امان از اعتماد به نفس کاذب

نمیدونم چرا بعضی ها هرکاری انجام میدن فکر میکنن بهترین کاره و باید دیگران رو هم ارشاد کنن،

توی پارک بودیم تو یکم سربسر مهدی گذاشتی دادش دراومد

یه خانومه پیشمون نشسته بود گفت وااا چرا انقدر فاصله سنیشون کمه همینه دیگه باهم نمیسازن،من گذاشتم پسر بزرگم 10 سالش بشه بعد اینو آوردم.....هم دیگه تک فرزند نیست هم درگیر نمیشن زیاد باهم

گفتم فاصلشون 3 ساله و خیلی هم مناسبه،این برخوردها هم عادیه،بهرحال اونا میخوان وارد جامعه بشن این مثل واکسن میمونه 

پسر کوچیکت هنوز راه نیفتاده ،بزار راه بیفته بره سراغ وسایلای داداشش.....

پسر بزگت اخلاقاش بایه تک فرزند فرقی نداره چون 10 سالش شده مطمئنم خیلی هم تحملش کمه و زود عصبانی میشه،شخصیتش تا حالا شکل گرفته بودن یه بچه دیگه بیشتر فقط اذیتش میکنه

اتفاقا بنظرمن تک فرزند بهتر از این فاصله سنیه،الان جفتشون اذیت میشن....

کوچیکتره چون بی دفاع تره بیشتر آسیب میبینه......

الان مهدی تقریبا از پس علی برمیاد

یکم بحث کردیم و رفتیم ولی حداقل دیگه تک فرزندهارو مسخره نمیکنه،هر چی باشه تصمیم هرکی به خودش ربط داره

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 18:05 | نویسنده : مامان |

مهدی هرچی بگیره دستش،زود میری ازش میگیری و به دقت نگاش میکنی.....

هیچ کاری هم مثل این، حرص مهدی انقدر درنمیاره.....

اولاش که ازش میگرفتی گریه میکرد بعد از اونجایی که زورش خیلی زیاده،محکم میگرفتش

که بیشتر موقع ها نمیتونستی ازش بگیری....

برای همین آروم میری سمتش و یکدفعه از دستش میکشی.....

یبار که دست مهدی یه جا سوئیچی بود آروم رفتی و یکدفعه از دستش گرفتی بعد همونجا نشستی با دقت نگاش میکردی ببینی چیه......که مهدی موهاتو از دو طرف گرفت سرتو محکم کوبوند زمین.... گریه کردی ولی درس عبرت نشد برات.....

گریت که تموم شد گفتی میخوام برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم تا دیگه نتونه بگیردشون

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 17:31 | نویسنده : مامان |

تو جنگل بودیم یه درخت خیلی قدیمی پیدا کردیم....یکم درمورد درختا با هم حرف زدیم

میخواستم یجوری غیر مستقیم تشویقت کنم بری بالا

اصلا پسری که از درخت نره بالا پسر نیست

آخرش مجبور شدم اول خودم برم پشت سرم اومدی .....

بعد اونجا بود که فهمیدیم بالارفتن آسونتر از پایین اومدنه......

گیر کرده بودیم بالای درخت.....

بابا نجاتمون داد.....

تو باشگاه از طنابی که به سقف آویزونه،راحت میکشی میری بالا.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 16:12 | نویسنده : مامان |

یعنی منتظرید من یا بابا نماز بخونیم بلایی به سر آدم میارید که نگو.....

تو میپری رو کول بابا،مهدی هم همزمان میره تو بغلش...

دیگه فکر کن چجوری میره رکوع و سجده.....

مهدی مهر منو برمیداره ولی حواسش هست تا میرم سجده بدو بدو میاره میزاره سرجاش..

تو هم میای زیر چادر بندری میرقصی

تازه باید چند دور،دور خونه با چادر بچرخم شما دوتا بدو بدو کنید ولی انصافا خیلی دوست داریدو میخندید .....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 16:05 | نویسنده : مامان |

اولا به پیراشکی میگفتی پلاشکی

الان میگی پیلاشکی

دو تایی رفته بودیم پیراشکی بخریم

همون بیرون تو گرمکن برداشتیم و رفتیم حساب کنیم

همین که رفتیم تو مغازه ،نظرت عوض شد همه کیک ها و پشمک هارو

میخواستی.....

منم که میشناختمت فقط یه 5 تومنی دستم بود.....

دفعه اول هرکاری انجام بدی مثل سرمشق ،همیشه اونکارو تکرار میکنی....برای همین مجبور شدم سفت وسخت جلوت وایسم.......

20 دقیقه با هم بحث کردیم از بدشانسی 3 تا فروشنده مونگل ،دستشونو گذاشته بودن زیر چونشون،از پشت دخل مذاکرات و دنبال میکردن..... 

تو:من از این پشمکها میخوام

من:من فقط یه 5 تومنی دارم ببین نه کیف آوردم نه تو جیبمه

تو:ولی من پشمک میخوام

کلی هم سر اینکه پشمک کارخونه ایی و مواد نگه دارنده و شکر داره حرف زدیم

من:پول فقط به پیراشکی میرسه

تو:خوب پیراشکی و پس بده از اینا بخر

تو گوشت آروم گفتم:ولی فروشنده قبول نمیکنه میگه به پیراشکی ها دست زدید دستهای کثیف و نشسته

خندت گرفته بود ولی جلوی خودتو گرفته بودی نمیخواستی کوتاه بیای

یکم فکر کردی با ناراحتی  پولو ازم گرفتی 

حالا اونا ولکن نبودن بهت میگفتن اااا چرا نظرت عوض شد تصمیمتو گرفتی

پولو گذاشتی رومیزو گفتی بگیر اینم پولت

اومدیم بیرون گفتی مامان خیلی بدی دیگه باهات نمیام مغازه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 15:58 | نویسنده : مامان |

تو:چرا آرش نمیاد خونمون بمونه

من:چون یک لحظه هم از مامانش جدا نمیشه

تو:پس چجوری میره مدرسه،مامانش که نیست

بالاخره به آرزوت رسیدی و آرش تنهایی وبرای اولین بار دوشب از مامانش جدا شد

خیلی بهمون خوش گذشت کارت بازی تفنگ بازی و ...بهم ریختن رختخوابها و درست کردن سنگر ،زدن نمایشگاه اسباب بازی تو خونه که منو بابارو میبردی تا خرید کنیم

وسط بازیت هم باید یه معامله یا حریدوفروشی حتما باید باشه

یبار داشتم میگفتم درخت به بکاریم گفتی آره بعدش یه کارخونه آبمیوه یا مربا هم میزنیم بعد بسته بندی میکنیم بعد میفروشیم

سه تایی داشتیم کارت بازی میکردیم میزدیم رو کارتها،هرکی تونست برشون گردونه،منو تو نمیتونستیم یدونه کارتم برگردونیم،آرش یهو 12تاشو با هم برمیگردوند،بخاطر همین چند بار پشت سر هم میزدیم یا بدون نوبت......

یکم آرش از دستمون حرص میخورد ،مهدی هم کلا چسبیده بود به آرش




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 15:48 | نویسنده : مامان |

بازی که از همه بازیها بیشتر دوسش داری گرگم به هواست.....

اول گرگم بهوا بعد باشگاه بعد ساحل

یبار که داشتیم دوتایی بازی میکردیم من پریدم رو مبل،پایش شکست

قبل از اینکه بابا بیاد برقارو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم 

بابا که دیده بودش هیچی نگفت فکر کرده بود کار توء

دو سه ماه بازی نکردیم تا اینکه یبارتو باغ من دمپائی بابا پام بود دمپایی منو پوشید اومد 

مال خودشو بگیره زمین هم گل بود ،وقتی نصف راه و اومد من دررفتم و یه نیم ساعتی بدو بدو کردیم و تو گرگم بهواش کردی.....

الان چهارتایی بازی میکنیم مهدی وقتی میبینه ما میدویم اونم بدو بدو با هیجان میره اینور اونور

دیروزم که جنگل بودیم کلی بازی کردیم خیلی خوش گذشت الان دیگه منو بابا بیشتر از تو این بازی و دوست داریم......

 

0




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 9:46 | نویسنده : مامان |

تو :بابا یادته کیک تولدمو

بابا:آره دیگه جوجه تیغی بود

تو:یادته چقدر میگفتم اون کیک و بگیر انقدر دیوونت کردم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 دی 1395 | 23:00 | نویسنده : مامان |

بعد دختره دویید تا رسید به یه دره که زیرش رودخونه بود از ترس دایناسوره پرید تو آب.....

همونجوری که آب میبردش پاش خورد به یه سنگ بزرگ........

دردش گرفت گفت آآآآآآی

یه تمساح بیچاره که خوابش برده بود از تو آب پرید بیرون گوشاشو گرفت گفت؛وااااااای

دختله فلال کلد دختره فرار کرد

دایناسوره اومد پایین دره و بازم دنبالش بود که یکدفعه یه عقاب بزرگ با چنگلهای تیزش دختره رو گرفت و پرواز کرد.....

دختره از اون بالا پایین و نگاه کردو سرش گیج رفت از ترسش داد زد:آآآآآی

عقاب گوشاش و گرفت گفت واااااااای

دختره افتاد پایین 

دختله فلال کلد

دختله فلال کلد

بعد رسید به یه کوه بزرگ ازش رفت بالا دید که دایناسوره از کوه داره میاد بالا

ترسید گفت آآآآآآآآی

از صدای بلندش کوه ریزش

کردو دتیناسوره موند زیر سنگها و مرد

 دختله فلال کلد

دختله فلال کلد




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 دی 1395 | 22:58 | نویسنده : مامان |

با مهدی سر میوه دعواتون شد میخواستم تو اتاق نگهت دارم تو هم میخواستی زودتر بریو حسابتو تسویه کنی.....

شروع کردم تند تند یه داستان ساختن و تعریف کردن..... 

بجای ر حرف ل رو میگفتم

یه دایناسوره تو یه جنگل بزرگ و تاریک یه دختله(دختره) رو دید رفت بخولتش که دختله دیدش داد زد:آآآآآآآی

دایناسوله گوشاشو گلفت گفت واااااااااای

دختله فلال کلد دختله فلال کلد

دختله لفت بالای دلخت،دایناسوله با دندوناش دلخت و از جاش کند دختله افتاد زمین گفت آآآآآآی

دایناسوله گوشاشو گلفت گفت وااااااااآی

دختله فلال کلد دختله فلال کلد.....

بقیشو بعدا برات مینویسم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 | 19:33 | نویسنده : مامان |

تو ومهدی انگار نمیدونید تکلیفتون با هم چیه بالاخره چجوری باید با هم رفتار کنید.........تو توی اتاقت بودی که ظرف انگورو گذاشتیم تو حال.....

مهدی بدو بدو ظرف رو برداشت اومد دنبالت تو اتاق و داد دستت.....

حالا تو چیکار کردی!!!!!ظرف و گرفتی نزاشتی انگور بخوره...!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 آبان 1395 | 14:53 | نویسنده : مامان |

امشب کشمش خوران داشتیم.....

عاشق کشمشی،منم سعی میکنم غذاهایی که کشمش دارن زیاد درست کنم مثل شیرین پلو ،عدس پلو،رشته پلو و ........

مهدی هم امشب پابه پات خورد.......

خاطره امشبت:وقتی بابا از شمال برگشت به من دروغ گفت و منو با خودش نیاورد.......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 0:59 | نویسنده : مامان |

امشبم دوباره توپ بازی کردیم.....داشتم درست و حسابی گل بارونت میکردم که بابا اومد کمکت و دروازتو نگه داشت.......

دیگه کار از فوتبال و والیبال و بسکتبال گذشته بود یجوری فقط میخواستیم گل بزنیم..... 

تو با یه توپ،بابا هم یه توپ دیگه ....پشت سر هم شوت میکردید ....باور کن دیگه از دست واکابایاشی هم کاری برنمیومد .......دیگه توپارو نمیدیدم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان |

امروز رفتی دندونپزشکی،میگفتی:میگفتن دکترش کارش خوبه اما خیلی بد بود

موقع معاینه همکاری نکردی باهاشون

اونام گفتن بیهوشی میزنیم که بابات قبول نکرد




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 0:50 | نویسنده : مامان |

4 سال و 2 ماه و 17 روز

یبار داشتیم پادشاه بازی میکردیم با شنل و شمشیر ......

وسط بازی از کنار مهدی رد شدی شمشیرتو میخواست بگیره ندادی ،زد روی سرت

منم سریع تا دعوا شروع نشده گفتم:سربازان این مرد را در سیاهچال بیفکنید...به پادشاه بزرگ ما توهین بزرگی کرده است

گفتی:نه سربازان،او را در سیاهچال نیندازید

من:چرا قربان باید او را مجازات کنیم تا درس عبرتی شود برای دیگران

تو :نه سربازان ،برادر ماست او را در سیاهچال نیندازید

حالا من همش اصرار میکردم تو قبول نمیکردی

خطر رفع شد ولی تا شب سربسرت میذاشتم یک قدم هم از حرفت برنگشتی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 13:07 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد