علي كوچولو

با عزیزجون و باباعباس رفتیم عروسی،تو خیلی خوب بودی  ولی من مثل ارواح سرگردان دنبال مهدی بودم که انقدر خوردو رقصید که همونجا بیهوش شد.....

قبل از اینکه عروس بیاد با مهدی رفتید رو سن و رقصیدید تو خیلی نرم میرقصیدی مهدی هم حرکت باشگاه تورو میزد پرش آهو همراه با بشکن......

تیپتم خیلی قشنگ بود تیپ مجلسی بهت میاد 

غذاشونم کباب چنجه بود که من و تو توش موندیم یعنی انقدر جویدیم که فکمون افتاد مهدی خیلی راحت کباب خودشو خورد بعد از خجالت کبابهای ما دراومد.........




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | 18:54 | نویسنده : مامان |

رفته بودیم امامزاده ،شما دوتا هم شروع کردید به دویدن .....چند تا دوست هم پیدا کردیدو گروهی میدویدید......

چند نفر داشتن استراحت میکردن بنده خداها پاشدند نشستند ولی هیچی نگفتن

تا اینکه یکی از پسرا رفت رو میز و دیگه زیادی سروصدا کرد یکی از خانومها که داشت چرت میزد بیدار شدو یه حرف بد زد ،با اینکه دیدشما دوتا نبودید به همتون حرف بد زد تو هم زل زدی به من......دوباره به من گفت( ......)جمعشون کن..... 

میخواستم جوابشو ندم هم بخاطر احترام امامزاده و هم اینکه اهل جواب دادن و خورد کردن اعصاب خودم نیستم......

نگام کردی دستم گرفتی گفتی مامان

احساس کردم میخوای ازت دفاع کنم خیلی ریلکس و شمرده بهش گفتم اینجا امامزادس احترام خودتو امامزاده رو نگه دار

اونم بدتر جواب داد کلا سرش درد میگرد برای دعوا

گفت برو (.... )تربیتشون کن 

 

که جوابشو دادم ولی خوب شد یه دعوای آرومو دیدی واینکه با دوکلمه حرفم میشه جواب بی ادبی و داد و نیازی به دست به یقه شدن نیست......




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:29 | نویسنده : مامان |

تولد




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:05 | نویسنده : مامان |

مهدی :دادا

تو :جانم

مهدی:دادایی

تو: جانم جانم چی شده مهدی

چنان جوابشو با محبت میدی که مهدی دوست داره همش صدات کنه

وقتی با بابا کار داره میگه بابایی به من مامانی وبه تو دادایی میگه

مهدی خیلی میفهمه اصلا ویژگی اصلیش همینه وقتی باهم میریم بیرون هرکی میخواد از تو تعریف کنه میگه چشمای قشنگی داری ولی مهدی و میگن چجوری ممکنه یه بچه انقدر بفهمه......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:00 | نویسنده : مامان |

با بابا عباس و مهدی رفتید برای ثبت نام پیش دبستانی

قبلش کلی بهت سفارش کردم که مثل کتابخونه اس ،شلوغ نکن پیش بابا عباس باش وگرنه ببینن چقدر شلوغی ثبت نامت نمیکنن.....

اولش نمیخواستم بری میدونستم نمیتونی یکدقیقه سرجات بند بشی،ولی عزیزجون گفت بری بهتره

اونجا میخواستی پاشی و یه مدرسه گردی کنی که بابام نزاشته بود ولی شروع کرده بودی به درآوردن صدای گاو و بقیه جانوران جنگل.......

حالا مهدی آروم سرجاش نشسته بود و نگات میکرد.......

قرار شد مربیت زنگ بزنه ولی چشمم آب نمیخوره ......

 

مهدی از تو شلوغتره ولی همه جا شلوغ نمیکنه اولش که هرجا میریم چند دقیقه اول میشینه همه چی و نگاه میکنه بعد که همه چی و سنجید از جاش پا میشه مثلا شب قدر بچه ها سر بالا رفتن از منبر همدیگرو هل میدادن و میرفتن بالا،مهدی بعد چند دقیقه رفت موهای همشونو ناز کرد آرومشون کرد وقتی خیالش راحت شد به قول تو از منبر کشید بالا،البته تو همچنان بالا و پایین میپریدی مهدی حتی تصور اینکه بهت نزدیک شه رو هم نکرد......

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 11:51 | نویسنده : مامان |

تب کرده بودی به بابا گفتم سرت داغه

مهدی اومد پیشت نشست دستشو گذاشت رو پیشونیت، سرشو تکون دادو گفت اوه اوه داخ

بعد شروع کرد به فوت کردن و بادزدنت با دست




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 | 15:47 | نویسنده : مامان |

رفته بودیم پیش عطاریه که یه دستورمعجون بهتون داد  که هرروز بخورید....

یک لحظه هم تو مغازش اروم نمیموندید یکیتون نبات برمیداشت اون یکی کتاب...

تازه شدیدا هم مراقب بودید از هم جانمونید.....

دیدم آقاهه خندش گرفته دستشو گذاشته بود رو دهنش که جلوی خودشو بگیره

بابا پرسید چی شده

گفت:اگه این معجون و بهشون بدی صد برابر این فعال و البته باهوش میشن ولی اگه دیدید خیلی سخت شد شربت آبلیمو بهشون بدید

فکر کن به دوتا صفراوی فعال سرکوب نشده همچین معجونی بدن ....نزده میرقصید خودتون ...

الان فهمیدیم چرا میخندید.... پیدر مارا درآورده اید.....

از صبح که پامیشی بپر بپر میکنی تا آخر شب......بعد از باشگاه ،پارک میری بعد مسجد ....ساعت یک شب به زور میخوابی هزارتا وعده و وعید میگیری تا بخوابی.....

البته دیروز نخوردی بعد از پارک خوابیدی....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:39 | نویسنده : مامان |

دیروز بیرون بهت نسکافه و بیسکوئیت تعارف کردند نخوردی

بعد که بابا اومد بهش گفتند و بابا هم بهت نسکافه داد.....

فکر کرده بودند خچالت میکشی

اومدی خونه گفتی مامان خودم دیدم توش شکر ریختند بعد میخواستند بهم بیسکوئیت کارخونه ایی بدن من نمیخوردم بابا به زور بهم داد......

بهت گفتم درسته که بابا گفت بخوری ولی مگه قرار نشد اول فکر کنی؟؟؟

بابا گفت من فقط یکبار بهش گفتم بعد که خودم خوردم علی هم خورد

یعنی یکبار گفتن و خوردن بابا به نظرت اجبار زیاد اومده.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:29 | نویسنده : مامان |

مهدی دیگه نمیزاره پوشکش کنیم چون خودش میره دستشویی که بهش میگه آب بازی......

تو آشپزخونه بود که یهو به بابا میگفت آب بازی آب بازی 

بابا که دید داره دیر میشه گفت همینجا.....

تو گفتی:ببین بابا کار اشتباهی کردی چون از این به بعد یاد میگیره و به جای دستشویی میاد تو آشپزخونه

یکساعت بعد حرفت تحقق پیدا کرد و مهدی به جای دستشویی پرید تو اشپزخونه.....

البته حق با بابا بود چون مهدی 5 ثانیه زودتر میگه......وگرنه هم فرش و لباستش کثیف میشد....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:25 | نویسنده : مامان |

بعد از یه دعوای کوچولو با مهدی بابات گفت :شاید مامانت نزاره امروز بری باشگاه

بعد از چند دقیقه در حالی که به زور جلوی بغضتو گرفته بودی بهم گفتی

اگه من نرم باشگاه پیشرفت نمیکنم حالا دیگه خودت میدونی اگه میخوای من پیشرفت نکنم نزار برم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:19 | نویسنده : مامان |

بعد از تعطیلات عید با خاله فهیمه رفتیم کتابخونه.......هفته قبل مدیر کتابخونه ازت درمورد کتابها پرسیده بود گفته بودی الان نمیتونم براتون بگم چون سروصدا داره.....

این دفعه یه نگاه به اینورو اونور کردی دیدی خلوته هفت خوان رستم و با صدای آروم براش خوندی....

اونم تا آخرش گوش کرد بعد بهت جایزه داد ... 

گفتی :من با خالم کارت بازی میکنم و با مامانم شطرنج

اونم خندیدو گفت کارت بازی هم خوبه

یهنی آدم و لو میدی همچین که نگو




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 20:21 | نویسنده : مامان |

به مناسبت ماه رمضان،مسجد هرشب برای بچه ها برنامه داره......استخر توپ،کلاس نقاشی،دومینو،مسابقه های خیلی باحال و خنده دار،ماروپله بزرگ که بچه ها جای مهره وایمیسن،طبقه پایین هم چندتا فوتبال دستی و میز تنیس با والیبال نشسته اس،بنای ساختمون 5 هزار متره که ما بیشتر طبقه بالا میریم،کلاسهای مشاوره فرزندپروری با بهترین مشاورها که واقعا کارشونو بلدند و میز پذیرایی که تو ومهدی هر 5 دقیقه یکبار بهش سر میزنید،محیط خانوادگی و خیلی عالیه،پدرومادرارو جدا نکردن و موقع کلاس های آموزشی روانشناسیشون،بچه هارو نگه میدارن که بابا مامانا بتونن باهم کلاس و شرکت کنن.....در یک کلام فوق العادس......

رفتار اجتماعی شما دوتا هم خوبه نه زور میگید نه میزارید بهتون زور بگن

دیشب که انقدر مهدی دویید و ما هم دنبالش،تا پاش به ماشین رسید بیهوش شد

تو هم یه حلقه دستت بود یه پسره میخواست ازت بگیره که کلی دنبال بازی کردید بعد یه پسر دیگه اومد ازت بگیره،حلقه رو دادی گفتی چون درست حرف زد حلقه رو دادم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 20:05 | نویسنده : مامان |

مهدی از 6 ماه پیش که تونست بگه دادا،هر خوراکی که بهش میدادیم اون یکی دستشم دراز میکردو میگفت دادا  دادا.....

تا برای تو هم نمیگرفت نمیرفت......

از درخت میوه میکندیم سریع میگفت دادا دادا

یبار که بابا و مهدی باهم رفته بودند هندونه به شرط چاقو بخرند فروشنده تا یه تیکه بهش داده بود سریع اون یکی دستشو دراز کرده بود و گفته بود :دادا دادا

بیرون هرجا هر کی بهش خوراکی میداد سریع دادا دادا میگفت و برای تو هم میگرفت.....

دیروزم دعواتون شد ماشین و از دستش گرفتی مهدی زد زیر گریه،برای اینکه آرومش کنم بهش آلو دادم،تو گریه بلند بلندش دستشو دراز کردو گفت دادا دادا........




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 17:49 | نویسنده : مامان |

انقدر از خرابکاریهای همدیگه ذوق میکنید که نگو و نپرس......

تازه کلی هم همدیگرو تشویق میکنید .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 14:02 | نویسنده : مامان |

مهدی همیشه دمپایی های ترو میپوشه تو هم خیلی عصبانی میشی ......

ولی فقط بهش میگی نپوشه و ازش میگیری......

دیروز بازم دمپایی ترو پوشیده بود بهش میگفتی: آخه پس تو کی بزرگ میشی بهت بفهمونم دمپایی منو نپوشی .....چند بار بهت بگم آخه

اینارو اروم بهش میگفتی ....ولی کو گوش شنوا




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 13:59 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد