علي كوچولو

توی پارک چندتا دوست پیدا کرده بودی،وقتی میرفتی بالای سرسره داد میزدی 

الله اکبر سبحان الله......بچه ها هم پشت سرت تکرار میکردن .....بعد میگفتی مختار همه دشمنارو کشت ما پیروز شدیم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:31 | نویسنده : مامان |

امروز بعداز ظهر طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم سه تایی بریم پارک......

بازم همون بازیارو سرم درآوردید.....ظهر نذاشتی مهدی بخوابه میگفتی چرا بابا منو نبرده منم نمیذارم این بخوابه،به خاطر همین مهدی خیلی بیحوصله و کم طاقت شده بود......بعد از نیم ساعت تلاش بیوقفه و برداشتن خوراکی و وسائل رفتیم پارک.......پیاده بردمتون و آوردمتون....خیلی موثر بود تا رسیدیم خونه ،اول تو بیهوش شدی بعد مهدی.......

قبل از اینکه خوابت ببره برات غذا گرم کردم ولی خوابت برد

مهدی بعد از اینکه خودش خورد غذارو رو آورده بود کنارت،و سعی داشت با قاشق بهت بده بخوری.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:26 | نویسنده : مامان |

دیشب با بابات پیش عموکاظم بودید،بابا صبح زود که خواب بودی آوردت و خودش رفت......وقتی بیدار شدی خیلی گریه کردی......مهدی و هم بیدار کردی

با تعجب نگات میکرد ......بعد شروع کرد به ادا درآوردن تا آرومت کنه.......

دور خودش میچرخید دالی بازی میکرد......ولی تو اصلا نگاهشم نمیکردی.....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:20 | نویسنده : مامان |

هر شب بعد از اینکه بابا و مهدی خوابیدند میوه خوران داریم،توهم یه خاطره از بچگیات تعریف میکنی....

دیشب خرمالو خوران داشتیم .....خیلی خرمالو دوست داری......من که انقدر خوردم دلم درد گرفت ولی تو ولکن نبودی که،میرفتی یکی دیگه میاوردی و به زور میگفتی خرمالو بخوریم دیگه.... 

نه اینکه اون فضا و حرف زدنارو دوست داری نمیخوای زود تموم شه.....

خاطره دیشبت:من داشتم میخوندم تو وبابا همش میگفتی آرومتر ،صدات میره بیرون.....من گوش نمیکردم که هه هه هههههههههه....و میخندیدی




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 مهر 1395 | 14:36 | نویسنده : مامان |

4سال و دوماه و هشت روز

مهدی که سوار سه چرخش میشه میری هولش میدی.....

یکبار انداختیش،از اون موقع تا نزدیکش میشی که هولش بدی چنان دادوهواری راه میندازه که نگو......و نمیذاره که هولش بدی

بهت گفتم هولش نده میترسه

رفتی پیشش و گفتی:ببین داداش تو نباید بترسی اگه هم افتادی نباید گریه کنی آخه تو مردی

میدونی نکته جالبش چی بود؟؟؟؟

اینکه بهش قول الکی ندادی که نندازیش و این احتمال و در نظر گرفتی که بیفته

هرچند مهدی سرسختانه سر موضعش موندو نذاشت هولش بدی




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | 18:06 | نویسنده : مامان |

دیشب رفتیم پارک،هوا خیلی خوب بود پارکم خلوت........خیلی خوش گذشت تو و مهدی بلند بلند میخندیدوصداتون همه جارو برداشته بود......

هر وقت ظهرا بخوابی که خیلی کم پیش میاد شبا تا 2و3 شب بیداری

دیروزم عصر تو ماشین خوابیده بودی

قشنگ معلوم بود تا صبح بیداری

برای همین شب رفتیم پارک،که مثلا خسته شی.......

یه بالشت و پتو برای خودت برداشته بودی و میگفتی میخوام تو پارک بخوابم...

توسبزه ها انداختیش 5دقیقه،فقط 5 دقیقه دراز کشیدی بعد رفتی بازی،تازه به من میگفتی که پا نشم و همونجا بمونم....

یه دور،دور زمین بازی دنبالت دویدم.... ..

پا به پای شما بچگی کردن خیلی شیرینه......

یه سرسره مارپیچ هست که با هم سوارش میشیم،دفعه قبل تو زود اومدی پایین،کله هامون خورد بهم......

ایندفعه از ترس اینکه زودتر نیای همش بهت میگفتم نیای آو کلی خندیدیم.....

مهدی شدیدا ذوق کرده بود ،بابا که از بالا میذاشتش تو سرسره،خودت میگرفتیش....

باقالی هم خوردیم تند تند میخوردی .....از شانسمون بابا و مهدی زیاد دوست ندارن،ما دوتا با هم مسابقه میدیم....

عزیزجون ایندفعه که اومده بودن گفت مامان هم مامانای قدیم،تا بچشون سیر نمیشد خودشون نمیخوردننیشخند

البته تو بچه اول بودی اگه میخواستم اینجوری لوست کنم هیچی نمیخوردی،رقیب هم که نداشتی

بجاش مهدی غذارو از حلقوم ما میکشه بیرون.....چون رقیبی مثل تو داره.....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | 18:00 | نویسنده : مامان |

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است       

ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع  مکن ای صبح طلوع           




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 18:54 | نویسنده : مامان |

تاسوعا




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 17:22 | نویسنده : مامان |

آخرای شهریور بودیم اول تو سرما خوردی بعد من ومهدی.....بابا آخر ولی شدیدتر از ما......منو تو که یکم صدامون عوض شد ولی مهدی دو سه شب تب شدید کرد ....بیرون بودیم بابا مارو رسوند خونه و به دوستش زنگ زد برسوندش دکتر.....تو هم باهاشون رفتی.....

تمام مدتی که بابا زیر سرم بود مراقبش بودی .....و ازش پرستاری کردی

یکم شیطنت هم کرده بودی مثلا زنگ پرستارو میزدی .....

میگفتی مامان مگه اونا پرستار نبودن پس چرا از بابام پرستاری نکردن......

توقع داشتی پرستاره همش سر تخت باشه.........

امروزم اومدی لیوانتو بزاری رو اپن،که شکست زود جمعش کردیم

دو ساعت بعدش رفتم رو مبل مهدی و بگیرم،نمیدونم چجوری یه تیکه شیشه پریده بود اونجا،پام بدجوری بریدو خون اومد.....زود رفتی دستمال کاغذی آوردی و گذاشتی روش،با دقت و نگرانی خونشو بند آوردی......

بعد پرسیدی مامان امام حسین از کار من خوشش اومد؟؟؟




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 16:31 | نویسنده : مامان |

شب بود پشت من بودی میزدی رو شونه ام....

گفتم: علی مامانو میزنی؟؟؟!!!!!

گفتی مامان این زدن نیست که، برگرد ببین چیکار میکنم ....

دستتو محکم بوس میکردی میزدی به شونه من...   

دوستت دارم پسر خوب و مهربونم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 16:20 | نویسنده : مامان |

بابا یه جعبه انگور خریدو گذاشت تو تراس

دیدم همه جا امن و امانه خبری ازت نیست.......تو تراس پیدات کردم ،داشتی انگورارو مینداختی پایین........

گفتی به اون پیشو کوچولوئه انگور دادم بخوره.....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 16:17 | نویسنده : مامان |

آخه من از دست تو چیکارکنم

یه بدبخت از دهنم دررفت اونم به خودم گفتم

بیچارمون کردی،حرف میزنی یه بدبخت به اول و آخرش اضافه میکنی

(دستگیره که شکست گفتم بدبخت شدیم)




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 23:33 | نویسنده : مامان |

روزا اصلا نمیخوابی،دیروزم ما هممون خوابمون میومد نمیزاشتی تا صدات میومد مهدی بلند میشد ببینه چه خبره...من دوباره مهدی و راضی میکردم و دوباره صدای تو.....و این چرخه باطل ادامه داشت تا اینکه انقدر دروبازو بسته کردی،دستگیره در کنده شد.....

گفتم وای بدبخت شدیم موندیم تو اتاق

رفتی کلید اتاق و آوردی دروبازکردی و گفتی:ما هیچوقت بدبخت نمیشیم مامان




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 14:05 | نویسنده : مامان |

یه اخلاق خوبی که داری اینه که زیاد حرف نمیزنی،البته کم هم نیست میشه گفت بجا حرف میزنی

وقتی زبون باز کردی گفتم خدا به دادمون برسه مخمون و میخوره 

ولی خدارو شکر پرحرف نیستی آسمون به ریسمون نمیبافی

حرفی هم که میزنی انگار دقت میکنی محکم و شمرده میگی

حالا مهدی با درودیوار حرف میزنه واسه خودشم میخونه.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 13:12 | نویسنده : مامان |

یه کارایی بعضی موقع ها میکنی که نمیشه درموردشون حرف بزنی،رفته بودیم عزاداری،یه حرکت زدی در حد تیم ملی......ولی به قول بابا اینارو نمیتونی جایی تعریف کنینیشخند 

از این دست حرکات نادر زیاد داری

مثلا داشتیم از مکه برمیگشتیم تو فرودگاه،ماشینو گذاشته بودیم پارکینگ

خیلی مراقب بودیم که خدای نکرده تو کارت پارکینگ و نبینی ،مثل روز برامون روشن بود فاتحش خوندس

بابا چند بار تو مکه پرسید جای کارت پارکینگ امنه دیگه........

خلاصه لحظه ایی که ماشینو گرفتیم و میخواستیم بیایم بیرون ،تو یک لحظه کارتو برداشتی از شیشه کمک راننده انداختیش تو در.........

 ما اول متوجه نشدیم چندبار تو ماشین و گشتیم چندبار مسیری و که اومده بودیم سرآخر بدترین احتمال و برسی کردیم و دقیقا خودش بود خودش.....کارت تو در ماشین بود....

حالا یاروم بیا دلداروم بیا.........

منم با اون وضیعت به خاطر مهدی، خیلی  خسته .......همه منتظر ما...... معطل........

حالا فرودگاه و بگرد دنبال پیچ گوشتی که در و باز کنیم کارت و از لای در ،دربیاریم.......

یبارم که داشتی کابینتارو زیرورو میکردی چای کیسه ایی پیدا کردی زدی تو آب داغ و فرار کردی ......منم دنبالت که چای کیسه اییو تو دستت چرخوندی و پرت کردی طرف سقف.......

تمام دیوارو سقف رنگی شد...........

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 11:48 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد