علي كوچولو

بازی که از همه بازیها بیشتر دوسش داری گرگم به هواست.....

اول گرگم بهوا بعد باشگاه بعد ساحل

یبار که داشتیم دوتایی بازی میکردیم من پریدم رو مبل،پایش شکست

قبل از اینکه بابا بیاد برقارو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم 

بابا که دیده بودش هیچی نگفت فکر کرده بود کار توء

دو سه ماه بازی نکردیم تا اینکه یبارتو باغ من دمپائی بابا پام بود دمپایی منو پوشید اومد 

مال خودشو بگیره زمین هم گل بود ،وقتی نصف راه و اومد من دررفتم و یه نیم ساعتی بدو بدو کردیم و تو گرگم بهواش کردی.....

الان چهارتایی بازی میکنیم مهدی وقتی میبینه ما میدویم اونم بدو بدو با هیجان میره اینور اونور

دیروزم که جنگل بودیم کلی بازی کردیم خیلی خوش گذشت الان دیگه منو بابا بیشتر از تو این بازی و دوست داریم......

 

0




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 9:46 | نویسنده : مامان |

تو :بابا یادته کیک تولدمو

بابا:آره دیگه جوجه تیغی بود

تو:یادته چقدر میگفتم اون کیک و بگیر انقدر دیوونت کردم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 دی 1395 | 23:00 | نویسنده : مامان |

بعد دختره دویید تا رسید به یه دره که زیرش رودخونه بود از ترس دایناسوره پرید تو آب.....

همونجوری که آب میبردش پاش خورد به یه سنگ بزرگ........

دردش گرفت گفت آآآآآآی

یه تمساح بیچاره که خوابش برده بود از تو آب پرید بیرون گوشاشو گرفت گفت؛وااااااای

دختله فلال کلد دختره فرار کرد

دایناسوره اومد پایین دره و بازم دنبالش بود که یکدفعه یه عقاب بزرگ با چنگلهای تیزش دختره رو گرفت و پرواز کرد.....

دختره از اون بالا پایین و نگاه کردو سرش گیج رفت از ترسش داد زد:آآآآآی

عقاب گوشاش و گرفت گفت واااااااای

دختره افتاد پایین 

دختله فلال کلد

دختله فلال کلد

بعد رسید به یه کوه بزرگ ازش رفت بالا دید که دایناسوره از کوه داره میاد بالا

ترسید گفت آآآآآآآآی

از صدای بلندش کوه ریزش

کردو دتیناسوره موند زیر سنگها و مرد

 دختله فلال کلد

دختله فلال کلد




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 دی 1395 | 22:58 | نویسنده : مامان |

با مهدی سر میوه دعواتون شد میخواستم تو اتاق نگهت دارم تو هم میخواستی زودتر بریو حسابتو تسویه کنی.....

شروع کردم تند تند یه داستان ساختن و تعریف کردن..... 

بجای ر حرف ل رو میگفتم

یه دایناسوره تو یه جنگل بزرگ و تاریک یه دختله(دختره) رو دید رفت بخولتش که دختله دیدش داد زد:آآآآآآآی

دایناسوله گوشاشو گلفت گفت واااااااااای

دختله فلال کلد دختله فلال کلد

دختله لفت بالای دلخت،دایناسوله با دندوناش دلخت و از جاش کند دختله افتاد زمین گفت آآآآآآی

دایناسوله گوشاشو گلفت گفت وااااااااآی

دختله فلال کلد دختله فلال کلد.....

بقیشو بعدا برات مینویسم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 | 19:33 | نویسنده : مامان |

تو ومهدی انگار نمیدونید تکلیفتون با هم چیه بالاخره چجوری باید با هم رفتار کنید.........تو توی اتاقت بودی که ظرف انگورو گذاشتیم تو حال.....

مهدی بدو بدو ظرف رو برداشت اومد دنبالت تو اتاق و داد دستت.....

حالا تو چیکار کردی!!!!!ظرف و گرفتی نزاشتی انگور بخوره...!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 آبان 1395 | 14:53 | نویسنده : مامان |

امشب کشمش خوران داشتیم.....

عاشق کشمشی،منم سعی میکنم غذاهایی که کشمش دارن زیاد درست کنم مثل شیرین پلو ،عدس پلو،رشته پلو و ........

مهدی هم امشب پابه پات خورد.......

خاطره امشبت:وقتی بابا از شمال برگشت به من دروغ گفت و منو با خودش نیاورد.......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 0:59 | نویسنده : مامان |

امشبم دوباره توپ بازی کردیم.....داشتم درست و حسابی گل بارونت میکردم که بابا اومد کمکت و دروازتو نگه داشت.......

دیگه کار از فوتبال و والیبال و بسکتبال گذشته بود یجوری فقط میخواستیم گل بزنیم..... 

تو با یه توپ،بابا هم یه توپ دیگه ....پشت سر هم شوت میکردید ....باور کن دیگه از دست واکابایاشی هم کاری برنمیومد .......دیگه توپارو نمیدیدم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان |

امروز رفتی دندونپزشکی،میگفتی:میگفتن دکترش کارش خوبه اما خیلی بد بود

موقع معاینه همکاری نکردی باهاشون

اونام گفتن بیهوشی میزنیم که بابات قبول نکرد




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 0:50 | نویسنده : مامان |

4 سال و 2 ماه و 17 روز

یبار داشتیم پادشاه بازی میکردیم با شنل و شمشیر ......

وسط بازی از کنار مهدی رد شدی شمشیرتو میخواست بگیره ندادی ،زد روی سرت

منم سریع تا دعوا شروع نشده گفتم:سربازان این مرد را در سیاهچال بیفکنید...به پادشاه بزرگ ما توهین بزرگی کرده است

گفتی:نه سربازان،او را در سیاهچال نیندازید

من:چرا قربان باید او را مجازات کنیم تا درس عبرتی شود برای دیگران

تو :نه سربازان ،برادر ماست او را در سیاهچال نیندازید

حالا من همش اصرار میکردم تو قبول نمیکردی

خطر رفع شد ولی تا شب سربسرت میذاشتم یک قدم هم از حرفت برنگشتی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 13:07 | نویسنده : مامان |

دیروز خیلی بهتون خوش گذشت.....رفتیم برای مهدی کفش بخریم که سایز مهدی و تموم کرده بود قرار شد هفته دیگه بریم......

همونجا مهدی به توپ بزرگا گیر داد که 2تا خریدید تو دومینو هم برداشتی.....بعد رفتیم پارک......

اومدیم خونه جوراب بازی کردیم یه سکه رو زیر جورابا قایم میکردیم...... ما دوتا که همش تقلب میکردیم ....تو سکه رو میذاشتی تو جورابا.....من که سکه رو تا آخر تو دستم نگه میداشتم.....آخراش بابا اول دستمونو چک میکرد بعد بازی میکرد.........

خیلی خندیدی خیلی.......

بعد دومینو بازی کردیم وقتی قبل از اینکه من تمومش کنم خرابش میکردی انقدر کیف میکردی......

بعدش توپ بازی......اولش رو توپه دراز میکشیدی بعد فوتبال بازی کردیم که بابا اومد کمکت گل نخوری ......

،به بابا که نمیشد با شوت گل زد بسکتبالش کردیم.....تصور کن با اون توپ بزرگ بسکتبال بازی کنی ......خوش گذشت 

تو که اصلا خسته نمیشی رو زمین دراز کشیده بودیو میگفتی خستگی در کنیم.....





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 12:57 | نویسنده : مامان |

من واقعا نمیدونم بعضیا چه فکری پیش خودشون میکنن یا اصلا فکر هم میکنن که میخوان بچه های مردمو تربیت کنند.......

اتفاقا من دقت کردم هرکی که بیشتر روی ادب کردن بچه های مردم،اصرار میکنه خودش کلکسیون مشکلات تربیتی و اخلاقیه......

دیدم که میگم......

یک هفته پیش یه لباس دیده بودی....همش به من میگفتی مامان بیا ببینش نظرتو بگو،بخریمش

بالاخره دیشب رفتیم مغازه،انقدر کوچیک بود که به زور 4 نفر جا میشدند ،

یه رگال بزرگ هم گذاشته بود وسطش.....

زودتر از من رفتی و با دقت رگالو میچرخوندی و دنبال لباسه میگشتی

یکدفعه یکی از مشتریها سرت داد زد نچرخونش شکسته

اصلا نگاهشم نکردی کار خودتو میکردی

دوباره آقاهه سرت داد زد میگم نچرخونش

خیلی ریلکس و بلند در حالی که تو چشمهاش نگاه میکردم گفتم:بچرخونش پسرم محکم تر از این حرفاست که بشکنه و خودم رگال و محکم چرخوندم.....

بعد بابات اومد هیچی بهش نگفتم اصلا نمیشد گفت انقدر مغازه کوچیک بود

پسره همون مرده جیغ جیغ کنان بهت گفت الان میشکنه

بابات که اصلا در جریان نبود با دقت به رگال نگاه کرد وبا لحن آروم ملایم به پسره گفت:نه پسرم بیا نگاه کن یکم فقط لقه و خیالت راحت نمیشکنه.....

یه مغازه 14 متری که لباس بچه میفروشن رگال لق میذارند وانتظار دارند  بچه ها نچرخوننش اصلا چرا میذارند......

اون لباسی و که میخواستی فروخته بودند و ما هم ازشون هیچی نخریدیم و نمیخریم..........

یکبار داشتی بدون شلوغ کردن کارتو انجام میدادیا .....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 13:12 | نویسنده : مامان |

از بانک که اومدیم بیرون،مهدی دویید تویه آرایشگاه مردونه......

تو هم پشت سرش رفتی.....

دیدم خلوته تو هم موهات خیلی هپلی شده.....

اصلا باورم نمیشد اون طوفان کاترینا انقدر آروم بمونه تا آرایشگره کارشو انجام بده.....

هر لحظه منتظر یه حرکت بودم ولی تا آخرش نشستی ......

بهت گفتم آفرین پسرم خیلی خیلی خوب بودی

گفتی:مااااامااانننن آخه من دیگه بزرگ شدم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:47 | نویسنده : مامان |

دیروز بابا میخواست بره بانک صندوق منو صفر کنه،مهدی که طبق معمول محکم چسبید بهش،تو هم خودت رفتی پایین......

20 دقیقه طول کشید که بابا گفت خودت بیا کارتت مسدود شده

بانک خیلی شلوغ بود و تو اونجا ترکونده بودی.....

کارمند بانکم که اعصابش خورد شده بود خیلی شیک کارتو مسدود کرد.....

مهدی و از بابا گرفتم .....شدیدا گریه میکرد که از بابا چرا جداش کردم

تو یه لحظه،حضرتعالی در بانکو قفل کردی.......حالا مهدی بغلم واینمیساد پشت در پر مشتری شده بود تو هم بپر بپر میکردی و میخواستی خودت درو باز کنی ....

رئیس بانک و میشناختم تو چندتا جلسه دیده بودمش ، ولی انقدر شلوغ کرده بودید  روم نشد بهش سلام بدم......  

میزش روبروی در بود برگشتم بهش گفتم اگر زحمتی نیست درو باز کنید ......بعدش دررفتیم......




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:41 | نویسنده : مامان |

شعبه کلاس گذاشته بود موندید پیش بابا.....

یعنی اگه منو یکماهم نبینید عین خیالتون نیست.....

ظهر که برگشتم صداتون از تو خیابون میومد ........

وقتی اومدم خونه هیچکدومتون حتی نگاه هم نکردید .........

حالا وقتی بابا نیست پشت در بست میشینید تا بیاد.....وقتی هم که اومد کلی ذوق میکنید.....شورو هیجانی برپا میشه ....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:33 | نویسنده : مامان |

داشتم کتاب میخوندم یکدفعه پریدی پشتم.......

با حوصله بلند شدم در مورد ستون فقرات کلی توضیح دادم که اگه ضربه بخوره

آدم فلج میشه......

بعدش دوباره شروع کردم به خوندن کتاب که یه لحظه نفسم قطع شد......

جفت پا دقیقا پریده بودی روی ستون فقراتم....

گفتی؛چی شد شکست فلج شدی؟؟؟؟!!!!

کی گفته باید به شما گودزیلاهای دهه نودی همه چیو با زبون خوش توضیح داد کییییییی؟؟؟،




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:27 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد