتو تعریف کردی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 0:37 | نویسنده : مامان |

امروز اصلا بهانه مهدو نگرفتی خودمون کلی با هم بازی کردیم و خندیدیم طبق معمول رفتیم شکار

یک هفتس تلوزیون و روشن نکردیم بدون کنترل روشن نمیشه و بابا کنترل و برداشت تقریبا معتاد شده بودی تا چشمتو باز میکردی میگفتی پویا و اصلا پلک هم نمیزدی الان بجاش خودم روزی 10 تا داستان برات از علی قهرمان میسازم و میگم خیلی هم خوشت میاد مخصوصا وقتی علی قهرمان عقاب طلاییشو صدا میزنه 

تو میگی دوست داری علی قهرمان چیکار کنه منم سریع سرهمش میکنم

بعضی موقع ها هم از خوشحالی و ذوق پا میشی و داد میزنی و دست

هروقت خیای شلوغ میکنی و دیگه کسی جلودارت نیست یا میری سراغ مهدی،تا میگم داستان علی قهرمان،آروم میشی و میشینی تا برات بگم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 18:36 | نویسنده : مامان |

مدیره بهم گفت چرا دفتر نقاشی نیاوردی میریزیم جلوشون مشغول میشن

گفتم بخاطر اینکه روز اولمونه

رها موقع میوه خوردنش همه رو صدا کرد تو و یکی از پسرا توند توند امان نمیدادید به هم 

ساعت 11 یه پسر دوساله بامزه خیلی خیلی شیرین رو آوردن اسمش ارشیا بود

دقیقا یکساعت با شال و کلاه و کیف تو سالن وایساده بود هیچکس نمیگفت خرت به چند انقدر بامزه حرف میزد آدم دوست داشت به حرف بگیردش جوابایی میداد محکم و ریلکس 

یه دختر دو سال و هشت ماه آوردن که از رو صندلی افتاد و پایه صندلی خورد تو دهنش نفسش چند لحظه رفت کلا اونم روز اولش بود ولی چون افتاد خیلی ترسید عمش میگفت دیگه دوست نداره بیاد 

بیشتر توپارو ریخته بودید بیرون،کارورزه جمعشون کرد به تو گفت دیگه نذاری کسی توپارو بیرون بریزه

توهم خیلی جدی گرفتی و بچه ها که میریختن بیرون بهشون میگفتی و حرص هم میخوردی

بهش گفتم چرا بهش گفتی الان باهم دعواشون میشه خودتون جلو بچه هارو بگیرید 

گفت:بذار خودشون جلو خودشونو بگیرند و ما درگیر نشیم

از حرف گوش کنی و احساس مسئولیت بچه ها نباید سوء استفاده کرد بجای اینکه جلو دعوا شمارو بگیره خودش موقعیتشو ایجاد میکرد

جلوش بهت گفتم علی اینجا مربی داره این کارها به ما مربوط نمیشه

وبردمت تو یه اتاق دیگه

اونم یه کارورز بود که میخواست زودتر برای دانشگاهش ساعتاشو پر کنه چه میفهمید تربیت بچه یعنی چه

فقط به فکر بچه خودش بود

اصلا نمیذاشت پسرش از ده قدمیه پارمیا رد بشه اون موقع به تو میگفت جلو پارمیارو بگیر توپ نریزه

فکر کرده بودن من از دست تو خسته شدم که ببرم پرتت کنم اونجا،اوناهم هرکاری دلشون خواست بکنن

من اگه رفتم فقط به این فکر میکردم موقعیت بهتریه نسبت به خونه

هم سن و سال داری حسابی تحرک میکنی بازی میکنی وگرنه همونطور که تو این سه سال و خورده ایی رو تخم چشمام بزرگت کردم بعد از اون هم با تمام وجودم برات هر کاری میکنم که شادو خوشحال باشی و با آرامش بزرگ بشی

تجربه خوبی بود ولی دیگه تکرار نمیشه انشالله

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 2:19 | نویسنده : مامان |

امروز امتحانی بردمت مهدکودک،خودم که کلا مخالفم ولی چون تعداد بچه ها کم بود و رها هم اونجا بود بردمت ببینم خوبه یا نه

مهد خوبیهایی هم داره مثل اجتماعی شدن بچه ها و بازی کردنشون

بابا منو تو ومهدی ورسوند مهد،تا رفتیم تو رها گفت علی جونم اومده واستقبال خیلی گرمی ازت کرد وواقعا ازش ممنونم چون اولین بار بود وارد همچین محیطی میشدی 

بچه ها داشتن نقاشی میکشیدن یه دختر 4ساله و دوتا پسر با تو 5 نفر میشدن بقیه به خاطر آلودگی هوا نیومده بودن

یه خانوم هم فقط تومهد بود که همگی نشسته بودن

وقتی من داشتم تو سالن باهاش حرف میزدم تو اول از رو صندلیت بلند شدی و رفتی زیر میز بعد بقیه بچه ها ،صندلیارو برداشتید بعد رفتید رو میزو خلاصه کلا کنفیکون کردید اونجارو در عرض 10 دقیقه

فکر کنم دیگه جذابیتی براتون نداشت رفتید تو اتاق بازی که یه سرسره و یه استخر توپ داشت دیدم داری به بچه ها توپ میفروشی اوناهم صف بسته بودن سبد سبد ازت میخریدن میگفتی میوه میفروشم میوه فروشم........

تقریبا ازت خیالم راحت شد چون با کسی دعوا نمیکردی و سخت مشغول بازی بودی سرسره رو آوردی تو حال

خانمی که اونجا بود کارورزی داشت و پسرش هم همونجا بود منم که نمیدونستم گفتم آخی این چقد مظلومه که گفت پسرشه وخیلی هم داناست

مدیر و مربی نبودند ساعت 10 مدیر مهد با پسرش که تقریبا هم سن و سال خودتون بود اومد همون لحظه اول گفت برو 

واقعا خسته نباشه نمیدونم روچه حسابی فکر کرده بود من ندیده و نشناخته تورو میدم دستشون،

گفتم نه میخوام بمونم

خلاصه یه 10 باری امر کردن که من برم و من در کمال آرامش میگفتم نه 

آخرش گفت تو برو بچت ببینه تو نیستی با بقیه کنار میاد 

گفتم بچه من باهمه کنار اومده واز صبح باکسی بحث هم نکرده الان منظورتون پسر خودتونه یخورده بروبر نگام کردو دیگه گیر نداد که برم

یعنی پسرش همه رو دیوونه کرده بود مامانشو همش میزد غر میزد دعوا میکرد واصلا قابل کنترل نبود تو و رها داشتید تو اتاق بازی آجربازی میکردید که اومد خونه رهارو خراب کرد رها هم گریه کرد یکدفعه تو رفتی طرفه پسره که من اومدم بینتون و نذاشتم ولی براش خط و نشون میکشیدی شانس آورد که من اونجا بودم ،مامانش جمعتون کرد که مثلا آموزش بده یه سری کارت نشونتون میداد میگفت بگید کدوم کار خوبه کدوم کار بده

جالب اینجاست شما همتون درست جواب میدادید پسرش اشتباه مثلا یه کارت بود که بچه ها خندون دوریه میز نشسته بودن تو گفتی کار خوب چون با هم دوستن اون گفت کار بد چون اونی که داره میخنده داره این یکیو مسخره میکنه و خلاصه تحلیل های بامزش ادامه داشت تا اینکه خوابش گرفت از همون لحظه تا وقتی رفت یک نفس گفت خوابم میاد خوابم میاد

بچه ها اعصابشون خورد شده بود و اداشو درمیاوردن

ازشون پرسیدم چرا مامانش اینو مهد نمیذاره ؟؟؟؟؟؟؟

یعنی مدیر مهده خودش بچشو نمیذاشت اونجا

کارورزه ساعت 11 آزمایشگاه داشت اونم با اینکه دیرش شده بود پسرشو با خودش برد و تنها اونجا نذاشتش و نیم ساعت بعد برگشت همش میگفت بیمه گفته اگه یکی از اینا بمیرن نصف دیشو ما باید بدیم میدونی بیچاره میشیم

یه دختره بود که اسمش پارمیا بود یکم بداخلاق بود همش با یکی از پسرا دعواشون میشدوهمدیگرو بدجور میزدن

مربی و هم میزد بدجوری دعواش میکردن مخصوصا اگه با پسره کارورزه دعواش میشد مثلا دفتر همو برمیداشتن

پای یکی از پسرا رفت رو آجر  خیلی دردش اومد مدیره گفت حقته تا دفعه بعد اینارو نریزی

نمیذاشت بچه ها توپ بازی کنن میگفت توپارو میریزید بیرون

بعد براتون سی دی گذاشت مثل میخ نشستید پای تلوزیون

دیوارو هم خط خطی کردی البته خودشون روش طرح کشیده بودن

تو اون 3 ساعت پارمیا 30 بار گریه کرد وهمش دعواش میکردن

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 2:02 | نویسنده : مامان |

کنترل و خودت پیدا کردی بین پشتی های مبل گذاشته بودیش

دوروز قبل با بابا رفتی پیش یکی از دوستاش که گوسفندداره

خیلی بهت خوش گذشته بود با بزغاله های یکروزه کلی بازی

کرده بودی،

دندونای داداش مهدی دراومد داریم با هم آماده میشیم اولین

جشن خونوادگی 4نفرمون و بگیریم کیک و خودت رفتی سفارش

دادی  و برای غذاهاش باهم داریم برنامه ریزی میکنیم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 9:03 | نویسنده : مامان |

الان سه روزه کنترل و قایم کردی پیداش نمیکنیم

هر وقت میخوای بری بیرون قایمش میکنی تا مبادا من شبکه پویارو 

عوض کنم 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 | 14:58 | نویسنده : مامان |

دیروز با سوگند دختر یکی از دوستهای بابا رفته بودید باغ،سه سالشه و خیلی

با نمکه،اومده بودی خونه میگفتی مامان اسمش شوگنده

خیلی بهتون خوش گذشته بود شب هم راحت خوابیدی

این تحرک و فعالیت برای سلامتی و روحیت خیلی خوبه

دیروز داداش اولین سوپشو خورد و باهاش عکس انداختی

فقط پنج ماه دیگه صبر کن تا داداش بزرگ بشه و حسابی باهم بازی کنید

دیروز تو باغ آتیش درست کرده بودید و حسابی چایی خوردی

از وقتی خیلی کوچولو بودی در مورد پفک و نوشابه کلی باهات صحبت کردیم که ضرر داره والان تحت هیچ شرایطی پفک و نوشابه نمیخوری

یه خاطره از پفک از زبون خودت که همیشه برام تعریف میکنی

با بابا رفته بودیم بانک یه خانمه گفت پفک بخور من گفتم نه نه ضرر داره من پفک نمیخورم....

تازه دستت و بلند میکنی و حرکت میدی خیلی ملوسی عسلم

ای خاطره مال دوسالگیت بود که شمال بودیم و بابا طبق معمول دنبال کارهای بانکیش بود ....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 | 13:09 | نویسنده : مامان |

باغی که بهت قولشو داده بودیم کلا دیوارکشی شد و بابای مهربونت درشو

انداخت...همگی خیلی این باغ و دوست داریم وهروقت هوا خوب باشه میریم

داریم با بابا طرح یه زمین بازی و میریزیم خودتم خوشت میاد میای نظر میدی

تا عید ایشالله زمین بازیت آمادس تا با داداشی حسابی بهتون خوش بگذره

میخواستیم استخر بزرگ بسازیم که چون خیلی کوچولویید خطرناکه،از خیرش 

گذشتیم...

داداش کوچولوت کل جو خونه رو عوض کرده و جالب اینه که شدیدا دوسش 

داری حتی وقتی که خوابی یک لحظه بیدار میشی دستشو ناز میکنی میخوابی

از اینکه پسر مهربون و خوبی مثل تو دارم خدارو شکر میکنم....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 0:04 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 آذر 1394 | 17:58 | نویسنده : مامان |

منو بابا دیشب کلی ذوق زده شدیم،اولین روروئک سواری

مهدی بود ولی ما از بازی کردن شما دوتا کلی ذوق کردیم

خیلی با هم بازی کردید هلش میدادی میچرخوندی

مهدی هم بلند بلند میخندید

قبلا من با تو بازی میکردم مهدی پیش بابا بود ولی الان

خیلی خوب شده 💞

دیگه نمیذاشتی از روروئک درش بیاریم

کلی گردو هم ریخته بودی جلوش میگفتی بذار مشغول شه

بهش میگفتی مهدی همه داداشا مثل من نیستن انقدر خوب

باهات بازی کنن😂😂😂😂😂

دیروز با بابا رفته لودی باغ،رد پای خرگوش روی برفها دیده

بودی به بابا گفتی من یه پیشنهاد دارم مترسک درست کنیم

خرگوشها درختهارو نخورن

حالا قراره با هم مترسک درست کنیم

دیشب تا ساعت 3 نخوابیدی تقریبا دیوونمون کردی

با رنگ انگشتی هات رو دستمال کاغذی چاپ زدی

نا حالا این کارو نکرده بودی من فقط رنگها رو بهت

دادم کنارت چرت میزدم که با دستمال کاغذی رو 

رنگها زدی که اتفاقا خیلی هم قشنگ شد




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 آذر 1394 | 13:12 | نویسنده : مامان |

مهدی اینو برای تو مینویسم برای داداش کوچولوی علی

میخوام بدونی علی خیلی دوستت داره 

با اینکه با اومدنت قلمرو اون خیلی کوچیک شده تا

حدی که برای بازی کردن باهاش باید خیلی منتظر بمونه

من وقت خیلی کمی دارم و بیشتر وقتمو به تو اختصاص

دادم تو خواب هم میگه مهدی دوستت دارم💚💛💜

قدر همچین برادری و بدون و تو دعواهای بچگیتون که حتما

پیش میاد احترام علی و نگه دار و یارویاور و دوست همیشگی

هم باشید،،،

پسرای دوست داشتنی من،دوستتون دارم💞💞💞

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 12:23 | نویسنده : مامان |

هر کی بهت میگه داداشتو به ما میدی نی نی ما بشه

خیلی ناراحت میشی و محکم میگی نه

بعضی موقع ها هم حالت گریه میگیری یا نگران میشی

البته من سریع میگم داداش علی 

آرش تولدش یه گوشی سامسونگ گرفته بود و خیلی

دوسش داشت صادقانه بهت گفت:علی اگه گوشیمو 

بهت بدم مهدی و میدی مال ما بشه

تو هم سریع گفتی نه

با اینکه گوشی در حد ماشین برات مهم بود

ولی از لحن آرش وامیدی که به قبول کردن تو داشت

خیلی ناراحت شدم خاله سمیرا یه نی نی برای آرش بیار

لطفا😐😐




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 8:30 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد