علي كوچولو

من زیاد سربسرت نمیذارم اینکارو کن اینکارو نکن

مگه تو مواقع ضروری که برات خطرناک باشه یا برای مهدی

ولی وقتایی که دیگه آدمو دیوونه میکنی و از حد میگذرونی یه حرفی بهت میزنم آروم میشی.......بابا هر چی پرسید چی بهش میگی،نگفتم.......

هم انقدر میگه که لوث میشه هم تو خیلی بهش حساسی.......

با مهدی بزن بزن کردید جالبه یکی میزنید وایمیسید اون یکی بزنه،قشنگ نوبتو رعایت میکنید.......

یه وسیله از دست مهدی گرفتی اونم به ضرب و محکم زدت.......

دستشو گاز گرفتی.......با همه حرصت.....

مهدی انقدر گریه کرد از حال رفت.....اون جمله رو بهت گفتم......

گفتی خوب  توهم بیا منو بزن....ولی اونکارو نکن.....

گفتم باشه بیا جلو .....بازوتو گرفتم که مثلا یه گاز اساسی بگیرم.....

صدات میلرزیدو نازک شده بود بغض کرده بودی .....چشمات پراشک شده بود ....گریت داشت شدیدتر میشد ......ولی وایساده بودی گازت بگیرم .....

سرتو برگردونده بودی نبینی.....

دستتو بوس کردم و ازت خواستم دیگه اونجوری گازش نگیری

.....

خودمم گریم گرفته بود......

حالا اون جمله در حد اینه که مثلا ماشینتو بهت نمیدم .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 1:07 | نویسنده : مامان |

تو ماشین آروم بهم گفتی ؛مامان بیا ولخرجی کنیم انقدر خوببببهههه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:52 | نویسنده : مامان |

دایی سعید عید امسال بهتون کارت هدیه داد که دستش درد نکنه و من از طرف شما دوتا ازش تشکر میکنم هرچند به منم کارت داد.......

پولشو گرفتیم ولی من کارتاتونو براتون یادگاری نگه داشتم

روی کارت تو نوشته بود علی جان عیدت مبارک

از 3 روز پیش که کارت و تو کمد من پیدا کردی همش دستته و خیلی مراقبش بودی و سوال میکردی چقدره رمزش چیه؟؟؟؟

منم میگفتم بابا پولشو گرفت

گفتی بابای بی ادب .....و گریت گرفته بود.......

یسری توضیحات میدادیم باز دوباره میپرسیدی

بعد به بابات گفتی برو یه کارت برام بگیر همش توش پول بریز بده به من

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:51 | نویسنده : مامان |

مهدی حافظه خوبی داره،زدوخورداش و با تو یادشه و زیاد نمیزاره بهش نزدیک بشی ......مثلا میری بوسش کنی شروع میکنه به دفاع و نمیذاره......

امروز دیگه شدیدا مهربون شده بودی و میخواستی دستشو بوس کنی......با دستش محکم میزدت که نتونی جلوتر بری.....تو هم دفاعی نمیکردی از خودت

بعد همونجور اومد منو بزنه نذاشتم

گفتی بزار بزنتت من گذاشتم

من:ولی من نمیذارم هیچکس منو بزنه

تو:ولی من دوسش دارم

من:بازم دلیل نمیشه،تو خوب و مهربونی وهیچکی حق نداره تورو بزنه حتی اگه خیلی هم دوسش داشته باشی

تو:ولی من میذارم

بحثمون به جایی نرسید ......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:41 | نویسنده : مامان |

امروز رفتیم داروخونه برای مهدی کرم کالاندولا بخریم ،قبل از من دویدی تو داروخونه و بلند گفتی یه کرم کالاندولا،من گفتم دوتا

تو گفتی چرا دوتا،سه تا بده

فروشنده ها و دکتر داروخونه هم وارد بحث ما شدند و کلی سربسرت گذاشتن.....

تا اینجا که روال عادی بود ......

یکی از خانومهای فروشنده حرکت قشنگی کرد دوتا کرم داد با یه بیسکوئیت و بهت گفت بیا اینم سومیش

نذاشتند حرفت شهید شه......

بیرون اومدنی گفتی مامان اگه میگفتم 5 تا کرم چی میشد؟؟؟!!!

دفعه بعد میگم 5 تا کرم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:33 | نویسنده : مامان |

توی پارک چندتا دوست پیدا کرده بودی،وقتی میرفتی بالای سرسره داد میزدی 

الله اکبر سبحان الله......بچه ها هم پشت سرت تکرار میکردن .....بعد میگفتی مختار همه دشمنارو کشت ما پیروز شدیم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:31 | نویسنده : مامان |

امروز بعداز ظهر طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم سه تایی بریم پارک......

بازم همون بازیارو سرم درآوردید.....ظهر نذاشتی مهدی بخوابه میگفتی چرا بابا منو نبرده منم نمیذارم این بخوابه،به خاطر همین مهدی خیلی بیحوصله و کم طاقت شده بود......بعد از نیم ساعت تلاش بیوقفه و برداشتن خوراکی و وسائل رفتیم پارک.......پیاده بردمتون و آوردمتون....خیلی موثر بود تا رسیدیم خونه ،اول تو بیهوش شدی بعد مهدی.......

قبل از اینکه خوابت ببره برات غذا گرم کردم ولی خوابت برد

مهدی بعد از اینکه خودش خورد غذارو رو آورده بود کنارت،و سعی داشت با قاشق بهت بده بخوری.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:26 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 17 18 19 20 21 22 23 ... 57 صفحه بعد