علي كوچولو

امروز که از مدرسه برگشتی گفتی :من امروز فرمانده شدم

فکر کردم بازی کردید که گفتی با کلاس اولیها و متین،حسین و زدیم من دستور میدادم اونا هم میزدنش

شنبه با مهدی اومده بودیم دنبالت که نیم ساعت زودتر رسیدیم ،مهدی دوئید تو کلاستون و نظم کلاس و بهم ریخت

معلمتون رفته بود براتون برگه بیاره.....

از مهدی استقبال خوبی کردند و حسن  خیلی از مهدی خوشش اومده بود ......حسن گفت :حسین علی و گریه انداخته....

گشتم حسین و پیدا کردم و گفتم چرا پسرم و اذیت کردی

کلا انکار کرد

از تو پرسیدم چی شده در حالیکه داشتی رنگ آمیزی میکردی گفتی تو خونه بهت میگم......

کنار میز تو کلاس وایساده بودی که حسین بهت میگه بشین توجه نکردی از پشت همچین هلت داده بود که سرت اول به میز بعد به زمین خورده بود

تا شب هم سرت درد میکرد ......

از فرداش تا امروز که چهارشنبه اس دست از سرش برنداشتی و زنگ های تفریح با یکی از کلاس اولیها که حسین زده بودش میرفتی سروقتش و بزن بزن میکردید

امروز دیگه اون کلاس اولی دوستاش و آورد توهم با متین رفتی و زنگ تفریح 7 نفری تو حیاط مدرسه زدیدش

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 آبان 1396 | 19:26 | نویسنده : مامان |

مهدی و بابا خیلی سحرخیزن ......

خوراکی هایی که برای تو میزارم قبل از اینکه بری مهدی نصفشو  میخوره بازم دنبال بقیش میگرده....  

هر روز میوه نارنگی میبری

محمد ازت پرسیده بود چرا هرروز نارنگی میاری گفته بودی خوب نارنگی دوست دارم دیگه......

یکی از بچه های کلاس نارنگیاتو برات پوست میکنه نصفشو برمیداره......

هر میوه دیگه ای میزارم نمیخوری......

روز اول مدرسه تا نشستی سرجات،بدون اینکه منو نگاه کنی رفتی پیش معلمت و گفتی :معلم اجازه برم آب بخورم؟؟!!!

فرداش گفتی خانوم معلممون گفته قمقمه ببرم از بسکه اجازه گرفتم رفتم آب بخورم.....

بعدش یه پارچ آب سر کلاس براتون گذاشت.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 مهر 1396 | 8:32 | نویسنده : مامان |

میگی بچه های کلاس دعوا دوست دارن،خوششون میاد دعوا بشه بگن عرشیااااا بزن یا محمد بزن

محمد کنارت میشینه یه بار زدت ،چون پیشت میشینه نزدیش......

متین و حسین تنها کسی و که نمیزنن تویی ،اینکه محمد چجوری جرئت کرده بود با اون قدو هیکلش ،رو نمیدونم

بازم نمیخواستی دعوا کنی فرداش بهش گفتی یبار دیگه منو بزنی همچین میزنمت که نفست بالانیاد...    

تهدیدت موثر بود .......

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 مهر 1396 | 8:22 | نویسنده : مامان |

معلمتون یه برنامه برای خوراکی روزانتون داده،

من روز امتحان کنکورم هم به زور ساعت 6بیدار شدم نمیدونم چرا از وقتی میری مدرسه سرساعت 6 بیدار میشم با اینکه همه وسایلاتو شب قبل حاضر میکنی.......

یعنی آدم گرگ بیابون بشه مادر نشه.........




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 مهر 1396 | 8:13 | نویسنده : مامان |

با متین و محمد سه تایی تو کلاس جیغ کشیده بودید و مدرسه رو گذاشته بودید رو سرتون ،مدیر و ناظم و معلمتون با ترس دویدن تو کلاستون،فکر کردن اتفاقی افتاده....

معلمتون ستاره هاتونو ازتون گرفت.....

میگفتی بریم کاغذ رنگی بخریم با قیچی ده تا ستاره درست کنیم یواشکی ببریم برای منو محمدو متین بچسبونیم به دفتر....

اول متین شروع کرده بود تو محمد شدیدا استقبال کرده بودید.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 مهر 1396 | 22:47 | نویسنده : مامان |

روز اول مهر




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 مهر 1396 | 0:32 | نویسنده : مامان |

نگران بودیم تو کلاس بند نشی ،ولی خوب باهاش کنار اومدی....

از کلاست خوشت میاد و میگی امروز کلی کیف کردم

روز اول خودم بردمت مدرسه.....

البته روز آشنایی با مدرسه رو نرفتیم 

عزیزجون میگفت آشنایی با مدرسه برای تو نیست برای بقیه بچه هاست تو احتیاجی به این چیزا نداری

درست هم میگفت روز اول اصلا برات مهم نبود وارد یه محیط جدید شدی ........

یکساعت سر صف نگهمون داشتند و زیر آفتاب کلی مزخرفات سرهم کردند تو نصفشو نشسته بودی بقیشم ادا درمیاوردی....  

سر کلاس هم رفتی با حسن روی یه نیمکت نشستی ،حسن هم قد مهدی ولی انقدر زبل و زرنگ که نگو

وقتی مامانش صورتش و گرفت گفت حسن خشن نشو و چندبار تکرار کرد ترجیح دادم جاتو عوض کنی

ولی دخالت نکردم تا خودت یکاری کنی که فرداش از دستش عصبانی بودی که اذیتت میکنه دفترتو خط خطی میکنه......

بابا میخواست بیاد مدرست که نذاشتم گفتم فقط خودش باید یکاری کنه که به معلمت گفتی و حسن و بردند رو تک صندلی....کلا با هیچکس نساخت....

یازده نفرید سه تاتون قدتون بلنده بقیه هم قد مهدی.....

بعد کوچولوهارو اذیت میکنن.....

متین که کلاس اولی هارو هم میزنه ......همون روز اول گفتی متین تو حیاط خوبه تو کلاس اخلاقش بده

اصلا طاقت سرکلاس موندن و نداره ....معلم عکس کاراشو برای مامانش میفرسته.....تنها کسی و که نمیزنه تویی....

حسین هم تو صف پشت سرت بود و خوشحال و خندان کلا شیطنت میکنه....

نمیدونم چرا بچه ها انقدر خشن شدن....قبلا یدونه بچه خشن به زور پیدا میشد ولی الان یه بچه آروم ،پدیده نادریه...

ولی بازم خداروشکر همکلاسی عصبی ندارید بعضی ها با خنده مشتو لگد میزنن که بالاخره پسرن دیگه...تو ذاتشونه

رنگ آمیزیت خوب شده دوتا شعر هم حفظ کردی

البته شعرهای طولانی.....که برای ماهم حفظش سخته

کلا دید خوبی به پیش دبستانی ندارم اصلا ضرورتی نداره،

کلاس شطرنجتم خصوصی شد .....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 مهر 1396 | 0:24 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد