علي كوچولو

بعد از یه دعوای کوچولو با مهدی بابات گفت :شاید مامانت نزاره امروز بری باشگاه

بعد از چند دقیقه در حالی که به زور جلوی بغضتو گرفته بودی بهم گفتی

اگه من نرم باشگاه پیشرفت نمیکنم حالا دیگه خودت میدونی اگه میخوای من پیشرفت نکنم نزار برم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 15:19 | نویسنده : مامان |

بعد از تعطیلات عید با خاله فهیمه رفتیم کتابخونه.......هفته قبل مدیر کتابخونه ازت درمورد کتابها پرسیده بود گفته بودی الان نمیتونم براتون بگم چون سروصدا داره.....

این دفعه یه نگاه به اینورو اونور کردی دیدی خلوته هفت خوان رستم و با صدای آروم براش خوندی....

اونم تا آخرش گوش کرد بعد بهت جایزه داد ... 

گفتی :من با خالم کارت بازی میکنم و با مامانم شطرنج

اونم خندیدو گفت کارت بازی هم خوبه

یهنی آدم و لو میدی همچین که نگو




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 20:21 | نویسنده : مامان |

به مناسبت ماه رمضان،مسجد هرشب برای بچه ها برنامه داره......استخر توپ،کلاس نقاشی،دومینو،مسابقه های خیلی باحال و خنده دار،ماروپله بزرگ که بچه ها جای مهره وایمیسن،طبقه پایین هم چندتا فوتبال دستی و میز تنیس با والیبال نشسته اس،بنای ساختمون 5 هزار متره که ما بیشتر طبقه بالا میریم،کلاسهای مشاوره فرزندپروری با بهترین مشاورها که واقعا کارشونو بلدند و میز پذیرایی که تو ومهدی هر 5 دقیقه یکبار بهش سر میزنید،محیط خانوادگی و خیلی عالیه،پدرومادرارو جدا نکردن و موقع کلاس های آموزشی روانشناسیشون،بچه هارو نگه میدارن که بابا مامانا بتونن باهم کلاس و شرکت کنن.....در یک کلام فوق العادس......

رفتار اجتماعی شما دوتا هم خوبه نه زور میگید نه میزارید بهتون زور بگن

دیشب که انقدر مهدی دویید و ما هم دنبالش،تا پاش به ماشین رسید بیهوش شد

تو هم یه حلقه دستت بود یه پسره میخواست ازت بگیره که کلی دنبال بازی کردید بعد یه پسر دیگه اومد ازت بگیره،حلقه رو دادی گفتی چون درست حرف زد حلقه رو دادم.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 20:05 | نویسنده : مامان |

مهدی از 6 ماه پیش که تونست بگه دادا،هر خوراکی که بهش میدادیم اون یکی دستشم دراز میکردو میگفت دادا  دادا.....

تا برای تو هم نمیگرفت نمیرفت......

از درخت میوه میکندیم سریع میگفت دادا دادا

یبار که بابا و مهدی باهم رفته بودند هندونه به شرط چاقو بخرند فروشنده تا یه تیکه بهش داده بود سریع اون یکی دستشو دراز کرده بود و گفته بود :دادا دادا

بیرون هرجا هر کی بهش خوراکی میداد سریع دادا دادا میگفت و برای تو هم میگرفت.....

دیروزم دعواتون شد ماشین و از دستش گرفتی مهدی زد زیر گریه،برای اینکه آرومش کنم بهش آلو دادم،تو گریه بلند بلندش دستشو دراز کردو گفت دادا دادا........




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 17:49 | نویسنده : مامان |

انقدر از خرابکاریهای همدیگه ذوق میکنید که نگو و نپرس......

تازه کلی هم همدیگرو تشویق میکنید .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 14:02 | نویسنده : مامان |

مهدی همیشه دمپایی های ترو میپوشه تو هم خیلی عصبانی میشی ......

ولی فقط بهش میگی نپوشه و ازش میگیری......

دیروز بازم دمپایی ترو پوشیده بود بهش میگفتی: آخه پس تو کی بزرگ میشی بهت بفهمونم دمپایی منو نپوشی .....چند بار بهت بگم آخه

اینارو اروم بهش میگفتی ....ولی کو گوش شنوا




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 13:59 | نویسنده : مامان |

امروز تا صد و شمردی.......فقط 18 رو جا میندازی......

خودت دوست داری بشمری منو بابا اصلا دخالت نکردیم.....

میپرسیدی بیست و ده ؟؟؟ وما هم 10 20 30 40 50 60 70 80 90 100 و بهت گفتیم......

ساعت و هم از برج نه پارسال یاد گرفتی ،انقدر ساعت باشگاه رفتنت برات مهم بود همش ساعت و چک میکردی

یکبار که داشتم برات کتاب میخوندم عدد یک رو نشونت دادم....یاد گرفتی ...یک رو پیدا میکردی و بقیه رو حفظی میشمردی.....

همون موقع ها تو باشگاه به مربی گفتی ساعت دو ونیمه.....

کلی تعجب کرده بود که ساعت و بلدی

روزهای هفته رو هم همون موقع یاد گرفتی.....وقتی خیلی کوچیکتر بودی میگفتن به بچه نابغه و نابغه ترین و ......اینها بگید منم اولاش میگفتم ولی باعث اعتماد بنفس کاذب شده بود و میگفتی من همه کارهارو بلدم و بعضی موقع ها هم کارهای خطرناک میکردی

که بعدش دیگه بهت نگفتم عوضش پسر خوبم و عزیزم و دوست داشتنی ام و .....میگفتم و چند بار بهت گفتم ما آدما از اول هر کاری و بلد نیستیم میبینیم بعد یاد میگیریم بعد تمرین میکنیم..........

این الان ملکه ذهنت شده و سعی میکنی همه چیزو یاد بگیری ......

یکبار که داشتم سیب زمینی خرد میکردم با نگرانی گفتی یعنی مامان نمیخوای من یاد بگیرم؟؟؟؟!!!!!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | 15:13 | نویسنده : مامان |

4 سال و 9 ماه و 24 روز

امروز انقدر بالانس تمرین کردی که آخرش موفق شدی چند لحظه رو دستهات وایسی......مهدی هم اولین غلتشو زد ....خیلی نرم غلت میزنه سرش به زمین نمیخوره......

یکماه پیش تو کلاست مربیت بهتون گفت بالانس کنار دیوار بزنید

مهدی با اون سرعت استثنائیش دویید تو زمین و یه بالانس کنار دیوار کامل زد

تصور کن از اون همه بچه اکثرا موفق نشدند که مربیتون عصبانی شدو دعواتون کرد که خجالت بکشید یه بچه زیر دوسال داره بالانس میزنه.......

بعد مهدی و تشویق کردند........




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396 | 23:43 | نویسنده : مامان |

من : علی خوبم چجوری به مهدی که بچه کوچولو هستش بفهمونیم موقع عصبانیت کسی و نزنه یا حرف بد نزنه؟؟؟؟یه راه حل بده!!!!!

تو : یکی اینکه تا خواست بزنه دربریم دیگه اینکه اون بچه کوچولو هستش نمیفهمه باید تحمل کنی.....

واقعا توقع این جواب و ازت نداشتم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 23:09 | نویسنده : مامان |

از عید به این طرف کلا تلوزیونو جمع کردیم.....

جالبه اصلا هم سراغشو نمیگیری ......بر عکس مهدی که میره جای قبلیش وایمیسه و میپره بالا پایین.....

شبها کتاب میخونیم  یا نقاشی میکشیم و شطرنج بازی میکنیم.....

سنگر بازی هم با مهدی جزء کارهای مورد علاقتونه......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 23:05 | نویسنده : مامان |

عزیز جون یک جلسه از کلاس شطرنجتو باهات اومد چون کلاس نیمه خصوصیه، پدرو مادرا هم میتونن تو کلاس باشن.....

بابای یکی از بچه ها خیلی جوگیره ، تا پسرش یه حرکت میخواد انجام بده شیرجه میزنه رو میزو بادادوهوار پسرشو دعوا میکنه......

اصلا سوژه ایی بود برای خودش بنده خدا

انقدر سروصدا کرد که من از کلاس رفتم بیرون و تو با عزیز جون موندید.... حرکت اسب بود که سخت ترین حرکت برای بچه هاست.....

مربی از عزیزجون خواست یکربع آخر کلاس باهات تمرین کنه... آخرش عزیزجون طاقت نیاورد و به بابای پسره تذکر داد که بازی شطرنج فکریه،بذار بچه فکر کنه......

وقتی برگشتم تو کلاس دیدم عزیزجون وآقاهه با جدیت و تند تند دارن باهاتون تمرین میکنن اصلا رقابتی شده بود.....آروم به عزیز جون گفتم بخدا تو این چند دقیقه نمیشه کاسپاروف تربیت کرد .......

عزیزجونم خودش خندش گرفته بود .......




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 14:56 | نویسنده : مامان |

یه دبه دوغ و خالی کردی تو باغچه

بابا:علی چرا اینکارو کردی

تو با ذوق زیاد:تا درخت دوغ دربیاد!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 14:47 | نویسنده : مامان |

مهدی خیلی مهربونه و همیشه بین خوراکی و اسباب بازی با تو،تورو انتخاب میکنه وقتی گریه میکنی موهاتو ناز میکنه و آرومت میکنه.....

یه وقتهایی تو بچه بازیای اونو تحمل میکنی ....ولی بیشتر موقع ها این مهدیه که خودشو با تو هماهنگ میکنه 

امروز از پنجره دیدم داری پشت سرهم و تند تند میزنی به پشت مهدی....

همونجا بهت گفتم از دستت ناراحتم باهات حرفم نمیزنم

هیچی نگفتی و رفتی......

یه لحظه برام سوال شد چرا اول ازت دلیل کارتو نپرسیدم از تو بعید بود اینکارها......

دوباره صدات زدم پرسیدم چرا بچه رو میزدی

گفتی مامان فکر کردم گوجه سبز پریده گلوش،ولی اشتباه کردم

یعنی فقط خجالت کشیدم از کارم همییییین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 | 23:47 | نویسنده : مامان |

تو:مامان من امروز تو باشگاه فونفالیست شدم

من:چی چی

تو:فونفالیست دیگه

من:چجوری

تو:وسطی آخرین نفر شدم تو زمین ،مربی گفت فونبالیست شدم

من:مطمئنی نگفت فینالیست؟؟!!!!!

تو:آره همون دیگه فونفالیست!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 22:12 | نویسنده : مامان |

یعنی برو خداروشکر کن منو بابا اعتقادی به آموزش رسمی و کلاس ،قبل از 7 سالگی نداریم ..... 

کلاس شطرنج هم به کلاسهات اضافه شد به درخواست واصرار شدید خودت....

اولاش بخاطر اینکه تمرکزت بره بالا باهات بازی میکردم ولی شدیدا علاقمند شدی.....

نمیدونم چرا شانست تو مربی انقدر زیاده.....و مربی های فهمیده و خوبی گیرت میاد......روز اول که رفتیم بهت گفت مهره هارو بچین.....

خیای ریلکس و محکم نشستی و باهاش بازی کردی

بابا از رفتارت خیلی ذوق کرده بود از اعتماد به نفس بالات

جدی و راحت برخورد کردی 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:31 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد