علي كوچولو

یه نکته جالب تو عراق،ترس عراقی ها از حضرت عباس(ع )بود....

مثلا دونفر که بحثشون میشدیکیشون میگفت : ولعباس

اون یکی لباش تکون میخورد ولی صداش دیگه درنمیومد و بحث تموم میشد......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 آبان 1396 | 13:51 | نویسنده : مامان |

سه هفته پیش با بابا محمدو عزیزجون نشسته بودیم و من داشتم عکسهای اربعین پارسال عزیزجونو میدیم که یکی از عکسای بابا عباس و تو کربلا دیدم به بابات گفتم امسال اربعین بریم؟؟ 

که بابات حرفمو تو هوازدو پاس مهدی و 4 روزه گرفت و ویزاهامونم دایی سعید گرفت و با عزیزجونو بابا عباس ،6 نفری با ماشین خودمون تا مرز رفتیم و شب تو مرز مهران خوابیدیم.....صبحش هم اول رفتیم کربلا ....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 آبان 1396 | 15:09 | نویسنده : مامان |

قبل از اینکه بری مدرسه ،منو بابا جداگونه بدونه اینکه بهم بگیم بهت سفارش کرده بودیم حتما ردیف اول بشینی

وقتی رفته بودی سر کلاس مونده بودی ردیف اول کدومه

من خودم که کلاستو دیدم خندم گرفته بود ....چقدر بهت تاکید کرده بودم......




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 آبان 1396 | 23:00 | نویسنده : مامان |

اولین نفر حسین ،امیررضا ، محمد ،علی خودم ،حسن

اولین نفر طاها ،متین ،اسم اینو نمیدونم نارنگیاتو پوست میکنه ،بعدیم اشتباهی اومده بود کلاس اولی بود ....




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 آبان 1396 | 22:53 | نویسنده : مامان |

امروز با بابا رفتید آرایشگاه و زلف های پریشون و مرتب کردی.......

تو مدرسه هم سرگرمی جدید پیدا کردید اینکه زنگهای تفریح با کلاس اولیها و متین،برید سراغ حسین

ایندفعه 10 نفر بودید....میگفتی من از همه سریعتر بودم و بهشون میگفتم  کی از کدوم طرف حمله کنه....

ازت پرسیدم : دوست داری 10 نفر باهم بزننت فکر نمیکنی خیلی نامردیه....

یکم فکر کردی گفتی : نه ...خیله خوب ایندفعه میرم ازش دفاع میکنم.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 آبان 1396 | 22:44 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 آبان 1396 | 19:50 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 آبان 1396 | 19:44 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد