علي كوچولو

با عزیزجونو خاله ها و دایی رفته بودیم پارک قیطریه....

که باید اسمشو بزارن پارک گربه ها.....از هرجای تهران گربه پیدا میکنن میارن تو این پارک ....

همینجوری که داری راه میری سرراه گربه ها مشغول استراحتند .....

حالا بین اینهمه گربه دربدر،یه آقایی قلاده سگشو باز کرده بود سگه هم پرجنب و جوش......اومد طرف ما،من پریدم بغل عزیز جون،بعد رفت سراغ توپ محمدرضا.....منو عزیزجون گفتیم الان بچه میترسه ،ولی محمدرضا یه لحظه برگشت دیدش حتی تعجبم نکرد چه برسه که بترسه،سگه چسبیده بود بهش

بعد صاحبش قلادشو بست وتوضیح داد که برای نگهداری از بچه داره تربیت میشه.....

دلم برای سگ سوخت ما آدما میبریم با شما ابوالعجائب ها سروکله میزنیم خدا به داد سگه برسه.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 شهريور 1396 | 0:16 | نویسنده : مامان |

اردو امروز کلی بهت خوش گذشته بود با ایلیا و بنیامین بودی......

مهدی هم پیشتون بود همون اولش به بچه ها گفتی داداشتو دعوا نکنن چون لج میکنه و بدتر میشه هرکاری که کرد فقط صحبت کنند....

ولی خوب ظاهرا بنیامین تحملش کمتر بودو مهدی ودعوا میکرد ولی مهدی عین خیالش نبودوکار خودشو میکرد.....

حالا اومدی خونه انگار انرژیت بیشتر شده بود ......

معمای امروزتو طرح کردم ،رفتی خودکارو سررسید و آورده بودی ولی من هیچی به ذهنم نمیرسید .....

بعد ازچندروز موندن توی جنگل ،خسته و گرسنه به یه مزرعه میرسی که یه خونه با یه یخچال پرخوراکی داره،خونه آخر مزرعه بود ولی اول مزرعه،یه گاو نر خشمگین و یه سگ نگهبان بزرگ بود .....

راه حل برای رسیدن به خونه باید میدادی......

البته شکل گاو و سگ و بابا کشید برات.......

نیم ساعت سه تایی سرش بحث کردیم مهدی خواب بود ...

راه حلها جالب بود  انداختن تور،شلیک تیر بیهوشی ،دادن علف و گوشت آلوده به مواد بیهوشی و چند تا راه حل دیگه دادی.....

آخرش گفتم فقط یه قوطی کبریت داری......

گفتی وسط مزرعه از چوبهای جنگل میریزیم بعد نفت میریزیم بعد آتیشش میزنیم دیگه نمیتونن بیان این طرف مزرعه.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 شهريور 1396 | 0:04 | نویسنده : مامان |

بالاخره این راه حل پیدا کردن،امروز جواب داد

میخواستی طنابتو هر جور شده به گردن فیل مهدی ببندی ولی مهدی نمیذاشت.....

راه های زیادی و امتحان کردی ولی از شانست حرف مهدی یکیه و عمرا بشه نظرشو عوض کرد......

اون وسطاش حوصلت سر میرفت یکی میزدی تو سرش،که اونم تلافیشو درمیاورد و دوباره تلاشتو شروع میکردی.....

تا الان که موفق نشدی .....

امروز اردو داری مهدی میگفت من من ......که اونم با خودت ببری

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | 13:23 | نویسنده : مامان |

برای کتابخونه یه میان وعده درست میکنیم و میبریم.....

دیروز با هم پنکیک درست کردیم امروز مسقطی....

آماده کردن وسایلم با تو هستش تا من حاضر شم خوراکی و میوه و قمقمه رو میذاری تو کیف من....

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 شهريور 1396 | 14:50 | نویسنده : مامان |

عصرها که هوا خنک تر و بهتره ،با هم میریم پیاده روی تا کتابخونه......

بعد از چیدن پازل ها و کتاب خوندن،میریم پارک روبروش که تازه ساختنش و خیلی پارک قشنگیه.. ....

یه دست شطرنج رو میز شطرنجش بازی میکنیم و بعد میری زمین بازی که تاب و سرسره داره......

بعدش زمین شن که هرم چرخون و قلاب و تاب بزرگ داره... 

امروز چندتا پسر هم سن وسالت داشتن فوتبال بازی میکردن ولی چون دوتاشون کوچیکتر بودن و سردرنمیاوردن از بازی،همش دعواشون میشد

رفتی بهشون گفتی بیاید وسطی..... که اوضاع بدتر شد همه وایمیسادن وسط،کسی نبود با توپ بزندشون......

من اومدم و با هم یار شدیم .......یهنی پشییییمووون شدم همچین که نگو... .

تورفتی سراغ قلاب و از این سو به اون سو میرفتی واسه خودت ....بچه ها دیگه منو ول نمیکردن هردفعه که میخواستم دربرم انقدر تروخدا خاله میگفتن که پشیمون میشدم تازه برای فردا هم ساعت 6 وقتشونو فیکس کردن...

موقع برگشتن بهت میگفتم زانوهام دیگه مال خودم نیست

تو : پس مال کیه مامان !!!

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 شهريور 1396 | 23:09 | نویسنده : مامان |

نی نی کوچولوی عمه شادی شب عید غدیر دنیا اومد جشنجشن

قدمش مبارک باشه وانشالله زیر سایه پدرو مادرش با خوبی و خوشی بزرگ بشه پارسا کوچولومحبت

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1396 | 15:04 | نویسنده : مامان |

بابا برای تو یه قمقمه جدید و برای مهدی فیل چرخدار گرفت،انقدر سر فیل دعواتون شد که بابا دوباره بردت مغازه،ولی تموم کرده بود یه ماشین خریدی ......

مهدی ماشین و ازت گرفت و بهت نمیداد.......

دوباره قرار شد بابا برای مهدی هم ماشین بخره......

بابا میخواست بره مسجد،مهدی خوابید.....تو هم میخواستی باهاش بری...

من :پسرم بزرگ شده عاقل شده مگه اصلا تازگیها تو مسجد کار اشتباهی انجام داده؟؟؟

تو :چرا مامان من یکار اشتباه انجام دادم، مهدی و زدم

من : خوب چیکار کنیم این یه کار بدو هم انجام ندی؟؟

تو : بهتره مارو از هم دور کنید ....

من  :فردا زنگ میزنم  به مامانم،مهدی و میدیم بهشون

تو: نه بهتره من و دور کنید منو ببر پیش عزیزجووون 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 شهريور 1396 | 20:14 | نویسنده : مامان |

یه لیست از کارهایی که دوست داری درست کردم

من :علی چه کارهایی تورو خوشحال میکنه؟؟!!!

تو :مامان هیچی ،فقط اگه یه تویوتا لندکروزر شاسی برام بگیری خیلی خوشحال میشم.....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 شهريور 1396 | 9:48 | نویسنده : مامان |

وقتی میریم بیرون ،حداقل سه دست لباس براتون برمیدارم....

اینجا دیگه دریا و رودخونه نداشت  خودتون و خیس کنید ولی بارونی گرفت که نگو.....

اینجارو هممون دوست داریم رو ابرهاست و همه کاپشن پوشیده بودند.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 شهريور 1396 | 9:45 | نویسنده : مامان |

یکی از جوابات به معماها خیلی جالب بود.....

باد خیلی شدیدی از بادکنک آبی تو دستت خوشش اومده و میخواد بادکنک و ازت بگیره نیم ساعت فرصت داشتی فکر میکردی و جواب میدادی.....

نمیتونستی بادکنک  و خونه ببری یا جایی ببندیش....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 شهريور 1396 | 21:30 | نویسنده : مامان |

معمای امروزت،گیر افتادن تو جزیره بود که یکروز کامل هیچی نخوردی و باید برای سیر شدنت راه حل پیدا میکردی......

فکر کن اینو اگه از مهدی بپرسی شونصدتا راه حل میده شیکموخندونک




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 شهريور 1396 | 21:27 | نویسنده : مامان |

این عکس و دیدی کلی خندیدی بعد گفتی میدونی مامان به چی میخندیدیم؟؟؟!!!

من :به چی!!!

تو : من به نازنین گفتم شاخمو بزنم تو کیک،نازنین گفت نه،منم گفتم باشه.....

به کلاهتولد میگفتی شاخ،خداروشکر که نازنین قبول نکرده بود




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 شهريور 1396 | 21:24 | نویسنده : مامان |

قرار بود برای تولدت ،شیرینی ببری باشگاه

ولی گفتی بیسکوئیت رنگارنگ میخوای ببری

امروز بالاخره موفق شدی و بین دوستات پخش کردی

مربی هم ازت خواست برقصی......

تو هم بی رودرواسی ،راحت رقصیده بودی و بقیه بچه ها هم اومده بودند وسط و باهم میرقصیدید.....

همیشه هرکی تولدشه ازش میخوان برقصه،ولی بچه ها خجالت میکشن .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 شهريور 1396 | 16:11 | نویسنده : مامان |

معمای دیروزت،یه بچه کوچولوی دوساله بود که داداشش،به زور ماشینش و گرفته بود و داشت گریه میکرد.....

راه حل برای آروم کردن بچه باید میدادی....

از همون اولش عصبانی شدی گفتی من هیچ راه حلی به نظرم نمیرسه........




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 شهريور 1396 | 17:09 | نویسنده : مامان |

هر روز توی سررسید با نقاشی برات یه معما طرح میکنم......تو هم راه حل های زیادی و براش پیدا میکنی....معمای امروزت،یه ظرف دونه روی درخت بلند بود که پرنده باید راه حل پیدا میکرد به دونه ها میرسید

راه های زیادی و پیدا کردی گفتی مثل نردبون،جرثقیل،گذاشتن جعبه زیرپا،قطع کردن درخت،هلیکوپتر و .......

آخرش گفتم فقط یه بیل داری

گفتی یا با بیل میزنیم بیفته یا شروع میکنیم به کندن خاک ویه کپه خاک درست میکنیم میریم بالای کپه خاک و دونه رو برای مرغه میاریم.....

جوابت همونی بود که میخواستم و قراره برات جایزه هم بگیرم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 شهريور 1396 | 13:22 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد