علي كوچولو

پسرم بابايي

 

 

ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 14:59 | نویسنده : مامان |

امروز لثت خيلي اذيتت كرد خدا كنه زودتر دندونت دربياد كوچولوي نازنينم

 

 

ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 14:58 | نویسنده : مامان |

دريا



 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 14:56 | نویسنده : مامان |

كوچولوي نازم

سلام عزيزم

خيلي وقت بود كه ميخواستم اين وبلاگو برات درست كنماما وقت نكردم

تو خواستني ترينو بهترين پسر دنيايي خيلي دوست دارم عسلم

اين عكسو تقريبا 10روز پيش اذت گرفتم داشتيم ميرفتيم خونه عزيزجون




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 14:55 | نویسنده : مامان |

پسر نازينم ديشب براي اولين بار پاتو گذاشتي تو دهنت

عزيز جون گفت لنگتو ميخواي

 

قربونت برم كه خيلي جيگري




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 14:55 | نویسنده : مامان |

شيرينم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 14:50 | نویسنده : مامان |

خونه دايي سعيد

عاشق توپ هندوونه ايت شدي شوتش ميكني بغلت ميكنم ميريم بياريمش  محكم با دستات ميگيريش تا بريم سرجامون،دوباره شوتش ميكني و بازي از نوقلب

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1391 | 19:59 | نویسنده : مامان |

عزيز جون تا بهش گفته بودم شكمم درد ميكنه فهميده بود چه خبره،حوله برام گرم ميكرد و اونشب پيشمون موند

پسر نازنينم قولنج كرده بودو چندروزي طول كشيد تا خوب شدم به زور راه ميرفتم.......

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1391 | 12:18 | نویسنده : مامان |

پسر گلم پارسال تو تاريخ 1390/9/19 بود كه فهميدم خدا ميخواد يه نونوي ناز به منو بابايي بده برگه آزمايششو نگه داشتم همه مداركتو نگه داشتم برات آلبوم كنم حتي دستبند موقع تولدت يا كارت روي تختتو...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1391 | 11:50 | نویسنده : مامان |

يه بار آب دهنت شكست تو گلوت،سرفه كردي

عزيزجون زود بلندت كرد كلي قربون صدقت رفت از اون موقع هروقت ميخواي بلندت كنيم سرفه ميكني

تا بلندت نكنيم ادامه ميدينیشخند

علي لالا




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 دی 1391 | 14:23 | نویسنده : مامان |

این عکس قبل از ٣ ماهگیته کهكالسه سواري باکالسکت تو خونه دور میزدیم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 22:33 | نویسنده : مامان |

امروز صبح ساعت 8:30 تشكيل پرونده داشتيم وبا بابا عباس رفتيم كه گفتند ساعت 9 ميان بابا عباس مجبور شد بره اما عزيزجون با اينكه چندروزي هست حالش خوب نيست سريع خودشو به درمانگاه رسوند و بعد از اينكه قدو وزن گرفتند اومديم خونه،مرسي عزيز جون مهربون علي

امروز بيشتر خوابيدي هروقت ميريم بيرون خسته ميشي و ميخوابي




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 دی 1391 | 23:17 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 17 18 19 20 صفحه بعد