علي كوچولو
X

امروز اومديم خونه عزيزجون تا عزيزجونو ديدي خنديدي و كلي خودتو شيرين ميكردي

يه عادت بامزه داري اينه كه موقع شير خوردن يكدفه دستتو مياري من بوسش كنم

سه ماه قبل بود كه موقع شيرخوردنتدستتو بوس كردم از اون موقع خوشت اومده و شده جزئ برنامهات

تصور كن من بايد كلي دست آقارو بوس كنم تا شير بخورهقلب

ا




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | 23:11 | نویسنده : مامان |

علی

این عکسای رها کوچولوی دختر عموی نازته

رها متولد 3 فروردین که ماه دیگه به سلامتی میشه یکسالش

تو و رها دوست دارید با هم بازی کنید یکم بزرگتر بشی میتونید با هم بازی کنید

علی

علی

علیعلی

علی

علی

علی

علی

علی

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 19:48 | نویسنده : مامان |

پسر نازنینم 24 دی اولین دندونتو درآوردی

2 بهمن اولین سوپتو خوردی و اولین سیب

شدیدا بابایی شدی هر وقت میذارمت زمین گریه میکنی و اینور اونورتو نگاه میکنی تا بابا رو پیدا کنی میگی

بابا  بابا

با روروئک راه میری

علی

علی

علی

علی

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 19:41 | نویسنده : مامان |

کوچولوی نانازم خیلی وقته که نتونستم وبلاگت و آپ کنم

دیشب یه عالمه مامان بابا گفتی فدات شم دل مارو حسابی آب کردی

وقتی میزاریم تو روروئک خودتو اینور اونور هل میدی

شبا که میخوای بخوابی انقد بر میگردی و اینور اونور میکنی تا بخوابی

تا صبح هم یه دور 360 درجه با هم میزنیم تو میچرخی منم مجبورم باهات بچرخم

وقتایی که خیلی بیقراری میکنی و شیر خوردنت خیلی طول میکشه قبل از خوابیدنت چند بار میخندی انگار از

مامان تشکر میکنی

یه هفته است که داری فرنی میخوری امروز نوبت حریره است

واکسنتم با بابامحمد زدیم که سه روز کمی تب داشتی با آب ولرم و نمک پاشویت کردم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 12:50 | نویسنده : مامان |

پسرقشنگم بالاخره اومدیم خونه خودمون،پریشب ولیمه احمد رضاکوچولو بودکه خیلی بهت خوش گذشت

عکساشو برات میذارم ولی احمد رضا همش خواب بود فقط مامان تونست آخراش ازش عکس بندازه خیلی

جیگرهقلب

فردام عقد عمه فاطمس لبخند




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391 | 12:57 | نویسنده : مامان |

ديروز با عزيزجون و باباعباس فوتبال بازي ميكردي انقده ذوق كرده بودي كه بلند بلند ميخنديدي

شديدا ذوق كرده بودي

آرش جيگرم برات الفباي اوا آورده بود كه خيلي دوست داشتي با عزيزجونو باباعباس بازي ميكردي هر وقت كه ميگفت افرين سريع برميگشتي بابا عباسو نگاه ميكردي ،يجوري كه اگار بابايي ببين بهم گفت افرين

تا صداي بابا عباس و ميشنوي ديگه رو زمين بند نميشي چه برسه كه ببينيش

حتي وقتي كه گريه ميكني تا بابا عباسو ميبيني ميخندي

كلي تاب بازي و توپ بازي ميكنيد توهم خيلي ناقلايي نفسم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 17:22 | نویسنده : مامان |

ميبينم كه عشق شمال شدي شديد

فردا داريم ميريم شمال،خدا كنه هوا افتابي باشه

زياد دوست نداري رو به شكم بخوابي سريع سرفه ميكني بلندت كنم

ولي ديشب باهم سايه بازي كرديم حواستو پرت كردمو به شكم خوابوندمت

با سايه دستم رو ديوار مشغول شدي و بلند بلند ميخنديدي يه بيست دقيقه ايي شد

امروز صبح با عزيز جون رفتيم حجامت كه دكتر گفت الان فصل خوبي نيست فروردين بيارش

عزيز جون خيلي خوشحال شد حجامتت نكردن،دوران حاملگي هم پيشش ميرفتم ،عزيزجون منو لو داد

گفت اين همونه كه حامله بود ميگفت چيكار كنم بچم خوشگل بشه؟نیشخنددكترم گفت خوب خوشگل شد

ديگه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 16:08 | نویسنده : مامان |

علي

 

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي

علي




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 17:34 | نویسنده : مامان |

همون روزي كه احمدرضا كوچولو دنيا اومد عكس شب يلدات برنده شد خاله فهيمه برات فرستاده بود

خاله فهيمه كه اومد اون عكسو برات ميزارم نفسملبخند




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 16:38 | نویسنده : مامان |

علي كوچولوي نانازم چند روز پيش ني ني كوچولوي خوشگل عمو صادق دنيا اومد ميخواستم زودتر بنويسم

كه عكسشو نداشتم انقده جيگره قلبقلباسم قشنگشم احمد رضاستقلب

احمد رضا كوچولو يكماه زودتر دنيا اومد كوچولوي جيگر سومين ا‍‍‍ژدهاي امساله

اوليش رها دختر عموت فروردين تو مرداد احمد رضا دي ايشالله كه دوستاي خوبي براي هم بشيدقلب

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 16:33 | نویسنده : مامان |

ديشب تولد بابا عباس و خاله فهيمه بود كلي ازت عكس انداختم ولي همه جا خاله هات هستن همين يدونه رو ميتونم بزارم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 16:22 | نویسنده : مامان |

مهد آرش




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 10:28 | نویسنده : مامان |
پسر خوشگلم تو اين مدت رفته بوديم خونه خودمون اونجا اينترنت نداريم بايد ميرفتم دفترم كه وقت نكردم جيجرم

شمال خيلي بهت خوش گذشت نيني خيلي خوبي بودي بابا عباس و عزيزجون ميگن ما تا حالا همچين ني ني نديده بوديم كه انقدر خوش سفرباشه تازه كلي هم مسافرت باهاش خوش ميگذره

ديگه لو رفتي چقدر ددري هستي شير شاه كوچولو

يكي از كاراي بامزت تو امامزاده هاشم اين بود كه دهنتو توند توند باز ميكردي تا باد و بخوري

يه جا هم افتاديم دنبال مرغ و خروسا كه خيلي كيف كردي

دم در رستوران هم چندتا گربه ناز بودن فقط شانس آوردن  با سرعت نور دررفتن وگرنه داشتي  ميخورديشون

تو ماشين منو بابايي بستني ميخورديم كه انقد تقلا كردي فكر نكنم تا يكسالگيت ما ديگه لب به بستني بزنيم

خلاصه شيمكو مامان به هيچي و هيچكس رحم نميكني

بعدش رفتيم خونه خودمون،بابا دو دست لباس خوشمل براي پسر نانازش خريد قهوه ايي و فيروزه ايي

َ




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 دی 1391 | 17:13 | نویسنده : مامان |

علي داريم ميريم شمال

از الان كلي ذوق كردي عزيز جون بردت حموم

لباس بافت سفيدرو كه خاله فهيمه برات خريده رو پوشيدي

خاله جون يه خرس خيلي خوشملم برات خريده كه اومدم عكسشو ميذارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 دی 1391 | 12:42 | نویسنده : مامان |

تينا خرسي

اسكله دريا

دريا

دريا




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 دی 1391 | 12:39 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 17 18 19 20 21 22 صفحه بعد