علي كوچولو

امروز تا صد و شمردی.......فقط 18 رو جا میندازی......

خودت دوست داری بشمری منو بابا اصلا دخالت نکردیم.....

میپرسیدی بیست و ده ؟؟؟ وما هم 10 20 30 40 50 60 70 80 90 100 و بهت گفتیم......

ساعت و هم از برج نه پارسال یاد گرفتی ،انقدر ساعت باشگاه رفتنت برات مهم بود همش ساعت و چک میکردی

یکبار که داشتم برات کتاب میخوندم عدد یک رو نشونت دادم....یاد گرفتی ...یک رو پیدا میکردی و بقیه رو حفظی میشمردی.....

همون موقع ها تو باشگاه به مربی گفتی ساعت دو ونیمه.....

کلی تعجب کرده بود که ساعت و بلدی

روزهای هفته رو هم همون موقع یاد گرفتی.....وقتی خیلی کوچیکتر بودی میگفتن به بچه نابغه و نابغه ترین و ......اینها بگید منم اولاش میگفتم ولی باعث اعتماد بنفس کاذب شده بود و میگفتی من همه کارهارو بلدم و بعضی موقع ها هم کارهای خطرناک میکردی

که بعدش دیگه بهت نگفتم عوضش پسر خوبم و عزیزم و دوست داشتنی ام و .....میگفتم و چند بار بهت گفتم ما آدما از اول هر کاری و بلد نیستیم میبینیم بعد یاد میگیریم بعد تمرین میکنیم..........

این الان ملکه ذهنت شده و سعی میکنی همه چیزو یاد بگیری ......

یکبار که داشتم سیب زمینی خرد میکردم با نگرانی گفتی یعنی مامان نمیخوای من یاد بگیرم؟؟؟؟!!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | 15:13 | نویسنده : مامان |

4 سال و 9 ماه و 24 روز

امروز انقدر بالانس تمرین کردی که آخرش موفق شدی چند لحظه رو دستهات وایسی......مهدی هم اولین غلتشو زد ....خیلی نرم غلت میزنه سرش به زمین نمیخوره......

یکماه پیش تو کلاست مربیت بهتون گفت بالانس کنار دیوار بزنید

مهدی با اون سرعت استثنائیش دویید تو زمین و یه بالانس کنار دیوار کامل زد

تصور کن از اون همه بچه اکثرا موفق نشدند که مربیتون عصبانی شدو دعواتون کرد که خجالت بکشید یه بچه زیر دوسال داره بالانس میزنه.......

بعد مهدی و تشویق کردند........




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396 | 23:43 | نویسنده : مامان |

من : علی خوبم چجوری به مهدی که بچه کوچولو هستش بفهمونیم موقع عصبانیت کسی و نزنه یا حرف بد نزنه؟؟؟؟یه راه حل بده!!!!!

تو : یکی اینکه تا خواست بزنه دربریم دیگه اینکه اون بچه کوچولو هستش نمیفهمه باید تحمل کنی.....

واقعا توقع این جواب و ازت نداشتم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 23:09 | نویسنده : مامان |

از عید به این طرف کلا تلوزیونو جمع کردیم.....

جالبه اصلا هم سراغشو نمیگیری ......بر عکس مهدی که میره جای قبلیش وایمیسه و میپره بالا پایین.....

شبها کتاب میخونیم  یا نقاشی میکشیم و شطرنج بازی میکنیم.....

سنگر بازی هم با مهدی جزء کارهای مورد علاقتونه......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 23:05 | نویسنده : مامان |

عزیز جون یک جلسه از کلاس شطرنجتو باهات اومد چون کلاس نیمه خصوصیه، پدرو مادرا هم میتونن تو کلاس باشن.....

بابای یکی از بچه ها خیلی جوگیره ، تا پسرش یه حرکت میخواد انجام بده شیرجه میزنه رو میزو بادادوهوار پسرشو دعوا میکنه......

اصلا سوژه ایی بود برای خودش بنده خدا

انقدر سروصدا کرد که من از کلاس رفتم بیرون و تو با عزیز جون موندید.... حرکت اسب بود که سخت ترین حرکت برای بچه هاست.....

مربی از عزیزجون خواست یکربع آخر کلاس باهات تمرین کنه... آخرش عزیزجون طاقت نیاورد و به بابای پسره تذکر داد که بازی شطرنج فکریه،بذار بچه فکر کنه......

وقتی برگشتم تو کلاس دیدم عزیزجون وآقاهه با جدیت و تند تند دارن باهاتون تمرین میکنن اصلا رقابتی شده بود.....آروم به عزیز جون گفتم بخدا تو این چند دقیقه نمیشه کاسپاروف تربیت کرد .......

عزیزجونم خودش خندش گرفته بود .......




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 14:56 | نویسنده : مامان |

یه دبه دوغ و خالی کردی تو باغچه

بابا:علی چرا اینکارو کردی

تو با ذوق زیاد:تا درخت دوغ دربیاد!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 14:47 | نویسنده : مامان |

مهدی خیلی مهربونه و همیشه بین خوراکی و اسباب بازی با تو،تورو انتخاب میکنه وقتی گریه میکنی موهاتو ناز میکنه و آرومت میکنه.....

یه وقتهایی تو بچه بازیای اونو تحمل میکنی ....ولی بیشتر موقع ها این مهدیه که خودشو با تو هماهنگ میکنه 

امروز از پنجره دیدم داری پشت سرهم و تند تند میزنی به پشت مهدی....

همونجا بهت گفتم از دستت ناراحتم باهات حرفم نمیزنم

هیچی نگفتی و رفتی......

یه لحظه برام سوال شد چرا اول ازت دلیل کارتو نپرسیدم از تو بعید بود اینکارها......

دوباره صدات زدم پرسیدم چرا بچه رو میزدی

گفتی مامان فکر کردم گوجه سبز پریده گلوش،ولی اشتباه کردم

یعنی فقط خجالت کشیدم از کارم همییییین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 | 23:47 | نویسنده : مامان |

تو:مامان من امروز تو باشگاه فونفالیست شدم

من:چی چی

تو:فونفالیست دیگه

من:چجوری

تو:وسطی آخرین نفر شدم تو زمین ،مربی گفت فونبالیست شدم

من:مطمئنی نگفت فینالیست؟؟!!!!!

تو:آره همون دیگه فونفالیست!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 22:12 | نویسنده : مامان |

یعنی برو خداروشکر کن منو بابا اعتقادی به آموزش رسمی و کلاس ،قبل از 7 سالگی نداریم ..... 

کلاس شطرنج هم به کلاسهات اضافه شد به درخواست واصرار شدید خودت....

اولاش بخاطر اینکه تمرکزت بره بالا باهات بازی میکردم ولی شدیدا علاقمند شدی.....

نمیدونم چرا شانست تو مربی انقدر زیاده.....و مربی های فهمیده و خوبی گیرت میاد......روز اول که رفتیم بهت گفت مهره هارو بچین.....

خیای ریلکس و محکم نشستی و باهاش بازی کردی

بابا از رفتارت خیلی ذوق کرده بود از اعتماد به نفس بالات

جدی و راحت برخورد کردی 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:31 | نویسنده : مامان |

با بابا رفتید عطاری،نمک بگیرید که فروشنده از رو قیافه تو مزاج منم گفت با اینکه مزاجت به بابات رفته.....

دفعه بعد منم باهاتون اومدم خیلی اطلاعاتش بالا بود خیلی

کم خونی شدید من وکه همیشه درگیرش بودم و به راحتی درمان کرد 

تو و مهدی خوشبختانه مزاجتون به بابا رفته ولی تو صفراوی معتدل و مهدی صفراوی دو آتیشه شده،به خاطر همین رنگ پوست و موهاش تیره تر شده....

سرعت گردش خون تو مغز و بدن صفراوی ها دوبرابر افراد عادیه بخاطر همین انقدر باهوش وفعالن و اگه درست تربیت بشن از تمام مزاج ها بهترن....

از عطاریه پرسیدم چرا مهدی انقدر از منو باباش تیره تره ،تقصیر تغذیه من تو دوران بارداری بوده؟

که گفت به خاطر صفرای بالاش که از بابا بهش رسیده و باید نماز شکر هم بخونم که پوستتون سفید نشده،پوست سفید اصلا خوب نیست.....

من خیلی خوشحال شدم همش احساس گناه داشتم آخه تو هم اولاش سفید بودی بعد گندمی شدی.....

از اون روز دارم کم کم مزاج هارو بهت یاد میدم صفراوی هارو دیگه زود تشخیص میدی......

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:19 | نویسنده : مامان |

مربی:علی چرا ناخونت بلنده

تو:تا باهاش خودمو بخارونم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:07 | نویسنده : مامان |

مهدی اصلا طاقت گریه ترو نداره تو هم نهایت سوء استفادهتو میکنی....

تامیخوای یه چیزی از دستش بگیری ادای گریه کردن درمیاری مهدی هم بدو بدو بهت پسش میده بعد نازت میکنه و تو هوا بوست میکنه .....

تصور کن یبار بعد نیم ساعت کلنجار رفتن سر گوزنت ،تا گریه کردی دویید سمتت و پسش داد.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 21:51 | نویسنده : مامان |

یبار تو یخچال یدونه آبنبات چوبی بود ....تو مهدی هردوتاتونم اصلا از آبنبات ،تحت هیچ شرایطی نمیگذرید حتی جنگ تن به تن.......

تو که آبنبات و آوردی منو بابا آماده باش شدیم .....طبق معمول التماس از تو و گرفتن مهدی که نیاد طرفت.....

اما تو یخورده ازش خوردی بعد دادیش مهدی.....مهدی هم یکم خورد پسش داد ......انقدر اینکارو کردید که تموم شد .....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 21:43 | نویسنده : مامان |

اینو از زبون خودت مینویسم

امروز من حلقه رو آوردم که یکدفعه به صورت مهدی زدم .....خوب، که بعدش مهدی گریه کرد که آخرش بابا اومد حلقه رو از دست من گرفت انداختش بیرون.......

یکم تند گفتی تا نوشتم منظورت حلقه ورزشی بود که سه بار باهاش مهدی و زدی البته هر 3 بارشم قصدی نبود و خورد بهش.......




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 18:39 | نویسنده : مامان |

یه مدت خیلی "چرا"میگی......جرف از دهن ما درنیومده میپرسی چرا؟؟

جوابتو میدیم آخرش میپرسی چرا

انگار عادت کردی

مثلا یبار گفتی من خورشت کرفس دوست دارم....

من:پس خورشت کرفس درست میکنم برات،حالا که انقدر دوست داری

تو:چرا؟؟؟؟!!!

من:چی چرا!!!

تو:من چرا خورشت کرفس دوست دارم؟؟؟

من:!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 23:39 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد