علي كوچولو

الان داری بنزین میزنی

چند دقیقه قبل رفته بودیم لباس بخریم

تو:خانوم لباس قابل شستشو دارید.......

لباس بیابونی دارید من لباس بیابونی میخوام

یعنی رسما آبرومونو بردیا........

لباس بیابانی کنایه از لبااااس کووووه.........




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 مهر 1395 | 17:29 | نویسنده : مامان |

برای اینکه با مهدی بزن بزن نکنید قرار شد هر کی که زد جریمه بشه که پیتزا بخره......مهدی هم چون کوچیکه هر وقت زد از دستش دربریم

گوشت پیتزا رو خودمون تو خونه آماده میکنیم .......

شب قبل خواب با کلی ذوق:من بابارو خیلی زدم

من :چرااااا؟؟؟!!!!

تو:تا جریمه شم یه عالمه پیتزا بخرم.........

یعنی با هرزدن حساب میکردی که یه پیتزا اضافه شده.....

قلکتو آماده کردی و گفتی سر گوسفندمومیبرم میخرمبعد دوباره چسبش میزنم....




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 5:23 | نویسنده : مامان |

دیشب آب هویج گرفتیم.....از جمله کارهاییه که خیلی دوسش داری ......

وقتی داشتم هویجارو پوست میکندم میومدی بوسم میکردی،شونه هامو ماساژ میدادی که مثلا خسته نشم و همشو پوست بکنم......

بابا آبمیوه گیریو آورد تو پذیرایی که تو راحت تر باشی......گذاشتش رو میز.....

با مهدی رفتید رو میز کنارش نشستید......تو مسئولشی....اینو 60 بار بهمون تذکر دادی.......

هویج و خودت میریختی تو دستگاه بعد روشنش میکردی......

بعد از اینکه خوردیمش رفتی تفاله هاشو جمع کنی .....یکم ازشون خوردی گفتی :بابا دارم ذغاله میخورم.......

بابا که خوشش اومده بود سر همین ذغاله گفتن کلی سربسرت گذاشت 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 5:18 | نویسنده : مامان |

شب بعد از شب بخیر

تو:مامان

من:جانم 

تو:من خیلی نوشابه دوست دارم........ولی نمیخورم

10 دقیقه بعد

تو:مامان وقتی پام بهت خورد ناراحت نشو من خواب بودم نفهمیدم

من:پس از کجا میدونی اینکارو کردی

تو: ها......خوب ....آخه.....هیچی......شب بخیر




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 5:10 | نویسنده : مامان |

من زیاد سربسرت نمیذارم اینکارو کن اینکارو نکن

مگه تو مواقع ضروری که برات خطرناک باشه یا برای مهدی

ولی وقتایی که دیگه آدمو دیوونه میکنی و از حد میگذرونی یه حرفی بهت میزنم آروم میشی.......بابا هر چی پرسید چی بهش میگی،نگفتم.......

هم انقدر میگه که لوث میشه هم تو خیلی بهش حساسی.......

با مهدی بزن بزن کردید جالبه یکی میزنید وایمیسید اون یکی بزنه،قشنگ نوبتو رعایت میکنید.......

یه وسیله از دست مهدی گرفتی اونم به ضرب و محکم زدت.......

دستشو گاز گرفتی.......با همه حرصت.....

مهدی انقدر گریه کرد از حال رفت.....اون جمله رو بهت گفتم......

گفتی خوب  توهم بیا منو بزن....ولی اونکارو نکن.....

گفتم باشه بیا جلو .....بازوتو گرفتم که مثلا یه گاز اساسی بگیرم.....

صدات میلرزیدو نازک شده بود بغض کرده بودی .....چشمات پراشک شده بود ....گریت داشت شدیدتر میشد ......ولی وایساده بودی گازت بگیرم .....

سرتو برگردونده بودی نبینی.....

دستتو بوس کردم و ازت خواستم دیگه اونجوری گازش نگیری

.....

خودمم گریم گرفته بود......

حالا اون جمله در حد اینه که مثلا ماشینتو بهت نمیدم .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 1:07 | نویسنده : مامان |

تو ماشین آروم بهم گفتی ؛مامان بیا ولخرجی کنیم انقدر خوببببهههه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:52 | نویسنده : مامان |

دایی سعید عید امسال بهتون کارت هدیه داد که دستش درد نکنه و من از طرف شما دوتا ازش تشکر میکنم هرچند به منم کارت داد.......

پولشو گرفتیم ولی من کارتاتونو براتون یادگاری نگه داشتم

روی کارت تو نوشته بود علی جان عیدت مبارک

از 3 روز پیش که کارت و تو کمد من پیدا کردی همش دستته و خیلی مراقبش بودی و سوال میکردی چقدره رمزش چیه؟؟؟؟

منم میگفتم بابا پولشو گرفت

گفتی بابای بی ادب .....و گریت گرفته بود.......

یسری توضیحات میدادیم باز دوباره میپرسیدی

بعد به بابات گفتی برو یه کارت برام بگیر همش توش پول بریز بده به من

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:51 | نویسنده : مامان |

مهدی حافظه خوبی داره،زدوخورداش و با تو یادشه و زیاد نمیزاره بهش نزدیک بشی ......مثلا میری بوسش کنی شروع میکنه به دفاع و نمیذاره......

امروز دیگه شدیدا مهربون شده بودی و میخواستی دستشو بوس کنی......با دستش محکم میزدت که نتونی جلوتر بری.....تو هم دفاعی نمیکردی از خودت

بعد همونجور اومد منو بزنه نذاشتم

گفتی بزار بزنتت من گذاشتم

من:ولی من نمیذارم هیچکس منو بزنه

تو:ولی من دوسش دارم

من:بازم دلیل نمیشه،تو خوب و مهربونی وهیچکی حق نداره تورو بزنه حتی اگه خیلی هم دوسش داشته باشی

تو:ولی من میذارم

بحثمون به جایی نرسید ......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:41 | نویسنده : مامان |

امروز رفتیم داروخونه برای مهدی کرم کالاندولا بخریم ،قبل از من دویدی تو داروخونه و بلند گفتی یه کرم کالاندولا،من گفتم دوتا

تو گفتی چرا دوتا،سه تا بده

فروشنده ها و دکتر داروخونه هم وارد بحث ما شدند و کلی سربسرت گذاشتن.....

تا اینجا که روال عادی بود ......

یکی از خانومهای فروشنده حرکت قشنگی کرد دوتا کرم داد با یه بیسکوئیت و بهت گفت بیا اینم سومیش

نذاشتند حرفت شهید شه......

بیرون اومدنی گفتی مامان اگه میگفتم 5 تا کرم چی میشد؟؟؟!!!

دفعه بعد میگم 5 تا کرم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:33 | نویسنده : مامان |

توی پارک چندتا دوست پیدا کرده بودی،وقتی میرفتی بالای سرسره داد میزدی 

الله اکبر سبحان الله......بچه ها هم پشت سرت تکرار میکردن .....بعد میگفتی مختار همه دشمنارو کشت ما پیروز شدیم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:31 | نویسنده : مامان |

امروز بعداز ظهر طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم سه تایی بریم پارک......

بازم همون بازیارو سرم درآوردید.....ظهر نذاشتی مهدی بخوابه میگفتی چرا بابا منو نبرده منم نمیذارم این بخوابه،به خاطر همین مهدی خیلی بیحوصله و کم طاقت شده بود......بعد از نیم ساعت تلاش بیوقفه و برداشتن خوراکی و وسائل رفتیم پارک.......پیاده بردمتون و آوردمتون....خیلی موثر بود تا رسیدیم خونه ،اول تو بیهوش شدی بعد مهدی.......

قبل از اینکه خوابت ببره برات غذا گرم کردم ولی خوابت برد

مهدی بعد از اینکه خودش خورد غذارو رو آورده بود کنارت،و سعی داشت با قاشق بهت بده بخوری.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:26 | نویسنده : مامان |

دیشب با بابات پیش عموکاظم بودید،بابا صبح زود که خواب بودی آوردت و خودش رفت......وقتی بیدار شدی خیلی گریه کردی......مهدی و هم بیدار کردی

با تعجب نگات میکرد ......بعد شروع کرد به ادا درآوردن تا آرومت کنه.......

دور خودش میچرخید دالی بازی میکرد......ولی تو اصلا نگاهشم نمیکردی.....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 19:20 | نویسنده : مامان |

هر شب بعد از اینکه بابا و مهدی خوابیدند میوه خوران داریم،توهم یه خاطره از بچگیات تعریف میکنی....

دیشب خرمالو خوران داشتیم .....خیلی خرمالو دوست داری......من که انقدر خوردم دلم درد گرفت ولی تو ولکن نبودی که،میرفتی یکی دیگه میاوردی و به زور میگفتی خرمالو بخوریم دیگه.... 

نه اینکه اون فضا و حرف زدنارو دوست داری نمیخوای زود تموم شه.....

خاطره دیشبت:من داشتم میخوندم تو وبابا همش میگفتی آرومتر ،صدات میره بیرون.....من گوش نمیکردم که هه هه هههههههههه....و میخندیدی




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 مهر 1395 | 14:36 | نویسنده : مامان |

4سال و دوماه و هشت روز

مهدی که سوار سه چرخش میشه میری هولش میدی.....

یکبار انداختیش،از اون موقع تا نزدیکش میشی که هولش بدی چنان دادوهواری راه میندازه که نگو......و نمیذاره که هولش بدی

بهت گفتم هولش نده میترسه

رفتی پیشش و گفتی:ببین داداش تو نباید بترسی اگه هم افتادی نباید گریه کنی آخه تو مردی

میدونی نکته جالبش چی بود؟؟؟؟

اینکه بهش قول الکی ندادی که نندازیش و این احتمال و در نظر گرفتی که بیفته

هرچند مهدی سرسختانه سر موضعش موندو نذاشت هولش بدی




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | 18:06 | نویسنده : مامان |

دیشب رفتیم پارک،هوا خیلی خوب بود پارکم خلوت........خیلی خوش گذشت تو و مهدی بلند بلند میخندیدوصداتون همه جارو برداشته بود......

هر وقت ظهرا بخوابی که خیلی کم پیش میاد شبا تا 2و3 شب بیداری

دیروزم عصر تو ماشین خوابیده بودی

قشنگ معلوم بود تا صبح بیداری

برای همین شب رفتیم پارک،که مثلا خسته شی.......

یه بالشت و پتو برای خودت برداشته بودی و میگفتی میخوام تو پارک بخوابم...

توسبزه ها انداختیش 5دقیقه،فقط 5 دقیقه دراز کشیدی بعد رفتی بازی،تازه به من میگفتی که پا نشم و همونجا بمونم....

یه دور،دور زمین بازی دنبالت دویدم.... ..

پا به پای شما بچگی کردن خیلی شیرینه......

یه سرسره مارپیچ هست که با هم سوارش میشیم،دفعه قبل تو زود اومدی پایین،کله هامون خورد بهم......

ایندفعه از ترس اینکه زودتر نیای همش بهت میگفتم نیای آو کلی خندیدیم.....

مهدی شدیدا ذوق کرده بود ،بابا که از بالا میذاشتش تو سرسره،خودت میگرفتیش....

باقالی هم خوردیم تند تند میخوردی .....از شانسمون بابا و مهدی زیاد دوست ندارن،ما دوتا با هم مسابقه میدیم....

عزیزجون ایندفعه که اومده بودن گفت مامان هم مامانای قدیم،تا بچشون سیر نمیشد خودشون نمیخوردننیشخند

البته تو بچه اول بودی اگه میخواستم اینجوری لوست کنم هیچی نمیخوردی،رقیب هم که نداشتی

بجاش مهدی غذارو از حلقوم ما میکشه بیرون.....چون رقیبی مثل تو داره.....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | 18:00 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد