علي كوچولو

صبحاقبل از اینکه به خودت زحمت باز کردن چشماتو بدی شروع میکنی به گریه کردنو میگی بابایی

جدیدا میگی بابی من

به منم میگی مامی

اولا میگفتی مامانا

خلاصه خودتو راحت کردی بابی و مامی

دیگه نمیذاری من جلوی ماشین بشینم میگی:مامان عبق (عقب)

کلا از خودم ناامید شدم چون تا حالا اصلا دعوات نکردم اصلا نمیدونی دعوا کردن چی هست من کی عصبانی میشم

تا یک کار خطرناک میخوای بکنی هرچی بهت میگم میخندی

مادر هم مادرای قدیم

تازگیا هوای داداش کردی میگی :مامی داداش

منو بابا سر اسم نی نی بعدی یکم اختلاف نظر داشتیم که علی کوچولوی من کارو یکسره کردی و اسم داداشتو انتخاب کردی البته الان خبری نیست

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 1 شهريور 1393 | 19:06 | نویسنده : مامان |

خیلی دوست دارم شاید این جمله رو روزی هزار بار بهت بگم و هر بار یه لبخندی میزنی

امسال نمیخواستم برات تولد خیلی بزرگ بگیرم چون واقعا پیک کاریم بود ولی عزیز جون گفت من کاری به 

این حرفا ندارم کادومو گرفتم و میام تولد علی کوچولو

ممنونم عزیز جون که انقدر تولد علی برات مهمه و انقدر علی و دوست داری

خلاصه روز تولدت عزیز جونو بابا عباس و دایی و زندایی و خاله فهیمه اومدن خونمون اینکه دارم دقیق اسم میبرم به خاطر اینکه هرروز با حوصله اسمشونو میگی و ذوق میکنی البته نی نی هم میگی خیلی با نازنین بازی کردی

کیک تولدت باب اسفنجی بود اما کادوها:عزیز جونو باباعباس یه دوچرخه خیلی خوشگلو آبی رنگ که خیلی هم خوشت اومد

دایی سعید یدست لباس خوشگل که از قضا عکس باب اسفنجی داشت

خاله فهیمه یه اسکوتر آبی که همون موقع سوارش شدی 

بابا و مامان طبق معمول پول نقد

دست همگی درد نکنه ایشاله به شادیاتون جبران کنیم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 12:15 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

علی کوچولو





[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 ارديبهشت 1393 | 13:15 | نویسنده : مامان |

از 27 اومدیم شمال فقط 2 روزش آفتابی بود برای بیرون رفتن خیلی بیقراری میکنی

تا میریم بیرون میخوابی،

دیروز خاله سمیرا هم اومد شمال،اومدن عیددیدنی،دوباره ما باهاشون رفتیم عیددیدنی

ویلاشون کناره دریاست ،وقتی دریارو میبینی ذوق میکنی میگی آبه آبه

فردا عزیزجونم میاد،عیدی عزیزجون یه لباس خوشگل بود که عکسشو برات میذارم

بابا عباس یه تراول 50 تومنی ،خاله سمیرا یه عروسک گاو قرمزو خاله فهیمه عروسک مورچه زحمت

کشیدن برات گرفتن، عیدی منو بابا یه چادر مسافرتی کوچولو،وسایل خاکبازی 

عاشق تخم مرغ جمع کردنی ولی باید خودتم بشکونیدشون

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 فروردين 1393 | 10:17 | نویسنده : مامان |

این عکسا تو فلشم بود فکر کنم خرداد 92

 

 

 

علی



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 فروردين 1393 | 10:08 | نویسنده : مامان |

پسر گلم نزدیک تحویل سالیم

سال خیلی خوبی بود ولی خیلی سریع گذشت اصلا باورم نمیشه داره عید میاد

امسال خیلی سر خودمو شلوغ کردم ولی تا جایی که تونستم کنارت بودم وگرنه پیش بابایی بودی

 خیلی خیلی دوست داریم و  بهترینهارو برات آرزو داریم

موهاتو کوتاه کردیم خیلی تغییر کردی ،رنگ موهات اول مشکی مشکی بود اما حالا روشن شده و

بهت میاد ،

هفته پیش دایی بزرگ مامان از مکه اومد خیلی اجتماعی هستی و بهت خوش گذشت

با اشاره منظورتو میفهمونی،به کتری میگی آبه داخ   ،

عاشق کتاب خوندنی تنها چیزی که میتونه تورو چند لحظه آروم نگه داره،مخصوصا کتاب علاء الدین و

چراغ جادو،تازه به چراغ جادوش میگی آبه داخ

اعتقادی به راه رفتن نداری حتی اگه دو قدم فاصله هم باشه میدوی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 | 21:47 | نویسنده : مامان |

آخرین اتفاقات یکماه اخیر،

اول اینکه حدود سه هفته پیش ،نزدیک غروب من داشتم با تلفن خونه حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد

زنگ خونه رو هم زدن،تو و بابا انقده با حال دور خودتون میچرخیدیننیشخند

عزیزجون و بابا عباس بودن حسابی سورپرایزمون کردن قلبقلب

2 روز بعدشم رفتیم جنوب،پشت عقدی عمه شادی،خیلی خوش گذشت،

با نسیم حسابی جور شده بودی خیلی دختر مهربون و نازی بود که عکساتونو میذارم

برگشتنی تو راه تب کردی

 منو بابا میخواستیم بریم سمینار،تورو گذاشتیم پیش خاله سمیرا،

مهد آرش جشن داشتن تو رو هم بردن ،خیلی بهت خوش گذشته بود تا حدی که موقع بیرون

اومدن ،نمیخواستی بیای

اونجا میرفتی زیر کرسی ،دوستای آرش هم پشت سرت میومدن تا اینکه مدیر مهد اومد دعواشون کرد

یکیشون گفته تقصیر علی بیات اون میره مام دنبالش

موقع عکس انداختن هم همه عکس تکی مینداختن ولی آرش جیگر گفت میخوام با پسر خالم عکس بندازم

ساعت 3:30 رسیدیم پیشت ،یکربع بود که گریه میکردی و عمه عمه میگفتی

آرش چندوقتیه به خاله سمیرا گیر داده نی نی میخواد ولی اونروز گفت مامان این همه مواظبش بودیم باهاش بازی کردیم آخرش گریه کرد دیگه نمیخواد نی نی بیاری

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 20:14 | نویسنده : مامان |

دابا دابا مندابا مندابا آب علی  نو نو ،بابا ماما  ،فعلا همینارو یادم میاد

یادمه خاله فهیمه بچه بود خوشحال میشد میگفت تافا ،عصبانی میشد میگفت تافا

حالا تو میگی دابا یاد تافا خاله فهیمه میفتم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | 19:36 | نویسنده : مامان |

دو هفته پیش سرما خوردی بردمت دکتر،یعنی مطبشو ترکوندی هاااااااااااااا

دکتره سر آخر گفت فقط یه سوال دارم ازتون شما اینو تو خونه چجوری نگه میدارید؟؟؟؟؟؟؟؟

یه پسره 5-6 ساله هم با مامانش اومده بود میخواستم حواست و پرت کنم و دست به کلید برق نزنی بهت میگفتم نی نی......یکدفعه داد میزدی نی نی،ماشاا.... صدا 6 دونگ،بنده خدا ترسید رفت زیر صندلی قایم شد....همه خندیدن




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 آذر 1392 | 14:07 | نویسنده : مامان |

از یکشنبه اومدیم شمال،هر شب میرفتیم مسجد عزاداری،هر وقت میگیم حسین حسین ،سینه میزنی

مراسم شیرخوارگان هم رفتیم ولی دوربین و یادم رفت ببرم،البته عزیزجون با گوشیش چندتایی ازت عکس انداخت

کلی عکس دارم که باید بزارم تو وبت ولی وقت نمیکنم

دو شب پیش یه پسر 5 ساله تو مسجد برات ادا درمیاورد و میخواست بترسوندت،تو شروع کردی به ادا دراوردن و ترسوندنش،همزمان هم یه دختر 6 ماهه کنارت بود که با دستت براش بوس میفرستادی

وقتی با دستت بوس میفرستی بلند میخندی و ذوق میکنی

کل جمعیت 1000 نفری مسجد دیگه میشناختنت و کلی دوست پیدا کردی

یه بارم یه پسر 6 ساله اومد جلوت هلت داد انداختت،سریع پا شدی رفتی طرفش جلوش وایسادی

که بابا زودی خودشو بهت رسوند

کلا ترسیدن تو کارت نیست،یه عکس هم از تو و دایی سعید دارم که داره پخ پخت میکنه تو هم داری هو هو میکنی و خیلی قشنگه

تولد پسرخاله جونت تمش دزد دریایی بود که خیلی قشنگ بود 17 آبان تولدشو گرفت هدیه تو به آرش جیگر یه دمبل بودو گیفت آرش یه ماشین خوشگل3Dو بادکنک باب اسفنجی و عکس آرش و یه عالمه شکلات بود که تا آخرشو خودت خوردی(بخدااا)




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 آبان 1392 | 17:25 | نویسنده : مامان |

الان شمالیم،کلی داری خوش میگذرونی

منو بابا به این نتیجه رسیدیم واسه کوچولوی نانازمون یه باغ خوشگل درست کنیم

خونه باغ برای بچه هایی به سن تو یعنی بهشت،هم بازیتو میکنی هر وقتم که گرسنت شد از میوه های باغ میخوری........

درختای پرتغال نزدیک زمین اند خودت از درخت میکنی بعد با دندون پوستشو میکنی میخوریش

اسم انارو میگی،صبح با باباعباس رفتیم پنج شنبه بازار،یه پیراشکی همون اولش برات خریدم تا آخرش که میگشتیم مشغول خوردنش بودی

همش تو بغلمون بودی ،آخه تا میزاشتیمت زمین میرفتی سروقت بساط مردم،

خاله سمیرا و عزیزجون دیروز رفتن تهران،با خاله سمیرات خیلی جور شده بودی همش با ایمائ و اشاره باهاش حرف میزدی و کلی تو باغ میگشتی ،تازه کیش کردن مرغارو هم یا گرفتی میفتی دنبالشون میگی کیش کیشششششششششش

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 آبان 1392 | 16:50 | نویسنده : مامان |

یه عروسک داری بهش میگی دادا

موقع غذا خوردن هم بهت میگم علی دادا گرسنشه؟سریع میری میاریش ،خلاصه خیلی دوسش

داری،دو روز پیش هم که لباسش غذایی شده بود من درش آوردم بردی انداختی تو ماشین لباسشویی

اگه تو خونه یه چیز جدید باشه تو 3ثانیه پیداش میکنی و میری سراغش

قراره بریم شمال اونجا کلی بهت خوش بگذره،چهارشنبه هم عروسی دختردایی مامانه که میدونم خوشت میاد

خلاصه از شنبه یه برنامه فشرده داریم تا آخر هفته،ایشالله سفر ایرانگردیمونم از هفته بعدش شروع میشه

و پسر گلم قراره همه شهرای ایرانو ببینه

همچین با احساس میگی بابا که نگو،یک کلمه میگی ولی انگار تمام احساساتتو میخوای تو اون کلمه بیان

کنی،ا

ز وقتی 6 ماهت شدو تونستی بچرخی عملا پوشک کردنت غیر ممکن شده،اصلا واینمیسی

کلا بدت میاد رو به پشت بخوابونمت،کوچیکتر که بودی وقتی به پهلو میخوابوندمت شدیدا اعتراض میکردی

جیگر من داری بزرگتر میشی،راه رفتنت بهتر شده،دوست داری از همه چیز بری بالا،

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 مهر 1392 | 10:38 | نویسنده : مامان |

عاشق لامپی،بهش میگی باپ،به آب میگی باب

دو روز پیش عزیز جونو باباعباس اومدن خونمونو ماشین شارژیتو که شمال مونده بودو جا نداشتیم بیاریم برات آوردن

فکر نمیکردم به این زودی رانندگیشو یاد بگیری

البته فقط گاز میدیو آهنگاشو عوض میکنی،

اگه صبح پاشی و خدای نکرده بابات رفته باشه در حالو نگاه میکنی و گریه میکنی

اگه پاشی و بابارو ببینی شروع میکنی به خندیدن،اگه صدای باباتو از صد فرسخی بشنوی تو خواب عمیق

هم باشی سریع پا میشی و دنبالش میگردی

روز اول مدرسه ها رفتیم دانشگاه،دفاع عمه شادی بود که با نمره 18 ارشد حقوقشو گرفت ما 3 دقیقه

فقط تو کلاس بودیم تو سروصدا کردی رفتیم تو حیاط دانشگاه،کلی با مورچه ها بازی کردی و از فضای سبز اونجا نهایت استفاده رو بردی

دو روز پیش هم مراسم خواستگاری عمه شادی بود که اونجا هم حسابی آتیش سوزوندی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | 19:14 | نویسنده : مامان |

پسر قشنگم انقده برات حرف دارم بزنم که نگو

چند روز پیش با بابا رفتیم اصفهان و قم،

تو جمکران یعنی ترکوندی ها،خیلی شلوغ بود از همون دم در ورودی اول صندلی خادم مسجدو با خودت کشون کشون میبردی یه صندلی پلاستیکی بزرگ بود

بعد که رفتیم تو ،میز یه خانم خادم مسجد که روش ترمه بود با کلی وسیله،سریع رومیزی و کشیدی و همش ریخت مردم جمعشون کردن.....ولی خداییش اون خانمه هیچی نگفت

بعد شروع کردی به دویدن،انقده ذوق کرده بودی راه میرفتی دست میزدی و میرقصیدی و میخندیدی

به وسایل هیچکس هم رحم نمیکردی از مهراشون گرفته تا کفش و کیف و ............

یه دختر 5 ساله یه عروسک پلنگ صورتی داشت که خیلی هم رو عروسکش حساس بود شمردم 20 دفعه رفتی سراغش،تا ازت میگرفت میرفتی یه دور میزدی دوباره برمیگشتی،پشتکارت منو کشته بود

دفعه آخرشم دختره نبود با خیال راحت عروسکشو برداشتی بغل کردی

یه نی نی ناز 10-11 ماهه هم بود که مامانش اونو سپرد به من تا نماز امام زمانشو بخونه ،که یکی از مشوقات بود انقده ذوق میکرد از دست خادما در میرفتی آخه یکی از شاهکارات این بود که مهرو برمیداشتی میکوبیدی به شیشه های پول ،یکدفعه 40 تا خادم میدوییدن دنبالت،مثل جت درمیرفتی

اوضاع که عادی میشد دوباره شروع میکردی

یعنی اونجا یک فروند جت بود که با کلی ذوق و شوق میدویید تو حرم،

آخراش نی نی هم فعال شده بود با هم میرفتید سر پروژه،یکی از پروژهاتون زدن روی شکم یه پسر مهربون بود که تنها عکسی که موفق شدم ازتون بگیرم و تو همون موقع دررفتی

عکس و بعدا میذارم تو وبت

عاشق اینکاراتم،خودمم باهات همکاری میکنم در سطح لالیگا،

تا حالا دعوات نکردم به جز یه بار که سرتو زدی به دیوار،

اونم گفتم مامان چرا سرتو میزنی به دیوار

فکر کنم دندونت خیلی اذیتت میکرد،

خیلی کتاب خوندم تا بهتر درکت کنم،هر ماه هم دقیق کارای ماه بعدتو میخونم

از بهترین کتابایی که دیدم چگونه فرزند نابغه داشته باشیم؟

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | 18:52 | نویسنده : مامان |

دیروز سالگرد عقد من و بابا بود میخواستیم شب بریم بیرون که خبردار شدیم مامان بزرگ بابا ساعت ٦

بعد از ظهر به رحمت خدا رفته با اینکه ٩٦ سالش بود حافظه عجیبی داشت همه چیزو یادش بود

زن دوست داشتنی بود خدا رحمتش کنه

دیشب تو و بابایی و خاله صدیق تو ماشین بودید و خاله برای مامانش میخوند و تو هم اولاش باهاش

میخوندی بعد که دیدی خاله گریه میکنه لوچ کردی و گریه گردی خاله هم با تموم ناراحتیاش بخاطر تو

دیگه گریه نکرد

 خاله صدیق کوچیکترین دختر بی بی بود و این سه سال آخر که بی بی خیلی اذیت

بود با جون و دل ازش مراقبت کرد و تو این سه سال حتی یه سفر هم نرفت ..........

بابا میگه خاله بارشو بسته با این کارش ایشاله که خاله همیشه سالم و سرزنده باشه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 | 19:52 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 17 18 19 20 21 22 23 ... 25 صفحه بعد