علي كوچولو

جلوی مهدی یه لیوان آب بود برای تو یه لیوان چای گذاشتم ،هیچکدومتون حواستون  بهمدیگه نبود یه لحظه مهدی سرشو بلند کرد چای تورو دید تو هم لیوان آب اونو.....

جفتتون پریدید هوا،تو دنبال آب میگشتی و میگفتی آب سرد،مهدی دور خودش میچرخید میگفت :آب داخ

یعنی انقدر خندیدم که به هیچکدومتون نتونستم کمک کنم شما دوتا هم مثل اسفند رو آتیش بالا پائین میپریدید....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 آبان 1396 | 19:34 | نویسنده : مامان |

مشق امروزت عدد 4 بود یکم برات سخت بود

وقتی برگشتم دیدم به جای 4 نوشتی 2

گفتم چرا 2 نوشتی؟

گفتی:خوب دو با دو میشه چهار دیگه




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 آبان 1396 | 19:28 | نویسنده : مامان |

وقتی داشتیم عمودهارو پیاده روی میکردیم بابات میگفت :کاش سالهای پیش هم میومدیم......

اصلا حال و هوای عجیبی داره جمعیتی که سروته نداشت و آخراشم اکثرا میلنگیدند......

به بابات گفتم باید میطلبید!!!!

تو جمعه ها زیارت عاشورا خودت بلند میشدی و کار میکردی....

مهدی کل دهه عاشورا تو مسجد سینه زنی کرد اونم باتمام زورش ضربه میزد....

بعد از دهه هم هر جا مداحی میشنید شروع میکرد محکم سینه زدن...

تو کربلا هم آبنبات تو دهنش توی کالسکش سینه زنی میکرد که خیلی ها فیلم و عکس ازش انداختن.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 آبان 1396 | 17:18 | نویسنده : مامان |

تو عراق از همه جای ایران و بقیه کشورها زائر اومده بود

وقتی بابا با یکی از عربها برخوردی پیدا میکرد میگفت :تعجیل در ظهور

جالب اینجا بود همشون همون لحظه میزدند زیر گریه تا اسم امام زمان غریبمون میومد

بیشتر از 1000 سال داریم برای امام حسین عزاداری میکنیم که تنها موند مظلومانه و بی یاور شهید شد

امام حسین موقع احتضار همه شهدای کربلا تا لحظه شهادتشون پیششون میموند و نذاشت کسی و زنده زنده سر از تنش جدا کنند ولی آخرش خودش تنها موند و شمر......

الان خودمون امام زمانمون و تنها گذاشتیم .......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 | 17:07 | نویسنده : مامان |

اینجا منتظر بودیم جای خواب پیدا کنند که کمی نشستیم و رفتیم

مهدی تو این عکس تازه بیدار شده بود و نمیزاشت بوسش کنی ،تو هم همش میخواستی بوسش کنی...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 آبان 1396 | 16:57 | نویسنده : مامان |

اول سامراء یه پیاده روی طولانی داشت هوا هم سرد بود وسط راه خسته شدی ،بابا عباس گذاشتت رو شونش.....

شب سامراء موندیم

صبح راه افتادیم بطرف کاظمین،ولی فاصلش تا ترمینال خیلی زیاد بود و ماشین خیلی کم

بابات رفت جلوی یه ون وایساد سوار شه که جمعیت حمله کرد و دست بابا نزدیک بود بشکنه

حواسم به بابات بود دیدم نیستی،همه جارو گشتیم که بابات دیدت جلوی یه ون نشستی وداری بالبخند مارو نگاه میکنی، منم از ترس اینکه ون بره و تورو هم ببره دویدم طرف ماشین و میخواستم از پنجره پیادت کنم که یه آقای عرب اومد پرسید :ولدی ؟؟بعد یه تنه محکم به جوونایی که داشتن تلاش میکردن سوار شن زدو راه و برای من باز کرد ....

دوتا صندلی جلو خالی بود بابا مهدی و بهم داد و عزیزجونو باباعباسم سوار شدندولی بابات جاموند....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 آبان 1396 | 14:49 | نویسنده : مامان |

اولین زیارتتو با عزیزجونو باباعباس رفتی ،منو بابا و مهدی هم باهم......خیلی شلوغ بود.....

بعد رفتیم سامراء.....خیلی پیاده روی داشت نمیذاشتن ماشینها وارد شهر بشن.....یه رودخونه بزرگ و پل هم داشت هواش از همه جا سردتر بود ......

دیدم داری آجیل میخوری ازت پرسیدم از کجا آوردی .....

گفتی که یه آقاهه یواشکی زد رو شونم و بهم آجیل داد

زوارها همشون هوای بچه ها رو داشتن همینجوری کلی شکلات و آبنبات و آجیل به بچه ها میدادن تازه تا صدای گریه بچه ایی بلند میشد انقدر بهش خوراکی میدادند که اشک بچه بند میومد کلا.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 آبان 1396 | 14:00 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد