علي كوچولو

امروز از طرف مدرسه به بابا عباس زنگ زدند و چهارنفری برای ثبت نام رفتید .......

مدیر مدرسه ته سالن نشسته بود و بابا عباس و بابا محمد از دور بهش سلام کردند ولی مهدی تا آخر سالن رفت و با مدیر دست داد.......

خوشحال بودی به خاطر مدرسه رفتنت.....




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | 13:14 | نویسنده : مامان |

طبق عادتت هر چی دست مهدی باشه ازش میگیری مهدی هم دفاع میکنه 

جدیدا تا میگیری مهدی هم میزندت ولی به سرعت برای اینکه تلافی نکنی زخم پاشو که سوخته نشونت میده میگه :دیدی(به همه حیوونا میگه دیدی ،منظورش اینه که دیدی پاشو زخم کرده )

تو هم میگی نه داخ ،دیدی اینکارو نکرده سوخته

مهدی :داخ نه دیدی

خلاصه شگرد جدیدشه که حواس ترو پرت کنه




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 | 12:55 | نویسنده : مامان |

زیاد قدر وسایلاتو نمیدونی منم دیگه به آسونی برات چیزی نمیخرم یه چندروز طولش میدم.....

اون فرغونهارو هم 3 هفته بود که میخواستی کار به ستاره و جایزه کشید دیگه کلافه شده بودی ولی کارهای بدت ستاره هارو کم میکرد 

آخرشم بابا عباس برات خرید




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 مرداد 1396 | 12:39 | نویسنده : مامان |

انقدر رفتیم دریا ،پوستتون سوخته

مربیتم هردفعه بهت میگه علی دیگه شبها باید با چراغ دستی ببینیمت......اینجا مثلا آرایشگر شده بودی داشتی موهای مهدی و درست میکردی

مهدی هم برای اینکه بزاری تو آب بمونه هیچی نمیگفت

فکر کن ولش نمیکردی 

منم دوربین مخفی ازتون عکس گرفتم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 مرداد 1396 | 12:36 | نویسنده : مامان |

تو این عکسم معلومه داری فکر میکنی چجوری فرغون مهدی و ازش بگیری..........




[ موضوع : ]
تاريخ : 8 مرداد 1396 | 12:28 | نویسنده : مامان |

مثلا ماهی شده بودی منم مثلا از ماهی ها هیچی نمیدونستم.......

من:شما ماهی ها دست دارید یا بال دارید؟

تو :نه ما باله داریم باله

من  :گیاهخوارید یا گوشتخوار؟

یکم با شک و تردید نگاه کردی بعد گفتی :ماآبخواریم آبخوار

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 مرداد 1396 | 12:23 | نویسنده : مامان |

با عزیزجون و باباعباس رفتیم عروسی،تو خیلی خوب بودی  ولی من مثل ارواح سرگردان دنبال مهدی بودم که انقدر خوردو رقصید که همونجا بیهوش شد.....

قبل از اینکه عروس بیاد با مهدی رفتید رو سن و رقصیدید تو خیلی نرم میرقصیدی مهدی هم حرکت باشگاه تورو میزد پرش آهو همراه با بشکن......

تیپتم خیلی قشنگ بود تیپ مجلسی بهت میاد 

غذاشونم کباب چنجه بود که من و تو توش موندیم یعنی انقدر جویدیم که فکمون افتاد مهدی خیلی راحت کباب خودشو خورد بعد از خجالت کبابهای ما دراومد.........




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | 18:54 | نویسنده : مامان |

رفته بودیم امامزاده ،شما دوتا هم شروع کردید به دویدن .....چند تا دوست هم پیدا کردیدو گروهی میدویدید......

چند نفر داشتن استراحت میکردن بنده خداها پاشدند نشستند ولی هیچی نگفتن

تا اینکه یکی از پسرا رفت رو میز و دیگه زیادی سروصدا کرد یکی از خانومها که داشت چرت میزد بیدار شدو یه حرف بد زد ،با اینکه دیدشما دوتا نبودید به همتون حرف بد زد تو هم زل زدی به من......دوباره به من گفت( ......)جمعشون کن..... 

میخواستم جوابشو ندم هم بخاطر احترام امامزاده و هم اینکه اهل جواب دادن و خورد کردن اعصاب خودم نیستم......

نگام کردی دستم گرفتی گفتی مامان

احساس کردم میخوای ازت دفاع کنم خیلی ریلکس و شمرده بهش گفتم اینجا امامزادس احترام خودتو امامزاده رو نگه دار

اونم بدتر جواب داد کلا سرش درد میگرد برای دعوا

گفت برو (.... )تربیتشون کن 

 

که جوابشو دادم ولی خوب شد یه دعوای آرومو دیدی واینکه با دوکلمه حرفم میشه جواب بی ادبی و داد و نیازی به دست به یقه شدن نیست......




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:29 | نویسنده : مامان |

تولد




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:05 | نویسنده : مامان |

مهدی :دادا

تو :جانم

مهدی:دادایی

تو: جانم جانم چی شده مهدی

چنان جوابشو با محبت میدی که مهدی دوست داره همش صدات کنه

وقتی با بابا کار داره میگه بابایی به من مامانی وبه تو دادایی میگه

مهدی خیلی میفهمه اصلا ویژگی اصلیش همینه وقتی باهم میریم بیرون هرکی میخواد از تو تعریف کنه میگه چشمای قشنگی داری ولی مهدی و میگن چجوری ممکنه یه بچه انقدر بفهمه......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:00 | نویسنده : مامان |

با بابا عباس و مهدی رفتید برای ثبت نام پیش دبستانی

قبلش کلی بهت سفارش کردم که مثل کتابخونه اس ،شلوغ نکن پیش بابا عباس باش وگرنه ببینن چقدر شلوغی ثبت نامت نمیکنن.....

اولش نمیخواستم بری میدونستم نمیتونی یکدقیقه سرجات بند بشی،ولی عزیزجون گفت بری بهتره

اونجا میخواستی پاشی و یه مدرسه گردی کنی که بابام نزاشته بود ولی شروع کرده بودی به درآوردن صدای گاو و بقیه جانوران جنگل.......

حالا مهدی آروم سرجاش نشسته بود و نگات میکرد.......

قرار شد مربیت زنگ بزنه ولی چشمم آب نمیخوره ......

 

مهدی از تو شلوغتره ولی همه جا شلوغ نمیکنه اولش که هرجا میریم چند دقیقه اول میشینه همه چی و نگاه میکنه بعد که همه چی و سنجید از جاش پا میشه مثلا شب قدر بچه ها سر بالا رفتن از منبر همدیگرو هل میدادن و میرفتن بالا،مهدی بعد چند دقیقه رفت موهای همشونو ناز کرد آرومشون کرد وقتی خیالش راحت شد به قول تو از منبر کشید بالا،البته تو همچنان بالا و پایین میپریدی مهدی حتی تصور اینکه بهت نزدیک شه رو هم نکرد......

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 11:51 | نویسنده : مامان |

تب کرده بودی به بابا گفتم سرت داغه

مهدی اومد پیشت نشست دستشو گذاشت رو پیشونیت، سرشو تکون دادو گفت اوه اوه داخ

بعد شروع کرد به فوت کردن و بادزدنت با دست




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 | 15:47 | نویسنده : مامان |

رفته بودیم پیش عطاریه که یه دستورمعجون بهتون داد  که هرروز بخورید....

یک لحظه هم تو مغازش اروم نمیموندید یکیتون نبات برمیداشت اون یکی کتاب...

تازه شدیدا هم مراقب بودید از هم جانمونید.....

دیدم آقاهه خندش گرفته دستشو گذاشته بود رو دهنش که جلوی خودشو بگیره

بابا پرسید چی شده

گفت:اگه این معجون و بهشون بدی صد برابر این فعال و البته باهوش میشن ولی اگه دیدید خیلی سخت شد شربت آبلیمو بهشون بدید

فکر کن به دوتا صفراوی فعال سرکوب نشده همچین معجونی بدن ....نزده میرقصید خودتون ...

الان فهمیدیم چرا میخندید.... پیدر مارا درآورده اید.....

از صبح که پامیشی بپر بپر میکنی تا آخر شب......بعد از باشگاه ،پارک میری بعد مسجد ....ساعت یک شب به زور میخوابی هزارتا وعده و وعید میگیری تا بخوابی.....

البته دیروز نخوردی بعد از پارک خوابیدی....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:39 | نویسنده : مامان |

دیروز بیرون بهت نسکافه و بیسکوئیت تعارف کردند نخوردی

بعد که بابا اومد بهش گفتند و بابا هم بهت نسکافه داد.....

فکر کرده بودند خچالت میکشی

اومدی خونه گفتی مامان خودم دیدم توش شکر ریختند بعد میخواستند بهم بیسکوئیت کارخونه ایی بدن من نمیخوردم بابا به زور بهم داد......

بهت گفتم درسته که بابا گفت بخوری ولی مگه قرار نشد اول فکر کنی؟؟؟

بابا گفت من فقط یکبار بهش گفتم بعد که خودم خوردم علی هم خورد

یعنی یکبار گفتن و خوردن بابا به نظرت اجبار زیاد اومده.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:29 | نویسنده : مامان |

مهدی دیگه نمیزاره پوشکش کنیم چون خودش میره دستشویی که بهش میگه آب بازی......

تو آشپزخونه بود که یهو به بابا میگفت آب بازی آب بازی 

بابا که دید داره دیر میشه گفت همینجا.....

تو گفتی:ببین بابا کار اشتباهی کردی چون از این به بعد یاد میگیره و به جای دستشویی میاد تو آشپزخونه

یکساعت بعد حرفت تحقق پیدا کرد و مهدی به جای دستشویی پرید تو اشپزخونه.....

البته حق با بابا بود چون مهدی 5 ثانیه زودتر میگه......وگرنه هم فرش و لباستش کثیف میشد....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:25 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد