علي كوچولو

 

اینجا از پایین کوه پیاده اومدیم بالا......

اولاش زمین بازی داشت که سه تا بچه تو بازیشون به سرسره ها میگفتن قصر.....و تو و آرش بعدش یاد گرفتید و سرسره هارو قلعه خودتون دونستید که خودش ماجراش مفصله.....چقدر برای قلعتون جنگیدید.....

بعد انقدر راه رفتیم که شما دوتا نتونستید دیگه راه برید ....بابا و مهدی اومدند دنبالمون ،تا بالای کوه رفتیم......

اونجا یه چشمه بود و یه پسر تپلی خیلی بانمک به اسم مهدی،انقدر قشنگ حرف میزد که من همش به حرف میگرفتمش.....

تا شمارو دید با ذوق بهتون گفت بیاید دوست بشیم بازی کنیم......

آرش با یه حالت پوکر فیس بهش گفت :بچه کجایی؟؟

(یعنی تهران همین مدلیه اول مهمه بچه کجایی)

بعد ارش رفت عصرونه بخوره....از تو پرسید باهاش دوست میشی؟   تو هم گفتی نه و رفتی پیش آرش

مهدی دید کسی باهاش دوست نمیشه با لیوانی که دستش بود  شروع کرد به خیس کردنش

کلی با هم بازی کردند صدای خندشون کوه و برداشته بود.....

بعد توو آرش رفتید و چهارتایی با یه توپ پاره که اونجا بود بازی کردید که یه خانم و آقا که توپتون و دیدند یه توپ خوب بهتون دادند ....

مهدی ها با هم یار شدند تو آرش باهم......

وقتی با خونوادش داشتند میرفتند مهدی پشت سرش میدویدو صداش میکرد نی نی

اونم برگشت وتوپ و به مهدی دادو رفت........

ازتون پرسیدم چرا اول باهاش دوست نشدید

آرش گفت :خاله اگه آدم بخواد باهرکی که تو خیابون دوست بشه نمیشه که .....شاید اصلا مارو بدبخت کرد......

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 شهريور 1396 | 18:20 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 شهريور 1396 | 18:06 | نویسنده : مامان |

تو :مامان فکر کنم اون خانومه کنار رودخونه منو چشم زد

من:چطور مگه؟؟!!!!

تو :آخه بهم گفت چقدر چشمات خوشگله بعد باهام عکس انداختن 

خانومه ترک بودن اولش ترکی به بقیه گفت اون وسطی چقدر چشماش قشنگه ،که بابا کمی ترکی متوجه میشه

فکر میکردی چون گفته چشمات ،چشمت زدهخندهخنده




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 شهريور 1396 | 18:13 | نویسنده : مامان |

پارسال که از شمال برمیگشتیم بابا نتونست بیاد دنبالمون،سه تایی با اتوبوس برگشتیم

صندلی کناریمون دوتا دختر دانشجو بودن که باهاشون حرف میزدی......

یکیشون پرسید اسم داداشت چیه

گفتی :اسمش مهدی الان یکسالشه همه چی دیگه میتونه بخوره کم مونده مارو هم بخوره

لحنت خیلی باحال بود جدی جدی میگفتی یکدفعه صندلی های کناریمون همه زدن زیر خنده.......

 

 

خاله سمیرا بهت گفت من اول ترو دوست دارم بعد مهدی و

گفتی: نه اون فقط میخوره....

 

 

 

دیشب مهدی غذای تو بشقابشو که خورد با قاشق رفت سراغ قابلمه

گفتی :این آخرش مارو هم میخوره.....




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 شهريور 1396 | 17:29 | نویسنده : مامان |

پسرخاله های خسته بعد از 4 ساعت پیاده روی و خرید 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 مرداد 1396 | 21:23 | نویسنده : مامان |

یعنی از معدود عکسهایی که دوربین و نگاه کردی فکر کن 500 تا عکس ازتون گرفتم 5 تا عکس درست و حسابی ازتوشون درنیومد......

فقط بابات برای عکاسی سوژه خوبیه.....عکساش همه خوب شد.......

مهدی هم از اول تا آخرش به خوبی از خودش پذیرایی کرد و یک لحظه رو هم از دست نداد.......از اونجایی که موز خیلی دوست داره وبراش نمیگیریم(ضرر داره )و ما هم سرمون گرم بود تند تند پوست میکندو قورت میداد....

تولد نازنین بود ولی تو از روی مبل  بلند نمیشدی با همه هم عکس انداختی .....

خاله سمیرا برای تو و آرش ومهدی و محمدرضا یه تیپ زد و لباس سفیدی که تو عکس پوشیدی کادوی خاله برای تولدت بود شلوارو کمربندو پاپیون هم عزیزجون زحمتش و کشید

و خاله فهیمه یه ماشین روباتی برات گرفت که خیلی خوشحال شدی......

برای مهدی هم چمدون گرفتند که دیگه سراغ چمدون تو نیاد....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 14:20 | نویسنده : مامان |

اینجا پارک پایین خونه عزیزجونه که از بالای پارک آب میاد و و جوب آب درست کردند یکم بالاترش دور یه چاه کم عمق آب نشسته بودیم که موقع بلند شدن ،پات لیز خوردو افتادی تو آب......

ارتفاعش مثل استخر بود که شیرجه میزنن دقیقا مدل شیرجه افتادی.....عمقشم یک متر بود ولی نکته جالبش بیرون اومدنت از تو آب بود که از سرعت افتادنت سریعتر بود یعنی افتادنت و دیدم ولی انقدر سریع بالا اومدی که ندیدم......

سرعت عملت عالی بود عالی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 مرداد 1396 | 14:07 | نویسنده : مامان |

دو روز قبل از تولدت پات با شیشه برید و 11 تا بخیه خورد......الان هم نمیتونی راه بری .......

.ماشین لباسشویی و دادیم تعمیرگاه ،تو شستن لباسها کمک کردی بعد یه دستمال برداشتی رو اپن و تمیز کنی که چهارپایه از زیر پات دررفت و افتادی رو شیشه شکسته ها......

بابا عباس خونریزی و بند آوردو بابا محمد بردت درمانگاه....

مهدی از تو یخچال شیشه رب و درآورده بود که از دستش افتاد شکست.....

بعد که جمعش کردیم تو پلاستیک رو دسته کابینت آویزون کردیم ببریم بیرون،که تو افتادی روش. .......

من خداروشکر نیومدم بخیه زدن و ببینم بابات که برده بودت از ناراحتی شب نمیتونست بخوابه روبه شکم میخوابید سرشو میکوبید به بالشت یا برعکس ،ولی خوابش نمیبرد.....

موقع بخیه کردن انقدر التماس کرده بودی میگفتی بابای خوبم بابای عزیزم بابای مهربونم منو از اینجا ببر......

حالا تو اون اوضاع احوال پرستارا گیر داده بودن چقدر چشمات قشنگه.....

وقتی رفته بودی پانسمان و عوض کنی بهت کتاب دادن و باهاتون عکس سلفی گرفتن.......

دفعه بعدشم به مهدی دادن......

ناگفته نمونه از وقتی نمیتونی راه بری مهدی زندگی کرد زندگی.......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 مرداد 1396 | 20:09 | نویسنده : مامان |

این عکس و خاله سمیرا فرستاد ....همون که با آرش رفتید مهدکودکش و خیلی شلوغ کرده بودی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 مرداد 1396 | 14:19 | نویسنده : مامان |

علی خوبم،5 سالگیت مبارک،کوچولوی دوست داشتنی ام




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 14:17 | نویسنده : مامان |

 علی:مامان این ماشین دیوونه ها هستن میدونی به مامانشون چی میگن؟؟؟؟

من:نه نمیدونم چی میگن!!!!

تو :دیوونن دیگه به مامانشون میگن بی ادب

من :بعد اون موقع مامانشون نمیزنه پنچرشون کنه؟؟؟

تو :نوچ....

خاله سمیرا برای تو و مهدی پارسال ماشین دیوونه گرفت.....




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 17:44 | نویسنده : مامان |

بابا عباس تو اتاقش که طبقه دوم بوده خوابیده بود که یکدفعه چشماشو باز میکنه میبینه به پشت به سقف چسبیده و داره از اون بالا اتاق و نگاه میکنه تختشو کلتشو لباسشو....که یکهو از رو سقف میفته پایین.........

ومیبینه دیگه نه دری هست نه دیواری نه شیشه ایی.....

به سرعت به طرف بالکن میدوه.....

موج انفجار بمب فرانسوی  که تو حیاط زده بودند انقدر شدید بود که تقریبا همه چیزو نابود کرد........

همون موقع  دقیقااز 30 سانتی متری بالای سر بابا شروع به زدن رگبار میکنن و بابا هم به سمت پناهگاه فرار میکرده و رگبار هم تعقیبش میکرده.....انقدر هول میشه که به جای پناهگاه متوجه میشه تو موتورخونس.....در همون لحظه موتورخونه رو هم با راکت میزنن و بابا که حالا بعد از اون شوکهای شدید ،کمی خودشو پیدا میکنه به طرف پناهگاه میره که تو زیرزمین بوده ولی فقط خودشو به سمت پناهگاه پرتاب میکنه وخوشبختانه نفرات تو پناهگاه رو هوا میگیرنش.......وگرنه بااون ارتفاعی که خودشو پرت کرده معلوم نبود چندتا شکستگی پیدا میکرد......

همه تو پناهگاه بودند بابا چون خواب بوده متوجه حمله نمیشه.......یکم که اوضاع آروم میشه میره بالا ،که یه مرد زخمی ومیبینه که تمام روده هاش از شکمش ریخته بودند بیرون......یه باند پیدا میکنه خرده شیشه های بزرگ رو از روی رودش برمیداره و روده گرم و آروم میذاره سرجاش و شکمشو میبنده.......که دوباره حمله شروع میشه و بابا به سرعت به پناهگاه برمیگرده.........بعد از آروم شدن اوضاع وقتی برمیگرده میبینه مرد زخمی و بردند گروه امداد به خوبی زیر آتیش مستقیم کارشون رو انجام میدادند.....

بعد یه وانت پر از زخمی میبینه هر چقدر میگرده فقط دوتا باند پیدا میکنه برای یه وانت پر از مجروح.....

مجبور میشه اولویت بندی کنه که حال کی بدتره.....پتو رو از روی یکیشون برمیداره میبینه شکم به پائین کلا قطع شده که دوباره حمله شروع میشه و مجبور میشه برگرده.....ولی وقتی دوباره برمیگرده وانت رفته بوده.....

حملات تا شب ادامه داشته ولی با تمام حملاتشون موفق به زدن هلیکوپتری که توی حیاط بوده و پره هاشم میچرخیده نمیشن ودر کمال تعجب هلیکوپتر سالم میمونه.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 11:29 | نویسنده : مامان |

زمان جنگ ،به بابا عباس سه تا منطقه نزدیک کرمانشاه دادن که اسمشون یادم رفت فکر کنم قصرشیرین هم بود.....

از ساعت 4 بعدازظهر جاده کلا ناامن و دست دموکراتها بود وهیچکس جرات رد شدن از جاده رو بعد از ساعت 4 نداشت .....نفرات قبل از بابا عباس تو همین جاده شهید شده بودند......

ولی بابا هر روز بعد از ساعت 4 از اون جاده برمیگشته وفکر میکرده بخاطر دست فرمون خوبش وسرعت بالاشه که نمیتونن بزننش......

یه روز که بابا عباس داشته سرکشی میکرده یه خانمی و بچه به بغل میبینه که جلو درمونگاه گریه میکرده وزار میزده......ازش میپرسه چی شده که میگه بچش داره میمیره ولی دکتر حاضر نیست ببیندش.......

میره تو اتاق دکتره ومیبینه که داره ناهار میخوره......ازش میخواد بچه رو سریعتر ببینه ........بابا چون از کارهای پزشکی سردرمیاورده متوجه میشه حال بچه خیلی بده....

.اما دکتره میگه دارم غذا میخورم وبیخیال مشغول غذاخوردنش میشه......

یکم بحث میکنن ودکتر قبول نمیکنه که بابا،با لگد میزنه زیر غذاش ومیبردش رو سر بچه.........که میگه این بچه مردنیه وامکان نداره زنده بمونه.....

بابا بهش میگه بهتره امکان داشته باشه چون تو هم زنده نمیمونی.....

آخرش ناچارا میگه ولی اگه بره کرمانشاه ،شاید بشه براش کاری کرد.......

بابا هم سریع بهشون ماشین میده و با دکتر میفرسته که برن وبهش میگه اگه مرد برنگرد چون توهم میمیری.....

بابا تو دفترش نشسته بود که بهش خبر میدن یه مردمسلح میخواد ببیندش و تحت هیچ شرایطی هم حاضر نیست اسلحشو تحویل بده......

بابا قبول میکنه وکلتشو زیر میز میزاره....ومعاونش هم کلتشو زیرش میذاره..........

مرد وارد اتاق میشه ومیشینه.........به بابا میگه فکرکردی خیلی زرنگی هرروز بعد از ساعت 4 از اون جاده رد میشی؟؟؟!!!!

اومدم بهت بگم ما داریم میریم و از فردا گروه جدید میاد دیگه بعد از ساعت 4 از نزدیکی اون جاده هم رد نشو .....چون اگه گروه جدید نزننت خودیها میزننت که دوبار ما جونتو نجات دادیم میخواستن بزنن که باهاشون درگیر شدیم.....

(یه باندی بود که نمیتونم توضیح بدم دربارش،که متاسفانه فقط دنبال دزدی و پول بودن و بابا عباس تحت هیچ شرایطی باهاشون همکاری نکرد )

بابا پرسید چرا....چرا منو نزدید و حتی جونمو نجات دادید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

مرد گفت اون بچه جلو درمونگاه یادته جونشو نجات دادی....اون نوه من بود .....دیگه  بهت دینی ندارم .......

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 3:04 | نویسنده : مامان |

تا الان که ساعت یک و نیمه شبه با بابا عباس نشستیم برامون خاطره های جالب جوونیشو تعریف میکنه هرچند که زیاد سنی هم نداره والان 57 سالشه و موی سفید هم توی موهاش نداره........

چقدر خاطرات بابابزرگ صفراوی فعالت برات جذاب بود که علاوه بر کلی خندیدن ،دلت نمیاد بخوابی.......

چندتا ازشون رو برات مینویسم تا یادت بمونه




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 مرداد 1396 | 1:32 | نویسنده : مامان |

تا فهمیدیم بابا عباس داره میاد خونمون،سریع رفتیم سرویس هارو بشوریم یکم بیشتر به تمیزیشون حساسه......

چندبار بهت گفتم برو بیرون ،ولی اصرارداشتی بمونی........

آخرش دیگه جدی بهت گفتم : بیروووووون

با لحن آروم و خواهشی گفتی :ببین مامان آخه میخوام یاد بگیرم چجوری اینجارو تمیز کنم بزار بمونم خواهش میکنم

که اگه بعدا که پیر شدی و خواستی بیای من برات دستشویی و برق بندازم .....بذار بمونم!!!!!!ا

موندی و خیلی کمکم کردی .......

موندی و یاد گرفتی که چجوری دستشویی و برق بندازی وقتی من پیر شدم...........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 مرداد 1396 | 13:22 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد