اینو از زبون خودت مینویسم

امروز من حلقه رو آوردم که یکدفعه به صورت مهدی زدم .....خوب، که بعدش مهدی گریه کرد که آخرش بابا اومد حلقه رو از دست من گرفت انداختش بیرون.......

یکم تند گفتی تا نوشتم منظورت حلقه ورزشی بود که سه بار باهاش مهدی و زدی البته هر 3 بارشم قصدی نبود و خورد بهش.......




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 18:39 | نویسنده : مامان |

یه مدت خیلی "چرا"میگی......جرف از دهن ما درنیومده میپرسی چرا؟؟

جوابتو میدیم آخرش میپرسی چرا

انگار عادت کردی

مثلا یبار گفتی من خورشت کرفس دوست دارم....

من:پس خورشت کرفس درست میکنم برات،حالا که انقدر دوست داری

تو:چرا؟؟؟؟!!!

من:چی چرا!!!

تو:من چرا خورشت کرفس دوست دارم؟؟؟

من:!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:39 | نویسنده : مامان |

برای مهدی نتونستن یه کلمه تعریف نشده اس .....انقدر به تلاشش ادامه میده تا به هدفش برسه......

یکی از مهم ترین اهدافش آشپزی کردنه.....در فر و باز میکنه و مثل پله ازش میره بالا......و شروع میکنه به آشپزی.....از وقتی تونست راه بره اینکارو کرد....تو هم استقبال شدیدی از این کارش کردی و دوتایی با هم میرید رو در فرو مهدی آشپزی میکنه تو بپر بپر.....

حالا منو بابا دنبال یه راه که جلوتون و بگیریم

از اونجایی که آقا مهدی کلا بی دنده تشریف دارند تا حالا موفق نشدیم فقط خداروشکر حرف ترو میخونه که تو هم رفتی تو گروهش که با هم شلوغ کاری میکنید......تخم مرغ میکوبه زمین....یکی دیگه از اهدافش کوبیدن هر وسیله ای تو تلوزیون....حتی قاشق و از سر غذا برمیداره و رو پاش بلند میشه و امتحان میکنه به تلوزیون میخوره یا نه.....بعضی موقع ها هم که حوصلش سر میره یه چیزی طرف تلوزیون پرت میکنه و همه رو میرقصونه......

تو این مورد جلوشو میگیری و به ماهم خبر میدی......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:16 | نویسنده : مامان |

چند ماه پیش که سریال معمای شاه و میداد، بابا از آهنگ تیتراژش خیلی خوشش میومد میرفت کنار تلوزیون و همرا با سالار عقیلی براتون میخوند.......

انصافا هم قشنگ میخوند ،تو و مهدی هم این آهنگ و خیلی دوست داشتید ،مهدی که میرفت پیش تلوزیون و میگفت ای ایرا .....فکر میکرد هر لحظه که تلوزیون و روشن کنه ای ایرانه

بابا با گوشی خودش از اینترنت دانلودش کرد .....ومهدی عاشق این آهنگ....روزی بالای 100 بار میگه ای ایرا .....واز بابا میخواد براش پلی کنه......حتی با این آهنگ شبها میخوابه....

تا آخرشم با دقت میشینه گوش میده......

حالا تو به این آهنگ حساس شدی و نمیذاری گوش کنه بجاش شازده خانوم ستارو میذاری

اصلا هر آهنگی به جز اونیکه مهدی دوست داره.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 22:11 | نویسنده : مامان |

امروز آخرین روز باشگاهت بود .....نیم ساعت آخرو کلا بازی کرده بودید و خیلی خوشحال بودی.....موقع برگشت شیرینی خامه ایی گرفتی......بعد از اینکه به قول خودت سهم مارو دادی برداشتیش.......

یکساعت بعدش منو بابا داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم صداتون درنمیاد خونه ساکت ساکت بود از شما دوتا هم خبری نبود.......

با مهدی تو آشپزخونه زیر اپن نشسته بودید و جعبه شیرینی دستتون،میخوردید و ریز ریز میخندیدید...... 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 21:58 | نویسنده : مامان |

امروز برای کلاس بازیگریت کلی تیپ زدی موهاتو ژل زدی........براشون خوان سوم رستم و خوندی یکم بلندو تند میخونی که مربیت گفت باهات کار میکنه و درستش میکنه

و میگفت این بچه عالیه عالی.....

مدیر کتابخونه مهدی و عضو افتخاری کرد وبه هردوتاتون کتاب هدیه داد......

این عکس از کانال خود کتابخونه برداشتم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 19:59 | نویسنده : مامان |

رابطت با مهدی عالی شده هرچند هرازگاهی از خجالت هم درمیاید ......تو کارهاش کمکش میکنی امروز کفشاشو براش درآوردی.....بردیش بیرون بعد باهاش آجربازی کردی.....

وقتی مهدی میخواست دنبال بابا بره بیرون....رفتی دستاشورفتی و با لحن بچه گونه گفتی نرو داداش خوبم بمون باهام بازی کن

مهدی اون حرف شنوی که از تو داره از ما نداره......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 16:33 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد