علي كوچولو

خداروشکر تلوزیون کلا تو خونه خاموش شده.....یعنی از صبح تا شبم پویا ببینی سیر نمیشی

بابا کم کم کمش کرد یه ساعت صبح،یکساعت ظهر،یکساعتم شب.....بعدش فقط پاندا ی کنگ فو کار که اونم خیلی بدآموزی داشت با فیلم سینمایی های پنج شنبه جمعه.....

بعدم پاندارو حذف کرد الانم فیلم سینمایی هاروحذف کرد......

کتاب و بجاش جایگزین کردیم .....اولش فقط میخواستیم با فضاش آشنا بشی و کتاب بگیریم ولی کتابخونه خیلی فعالیه و اتاق کودک داره.....

دوروز در هفته هم کلاس دارند

5شنبه ها کلاس قصه خوانی

سه شنبه ها بازیگری خلاق که مربی این کلاسش روانشناس خیلی خوبیه...

جلسه اولت گفت خیلی زود با بچه ها جوشیدی که انتظارشو نداشت......

باشگاهتم که روزای زوج

الان کلاس بازیگری و از همه چیز،حتی از گرگم بهوا هم بیشتر دوست داری.....

کلاس خوبیه اعتماد بنفس خوبی داری و این کلاس کمکت میکنه ابراز وجود کردن و هم یاد بگیری....

امروز با مدیر کتابخونه حرف زدم وازشون خواستم کتابای بیشنری بهت امانت بدن .....امروز 20 تا کتاب گرفتیم.....

از اونجایی که منو مجبور میکنی یه کتاب و 100 دفعه برات بخونم منم صدامو ضبط میکنم ..

هفت خوان رستم خیلی دوست داری و انقدر برات خوندم و هم صدای ضبط شده رو گوش دادی که کلمه به کلمه شو حفظی......

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 1:29 | نویسنده : مامان |

وسایل شن بازی مجهزی داری.....چندتا ماشین باری هم با خودت میبری ساحل

یبار که رفته بودیم ساحل خودمون(یه ساحل خیلی قشنگ،نسبتا تمیز،که بعدش شنزارو تپه های شنی و بعدش یه جنگل ،هر سه تا طبیعت و داره با فاصله خیلی کم،که از تو جنگل صدای دریا شنیده میشه،وقتی باد بیاد میریم اونجا)بچه های دیگه هم اومدن پیشت و با هم شن بازی میکردید.......یکیشون موقع رفتن یکی از کامیونتاتو زد زیر بغلش و با مامانش داشتند میرفتند

منو بابا دخالت نکردیم ،چون دفعه اولت بود یکی وسایلتو اینجوری میبرد،اگه میومدیم جلو،همیشه منتظر میموندی یکی کمکت کنه و خودت تلاشی نمیکردی

مامانشم هیچی بهش نمیگفت کامیون هم قد پسرش بود........حواست بهشون بود وقتی دیدی دارن خیلی دور میشن پاشدی دویدی و از دستش کشیدی با همون سرعت هم برگشتی سر جات،بیلچه رو برداشتی و بازیتو کرد.....انگار نه انگار اصلا اتفاقی افتاده.......

میذاشتی با وسایلت بازی کنن ولی نمیذاشتی ببرن برای خودشون

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 1:52 | نویسنده : مامان |

یه پایگاه بسیج نزدیک خونمونه که تا حالا اصلا بهش دقت نکرده بودیم ......

غروب که با بابا عباس بودی زودتر از ما رسیده بودید خونه،پشت در مونده بودید 

بابا عباس بردت پایگاه تا ما میرسیم سردت نشه

یه فوتبال دستی و میز تنیس هم اونجا بود

تو اولین بارت بود فوتبال دستی میدیدی با بچه ها بازی کرده بودی گل هم زده بودی

کلی ذوق کرده بودی

بابا عباس هم که عاشق تنیس،همه رو برده بود.....

میگفتی بابا عباس ما خونوادگی همه رو بردیم.......

بعد که ما اومدیم بابا محمد و مهدی هم اومدن پیشتون

فضاش کلا برای سرگرمی و بازیه........و خیلی خوشت اومده بود

قرار شد بازم برید اونجا

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 1:47 | نویسنده : مامان |

از وقتی میری ژیمناستیک،مهدی و تمرین میدی

جالبه اونم هیچی نمیگه

بعد از اینکه کمکش کردی پشتک بزنه میخواستی پاشو 180 باز کنی

میگفتی پا باز زانو صاف پنجه کشیده

مهدی هم با خنده نگات میکرد

البته من سریع نجاتش میدم ولی کلا مربی جدی هستی

به منم رحم نمیکنی هربار که مجبورم میکنی اداتو دربیارم بعدش میخندی میگی مامان اصلا این حرکتو نمیخواد بزنی بیا حرکت بعدی

فامیل مربیتونم حسینی بود نه ایذه

وقتی بابات براش تعریف کرد کلی خندیده بود....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 1:37 | نویسنده : مامان |

امروز بابا عباس هم باهاتون اومد باشگاه.......

مربیتون تشویقت کرد و به بقیه بچه هاگفت از تو یاد بگیرند هم حرف گوش کنی هم زود یاد میگیری......

تا حالا 3 بار تشویقت کردن....   ...

در حالیکه کلا 5 بار بوده که 3 تاش تو بودی.....

با یکبار نگاه کردن یاد میگیری

به عزیزجون رفتی،

عزیز جونو دایی سعید با یکبار دیدن،کارو بهتر از اونی که ازش یاد گرفتن انجام میدن

برای همین من حاضر بودم بمیرم ولی ازشون هیچی یاد نگیرم،فکر میکردن همه مثل خودشونن ،تازه کلی هم تعجب میکردن توضیح میخواستی.....

آرش هم با یکبار شنیدن همه چی و یاد میگیره.....

احتمالا این ژن از عزیزجون و فقط تو پسرا خودشو نشون میده

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 0:35 | نویسنده : مامان |

تا جایی که تونستم سعی کردم باهات دستوری حرف نزنم و اگه لازم بوده غیر مستقیم متوجهت کنم.....حالا برخلاف انتظار خیلی حرف گوش کن شدی ،لجبازی که اصلا بلد نیستی

کلا دوتا حالت لجبازی و خجالت برات معنی نداره،اصلا نمیدونی یعنی چی

با بابات هر روز تمرین نه گفتن داری،مثلا من به زور میام خوراکیتو بگیرم یا تشویقت میکنم نوشابه بخوری...

..اولاش که بهت نه میگفتم خیلی ناراحت میشدی ولی الان برات عادی شده و حق دیگران میدونی بهت بگن نه ......

واینکه تو مجبور نیستی حرف من یا بابا رو گوش کنی چون بچه ما هستی وباید حرف گوش کن باشی،ببینی حرف ما درسته یا نه،بعد انجامش بدی

مثلا یبار لبه لیوان پریده بود گفتی بندازیمش سطل آشغال

بابا که نمیدونست چی شده بهت گفت ننداز

تو حرفشو گوش نکردی و انداختیش دور،بعد به بابات توضیح دادی

منم تشویقت کردم که کار خوبی کردی .....

وقتی فردا تو وارد اجتماع شدی صرفا هرکار غلطی و که ازت خواستند انجام ندی.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 0:26 | نویسنده : مامان |

چهارشنبه ها وسطی دارید .....تو هفته همش منتظر چهارشنبه ایی

بابا به مربیت گفت که خیلی وسطی دوست داری،تورو میزارن آخر میزنن

خودمون تو خونه بازی میکنیم ....

ولی هنوزم گرگم بهوارو بیشتر دوست داری




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 16:11 | نویسنده : مامان |

سر وسایل که دعواتون میشه اگه گریت بگیره مهدی سریع پسش میده و موهاتو ناز میکنه

هر موقع هم که گریه کنی زود میادو نازت میکنه بعد سرشو خم میکنه مثلا بوست کنه بعد تو هوا رو بوس میکنه با چه سروصدایی

یه فیلمیه برای خودش،انقدر که یادت میره گریه میکردی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 15:57 | نویسنده : مامان |

مهدی هم مثل بچگی های تو،شبها بابا رو بغل میکنه میخوابه.....

دیشب میخواستی پیش بابا بخوابی با مهدی داشتید سروکله میزدید که بهت گفتم

بهتره بری تو جای خودت،بابا یکدفعه تو خواب دستش میخوره بهت یا با پا میزنه و .....

در حالیکه چشمات گرد شده بود گفتی:اصلا داداشمو بدید ببرم پیش خودم.....اینجا براش خطرناکه.......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 15:56 | نویسنده : مامان |

تو باشگاه تشویقت کردند خیلی خوشت اومده بود ،دفعه بعدش میگفتی چرا امروز تشویقم نکردن؟؟؟

تو پشتک زدن حرفه ایی شدی...  

یکبار مربی رفت رو جامپینگ و 3 تا پشتک پشت سرهم زد،از همون موقع دیگه بدون کمک گرفتن از دستت پشتک میزنی و ما کلی کیف میکنیم....

مربی خیلی خوبی دارید هم کارش حرفه اییه هم اخلاق خوبی داره ....با اینکه سن زیادی  نداره ولی میدونه با بچه های کوچیک چجوری رفتار کنه .....

اصلا بهت فشار نمیاره ....تو کل تمرینات خندونی و با خوشحالی حرکات و انجام میدی

جلسه قبل از پشتک زدنت تعجب کرده بود و به بابا گفته بود.....

معنی بعضی کلمات و نمیدونی و میای میپرسی مثل مکث

میگفتی یعنی چی مکث کن

این شعر باشگاه و خونه زیاد تکرار میکنی

علمدار سپهدار آقا امیدو نگه دار

یجورایی خلمون کردی پشت سر هم میگی

میگفتی فامیل مربی ایزه هستش

گفتم آخه ایزه فامیل نیست که،دقیقا بگو چی شنیدی

تو:آقا ایزه بریم آب بخوریم،همه بچه ها میگن آقا ایزه

گفتم اون اجازه اس که میگن اجزه

قبول نمیکنی که قرار شد بابا امروز فامیلیشو بپرسه

مهدی هم پیش بابا میشینه و نگات میکنه،وقتی برمیگردید بپر بپر میکنه

به فاضل میگی پازل،

تو کلاس از همه کوچیکتری،ولی قدت بلنده و همه فکر میکنن مدرسه میری..  

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 15:49 | نویسنده : مامان |

امان از اعتماد به نفس کاذب

نمیدونم چرا بعضی ها هرکاری انجام میدن فکر میکنن بهترین کاره و باید دیگران رو هم ارشاد کنن،

توی پارک بودیم تو یکم سربسر مهدی گذاشتی دادش دراومد

یه خانومه پیشمون نشسته بود گفت وااا چرا انقدر فاصله سنیشون کمه همینه دیگه باهم نمیسازن،من گذاشتم پسر بزرگم 10 سالش بشه بعد اینو آوردم.....هم دیگه تک فرزند نیست هم درگیر نمیشن زیاد باهم

گفتم فاصلشون 3 ساله و خیلی هم مناسبه،این برخوردها هم عادیه،بهرحال اونا میخوان وارد جامعه بشن این مثل واکسن میمونه 

پسر کوچیکت هنوز راه نیفتاده ،بزار راه بیفته بره سراغ وسایلای داداشش.....

پسر بزگت اخلاقاش بایه تک فرزند فرقی نداره چون 10 سالش شده مطمئنم خیلی هم تحملش کمه و زود عصبانی میشه،شخصیتش تا حالا شکل گرفته بودن یه بچه دیگه بیشتر فقط اذیتش میکنه

اتفاقا بنظرمن تک فرزند بهتر از این فاصله سنیه،الان جفتشون اذیت میشن....

کوچیکتره چون بی دفاع تره بیشتر آسیب میبینه......

الان مهدی تقریبا از پس علی برمیاد

یکم بحث کردیم و رفتیم ولی حداقل دیگه تک فرزندهارو مسخره نمیکنه،هر چی باشه تصمیم هرکی به خودش ربط داره

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 18:05 | نویسنده : مامان |

مهدی هرچی بگیره دستش،زود میری ازش میگیری و به دقت نگاش میکنی.....

هیچ کاری هم مثل این، حرص مهدی انقدر درنمیاره.....

اولاش که ازش میگرفتی گریه میکرد بعد از اونجایی که زورش خیلی زیاده،محکم میگرفتش

که بیشتر موقع ها نمیتونستی ازش بگیری....

برای همین آروم میری سمتش و یکدفعه از دستش میکشی.....

یبار که دست مهدی یه جا سوئیچی بود آروم رفتی و یکدفعه از دستش گرفتی بعد همونجا نشستی با دقت نگاش میکردی ببینی چیه......که مهدی موهاتو از دو طرف گرفت سرتو محکم کوبوند زمین.... گریه کردی ولی درس عبرت نشد برات.....

گریت که تموم شد گفتی میخوام برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم تا دیگه نتونه بگیردشون

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 17:31 | نویسنده : مامان |

تو جنگل بودیم یه درخت خیلی قدیمی پیدا کردیم....یکم درمورد درختا با هم حرف زدیم

میخواستم یجوری غیر مستقیم تشویقت کنم بری بالا

اصلا پسری که از درخت نره بالا پسر نیست

آخرش مجبور شدم اول خودم برم پشت سرم اومدی .....

بعد اونجا بود که فهمیدیم بالارفتن آسونتر از پایین اومدنه......

گیر کرده بودیم بالای درخت.....

بابا نجاتمون داد.....

تو باشگاه از طنابی که به سقف آویزونه،راحت میکشی میری بالا.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 16:12 | نویسنده : مامان |

یعنی منتظرید من یا بابا نماز بخونیم بلایی به سر آدم میارید که نگو.....

تو میپری رو کول بابا،مهدی هم همزمان میره تو بغلش...

دیگه فکر کن چجوری میره رکوع و سجده.....

مهدی مهر منو برمیداره ولی حواسش هست تا میرم سجده بدو بدو میاره میزاره سرجاش..

تو هم میای زیر چادر بندری میرقصی

تازه باید چند دور،دور خونه با چادر بچرخم شما دوتا بدو بدو کنید ولی انصافا خیلی دوست داریدو میخندید .....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 16:05 | نویسنده : مامان |

اولا به پیراشکی میگفتی پلاشکی

الان میگی پیلاشکی

دو تایی رفته بودیم پیراشکی بخریم

همون بیرون تو گرمکن برداشتیم و رفتیم حساب کنیم

همین که رفتیم تو مغازه ،نظرت عوض شد همه کیک ها و پشمک هارو

میخواستی.....

منم که میشناختمت فقط یه 5 تومنی دستم بود.....

دفعه اول هرکاری انجام بدی مثل سرمشق ،همیشه اونکارو تکرار میکنی....برای همین مجبور شدم سفت وسخت جلوت وایسم.......

20 دقیقه با هم بحث کردیم از بدشانسی 3 تا فروشنده مونگل ،دستشونو گذاشته بودن زیر چونشون،از پشت دخل مذاکرات و دنبال میکردن..... 

تو:من از این پشمکها میخوام

من:من فقط یه 5 تومنی دارم ببین نه کیف آوردم نه تو جیبمه

تو:ولی من پشمک میخوام

کلی هم سر اینکه پشمک کارخونه ایی و مواد نگه دارنده و شکر داره حرف زدیم

من:پول فقط به پیراشکی میرسه

تو:خوب پیراشکی و پس بده از اینا بخر

تو گوشت آروم گفتم:ولی فروشنده قبول نمیکنه میگه به پیراشکی ها دست زدید دستهای کثیف و نشسته

خندت گرفته بود ولی جلوی خودتو گرفته بودی نمیخواستی کوتاه بیای

یکم فکر کردی با ناراحتی  پولو ازم گرفتی 

حالا اونا ولکن نبودن بهت میگفتن اااا چرا نظرت عوض شد تصمیمتو گرفتی

پولو گذاشتی رومیزو گفتی بگیر اینم پولت

اومدیم بیرون گفتی مامان خیلی بدی دیگه باهات نمیام مغازه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 15:58 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد