علي كوچولو

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | 21:19 | نویسنده : مامان |

پسر خیلی خوب و مهربون عمه لیلا که بعدا توضیحشو مینویسم

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | 21:18 | نویسنده : مامان |

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | 21:17 | نویسنده : مامان |

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | 21:15 | نویسنده : مامان |

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | 21:13 | نویسنده : مامان |

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 21:07 | نویسنده : مامان |

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 21:03 | نویسنده : مامان |

علی

علی

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 21:01 | نویسنده : مامان |

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 20:51 | نویسنده : مامان |

علی

علی

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 20:49 | نویسنده : مامان |

این عکسام مال عید که شوشتر بودیم

علی

علیعلی

علی

 

علی

علی

علی

علی

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 20:16 | نویسنده : مامان |

این عکسای سال تحویله که درست موقع سال تحویل خوابیدیعلی

علیئو د




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 | 11:41 | نویسنده : مامان |

این عکسای وقتیه که بار اول بیمارستان بودی 1392/12/21

 

علی

علی

علی

علی

علی

علی

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 | 21:06 | نویسنده : مامان |

ایام فاطمیه شیراز بودیم خیلی شهر قشنگی بود و خیلی خوش گذشت.....

عکساشو که گذاشتم توضیحشم میدم

خیلی شیطون شدی دیگه از پست بر نمیام همش چشمم به دره که بابات بیاد

دیروز که روز مادر بود صبح با بابا رفتی نون بگیرید بهت گفتم روز مادر برام نون گرفتی خندیدی

میری جلو سینک ظرفشویی و با شیر آب حرف میزنی و وقتی میبینی جوابتو نمیده عصبانی میشی

جیغ میزنی

عاشق آبی ،خداروشکر هوا داره گرم میشه




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:28 | نویسنده : مامان |

امسال لحظه سال تحویل میخواستیم کوچولوی نازمون تو حرم حضرت معصومه باشی

عزیزجون و باباعباس و خاله فهیمه و دایی وزندایی هم اومده بودن ولی درست لحظه سال تحویل خوابیدی

بعد رفتیم خونه عزیزجون سه روز اونجا بودیم و من یه لازانیا تاریخی برای همه درست کردم که دیگه هیشکی هوس لازانیا نکنه

بعد رفتیم خونه حاج آقا،که بابا حاجی رفته بود کربلا

بعدم سفر به شوشتر :که خیلی خوش گذشت ،رفتیم خونه دوست بابا

عکسای شوشترو میذارم با عمه شادی که راهنما بود و یکی از دوستاش آدرس جاهای قشنگ و میداد

روز اول رفتیم دره که 130 تا پله داشت،از اونجایی که با کلیه امکانات رفته بودیم و اونجا ناهار درست

کردیم دیگه فکرشو بکن که چقدر خندیدیم

بعد سازه های تاریخی که خیلی قشنگ بودن

بعدش رفتیم آبشار آرپناه تو لالی،که وسط راه پنچر شدیم،جاده خیلی باریک و پیچ در پیچی داشت نزدیک

ساعت 3 رسیدیم و شب موندیم پیش عشایر

سیزده بدرم با باباحاجی رفتیم که عکسارو برات میذارم

یه روز مونده بود که از شوشتر بیایم حالت بد شد همش بالا میاوردی بردیمت دکتر دوباره گفتن باید

بستری بشی،ویروسی بود بردیمت بیمارستان خاتم الانبیا که خیلی افتضاح بود ساعت 12 شب بود

اول گفتن تو اورژانس باید نمونه خون بگیریم فقط اینو بگم تا حالا که 8 ماهته روی هم رفته انقدر گریه نکرده بودی ،بعد از اینکه 2تا شیشه خون گرفتن ازشون پرسیدم چرا آنژیو کت نمیزنین که یکبار رگ بگیرین

گفتن پس برید بخش اطفال،اونجام دوباره با کلی بدبختی رگ گرفتن با تمام وجودت گریه میکردی انقدر

که دیگه نای گریه کردن نداشتی

تازه بعد از رگ گیری خونت بند نمیومد تو همون اتاق معاینه سرمتو زدن من کنارت موندم تا سرمت تموم شه بابا رفت عمه شادیو معصومه خانم و برسونه

ساعت دو شب 3 تا سرم و وسایلات و خودت ،مونده بودم چیکار کنم تختت نرده نداشت میترسیدم تنهات بذارم،تا اینکه با ترس و لرز رفتم پرستارو صدا کردم کمکم کنه که به زور قبول کرد بیاد اونم نیم ساعت بعد........

فقط یه بار حالت به هم خورد بعد خوابیدی ،اونجا خیلی بی قانون بود خودت باید همه کارارو میکردی

تنها چیزی که اونجا مهم بود این بود که همراه بیمار باید حتما لباس بیمارستان بخره هشت تومن ،گفتم اگه نگیرم چی میشه ،میگفتن مامور بیمه گیر میده

من که نگرفتم چون یک ثانیه هم نمیشد اونجا موند از نظافت خبری نبود،پتو هارو نمی شستن همه بچه ها هم اسهال و استفراغ بودن

صبح ساعت 11 ترخیص شدیم،و تو راه برگشت خیلی اذیت شدی

به درود که رسیدیم بابا نمیتونست رانندگی کنه رفتیم هتل

فردا صبحشم راه افتادیم تازه بعدش اسهال شدی ،2 روزه که اسهالت خوب شده

یه واکسن بدو تولد داشتی که یه غده کوچولو زیر بغلت زده بود در واقع واکسن واکنش داده بود که خداروشکر 2 روز پیش دهن باز کرد و امروز تموم شد

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 فروردين 1392 | 21:01 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 17 18 19 20 21 22 23 صفحه بعد