علي كوچولو
X

دیروز خیلی بهتون خوش گذشت.....رفتیم برای مهدی کفش بخریم که سایز مهدی و تموم کرده بود قرار شد هفته دیگه بریم......

همونجا مهدی به توپ بزرگا گیر داد که 2تا خریدید تو دومینو هم برداشتی.....بعد رفتیم پارک......

اومدیم خونه جوراب بازی کردیم یه سکه رو زیر جورابا قایم میکردیم...... ما دوتا که همش تقلب میکردیم ....تو سکه رو میذاشتی تو جورابا.....من که سکه رو تا آخر تو دستم نگه میداشتم.....آخراش بابا اول دستمونو چک میکرد بعد بازی میکرد.........

خیلی خندیدی خیلی.......

بعد دومینو بازی کردیم وقتی قبل از اینکه من تمومش کنم خرابش میکردی انقدر کیف میکردی......

بعدش توپ بازی......اولش رو توپه دراز میکشیدی بعد فوتبال بازی کردیم که بابا اومد کمکت گل نخوری ......

،به بابا که نمیشد با شوت گل زد بسکتبالش کردیم.....تصور کن با اون توپ بزرگ بسکتبال بازی کنی ......خوش گذشت 

تو که اصلا خسته نمیشی رو زمین دراز کشیده بودیو میگفتی خستگی در کنیم.....





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 12:57 | نویسنده : مامان |

من واقعا نمیدونم بعضیا چه فکری پیش خودشون میکنن یا اصلا فکر هم میکنن که میخوان بچه های مردمو تربیت کنند.......

اتفاقا من دقت کردم هرکی که بیشتر روی ادب کردن بچه های مردم،اصرار میکنه خودش کلکسیون مشکلات تربیتی و اخلاقیه......

دیدم که میگم......

یک هفته پیش یه لباس دیده بودی....همش به من میگفتی مامان بیا ببینش نظرتو بگو،بخریمش

بالاخره دیشب رفتیم مغازه،انقدر کوچیک بود که به زور 4 نفر جا میشدند ،

یه رگال بزرگ هم گذاشته بود وسطش.....

زودتر از من رفتی و با دقت رگالو میچرخوندی و دنبال لباسه میگشتی

یکدفعه یکی از مشتریها سرت داد زد نچرخونش شکسته

اصلا نگاهشم نکردی کار خودتو میکردی

دوباره آقاهه سرت داد زد میگم نچرخونش

خیلی ریلکس و بلند در حالی که تو چشمهاش نگاه میکردم گفتم:بچرخونش پسرم محکم تر از این حرفاست که بشکنه و خودم رگال و محکم چرخوندم.....

بعد بابات اومد هیچی بهش نگفتم اصلا نمیشد گفت انقدر مغازه کوچیک بود

پسره همون مرده جیغ جیغ کنان بهت گفت الان میشکنه

بابات که اصلا در جریان نبود با دقت به رگال نگاه کرد وبا لحن آروم ملایم به پسره گفت:نه پسرم بیا نگاه کن یکم فقط لقه و خیالت راحت نمیشکنه.....

یه مغازه 14 متری که لباس بچه میفروشن رگال لق میذارند وانتظار دارند  بچه ها نچرخوننش اصلا چرا میذارند......

اون لباسی و که میخواستی فروخته بودند و ما هم ازشون هیچی نخریدیم و نمیخریم..........

یکبار داشتی بدون شلوغ کردن کارتو انجام میدادیا .....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 13:12 | نویسنده : مامان |

از بانک که اومدیم بیرون،مهدی دویید تویه آرایشگاه مردونه......

تو هم پشت سرش رفتی.....

دیدم خلوته تو هم موهات خیلی هپلی شده.....

اصلا باورم نمیشد اون طوفان کاترینا انقدر آروم بمونه تا آرایشگره کارشو انجام بده.....

هر لحظه منتظر یه حرکت بودم ولی تا آخرش نشستی ......

بهت گفتم آفرین پسرم خیلی خیلی خوب بودی

گفتی:مااااامااانننن آخه من دیگه بزرگ شدم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:47 | نویسنده : مامان |

دیروز بابا میخواست بره بانک صندوق منو صفر کنه،مهدی که طبق معمول محکم چسبید بهش،تو هم خودت رفتی پایین......

20 دقیقه طول کشید که بابا گفت خودت بیا کارتت مسدود شده

بانک خیلی شلوغ بود و تو اونجا ترکونده بودی.....

کارمند بانکم که اعصابش خورد شده بود خیلی شیک کارتو مسدود کرد.....

مهدی و از بابا گرفتم .....شدیدا گریه میکرد که از بابا چرا جداش کردم

تو یه لحظه،حضرتعالی در بانکو قفل کردی.......حالا مهدی بغلم واینمیساد پشت در پر مشتری شده بود تو هم بپر بپر میکردی و میخواستی خودت درو باز کنی ....

رئیس بانک و میشناختم تو چندتا جلسه دیده بودمش ، ولی انقدر شلوغ کرده بودید  روم نشد بهش سلام بدم......  

میزش روبروی در بود برگشتم بهش گفتم اگر زحمتی نیست درو باز کنید ......بعدش دررفتیم......




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:41 | نویسنده : مامان |

شعبه کلاس گذاشته بود موندید پیش بابا.....

یعنی اگه منو یکماهم نبینید عین خیالتون نیست.....

ظهر که برگشتم صداتون از تو خیابون میومد ........

وقتی اومدم خونه هیچکدومتون حتی نگاه هم نکردید .........

حالا وقتی بابا نیست پشت در بست میشینید تا بیاد.....وقتی هم که اومد کلی ذوق میکنید.....شورو هیجانی برپا میشه ....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:33 | نویسنده : مامان |

داشتم کتاب میخوندم یکدفعه پریدی پشتم.......

با حوصله بلند شدم در مورد ستون فقرات کلی توضیح دادم که اگه ضربه بخوره

آدم فلج میشه......

بعدش دوباره شروع کردم به خوندن کتاب که یه لحظه نفسم قطع شد......

جفت پا دقیقا پریده بودی روی ستون فقراتم....

گفتی؛چی شد شکست فلج شدی؟؟؟؟!!!!

کی گفته باید به شما گودزیلاهای دهه نودی همه چیو با زبون خوش توضیح داد کییییییی؟؟؟،




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 آبان 1395 | 12:27 | نویسنده : مامان |

الان داری بنزین میزنی

چند دقیقه قبل رفته بودیم لباس بخریم

تو:خانوم لباس قابل شستشو دارید.......

لباس بیابونی دارید من لباس بیابونی میخوام

یعنی رسما آبرومونو بردیا........

لباس بیابانی کنایه از لبااااس کووووه.........




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 مهر 1395 | 17:29 | نویسنده : مامان |

برای اینکه با مهدی بزن بزن نکنید قرار شد هر کی که زد جریمه بشه که پیتزا بخره......مهدی هم چون کوچیکه هر وقت زد از دستش دربریم

گوشت پیتزا رو خودمون تو خونه آماده میکنیم .......

شب قبل خواب با کلی ذوق:من بابارو خیلی زدم

من :چرااااا؟؟؟!!!!

تو:تا جریمه شم یه عالمه پیتزا بخرم.........

یعنی با هرزدن حساب میکردی که یه پیتزا اضافه شده.....

قلکتو آماده کردی و گفتی سر گوسفندمومیبرم میخرمبعد دوباره چسبش میزنم....




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 5:23 | نویسنده : مامان |

دیشب آب هویج گرفتیم.....از جمله کارهاییه که خیلی دوسش داری ......

وقتی داشتم هویجارو پوست میکندم میومدی بوسم میکردی،شونه هامو ماساژ میدادی که مثلا خسته نشم و همشو پوست بکنم......

بابا آبمیوه گیریو آورد تو پذیرایی که تو راحت تر باشی......گذاشتش رو میز.....

با مهدی رفتید رو میز کنارش نشستید......تو مسئولشی....اینو 60 بار بهمون تذکر دادی.......

هویج و خودت میریختی تو دستگاه بعد روشنش میکردی......

بعد از اینکه خوردیمش رفتی تفاله هاشو جمع کنی .....یکم ازشون خوردی گفتی :بابا دارم ذغاله میخورم.......

بابا که خوشش اومده بود سر همین ذغاله گفتن کلی سربسرت گذاشت 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 5:18 | نویسنده : مامان |

شب بعد از شب بخیر

تو:مامان

من:جانم 

تو:من خیلی نوشابه دوست دارم........ولی نمیخورم

10 دقیقه بعد

تو:مامان وقتی پام بهت خورد ناراحت نشو من خواب بودم نفهمیدم

من:پس از کجا میدونی اینکارو کردی

تو: ها......خوب ....آخه.....هیچی......شب بخیر




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 | 5:10 | نویسنده : مامان |

من زیاد سربسرت نمیذارم اینکارو کن اینکارو نکن

مگه تو مواقع ضروری که برات خطرناک باشه یا برای مهدی

ولی وقتایی که دیگه آدمو دیوونه میکنی و از حد میگذرونی یه حرفی بهت میزنم آروم میشی.......بابا هر چی پرسید چی بهش میگی،نگفتم.......

هم انقدر میگه که لوث میشه هم تو خیلی بهش حساسی.......

با مهدی بزن بزن کردید جالبه یکی میزنید وایمیسید اون یکی بزنه،قشنگ نوبتو رعایت میکنید.......

یه وسیله از دست مهدی گرفتی اونم به ضرب و محکم زدت.......

دستشو گاز گرفتی.......با همه حرصت.....

مهدی انقدر گریه کرد از حال رفت.....اون جمله رو بهت گفتم......

گفتی خوب  توهم بیا منو بزن....ولی اونکارو نکن.....

گفتم باشه بیا جلو .....بازوتو گرفتم که مثلا یه گاز اساسی بگیرم.....

صدات میلرزیدو نازک شده بود بغض کرده بودی .....چشمات پراشک شده بود ....گریت داشت شدیدتر میشد ......ولی وایساده بودی گازت بگیرم .....

سرتو برگردونده بودی نبینی.....

دستتو بوس کردم و ازت خواستم دیگه اونجوری گازش نگیری

.....

خودمم گریم گرفته بود......

حالا اون جمله در حد اینه که مثلا ماشینتو بهت نمیدم .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 1:07 | نویسنده : مامان |

تو ماشین آروم بهم گفتی ؛مامان بیا ولخرجی کنیم انقدر خوببببهههه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:52 | نویسنده : مامان |

دایی سعید عید امسال بهتون کارت هدیه داد که دستش درد نکنه و من از طرف شما دوتا ازش تشکر میکنم هرچند به منم کارت داد.......

پولشو گرفتیم ولی من کارتاتونو براتون یادگاری نگه داشتم

روی کارت تو نوشته بود علی جان عیدت مبارک

از 3 روز پیش که کارت و تو کمد من پیدا کردی همش دستته و خیلی مراقبش بودی و سوال میکردی چقدره رمزش چیه؟؟؟؟

منم میگفتم بابا پولشو گرفت

گفتی بابای بی ادب .....و گریت گرفته بود.......

یسری توضیحات میدادیم باز دوباره میپرسیدی

بعد به بابات گفتی برو یه کارت برام بگیر همش توش پول بریز بده به من

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:51 | نویسنده : مامان |

مهدی حافظه خوبی داره،زدوخورداش و با تو یادشه و زیاد نمیزاره بهش نزدیک بشی ......مثلا میری بوسش کنی شروع میکنه به دفاع و نمیذاره......

امروز دیگه شدیدا مهربون شده بودی و میخواستی دستشو بوس کنی......با دستش محکم میزدت که نتونی جلوتر بری.....تو هم دفاعی نمیکردی از خودت

بعد همونجور اومد منو بزنه نذاشتم

گفتی بزار بزنتت من گذاشتم

من:ولی من نمیذارم هیچکس منو بزنه

تو:ولی من دوسش دارم

من:بازم دلیل نمیشه،تو خوب و مهربونی وهیچکی حق نداره تورو بزنه حتی اگه خیلی هم دوسش داشته باشی

تو:ولی من میذارم

بحثمون به جایی نرسید ......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:41 | نویسنده : مامان |

امروز رفتیم داروخونه برای مهدی کرم کالاندولا بخریم ،قبل از من دویدی تو داروخونه و بلند گفتی یه کرم کالاندولا،من گفتم دوتا

تو گفتی چرا دوتا،سه تا بده

فروشنده ها و دکتر داروخونه هم وارد بحث ما شدند و کلی سربسرت گذاشتن.....

تا اینجا که روال عادی بود ......

یکی از خانومهای فروشنده حرکت قشنگی کرد دوتا کرم داد با یه بیسکوئیت و بهت گفت بیا اینم سومیش

نذاشتند حرفت شهید شه......

بیرون اومدنی گفتی مامان اگه میگفتم 5 تا کرم چی میشد؟؟؟!!!

دفعه بعد میگم 5 تا کرم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 0:33 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد