علي كوچولو

اگه بخوای میوه بخوری خودت میری میاری،

اگه شستن بخواد ازم کمک میگیری......هر چی هم بیاری با مهدی نصف میکنی.....مهدی سریع دولپی سهم خودشو میخوره بعدش میاد سراغت و درگیری شروع میشه فقط خوراکیو میبینه و هر جوری شده ازت میگیره....

همه جا داداش بزرگه زور میگه اما شما برعکسید .......البته مهدی به هممون زور میگه.....

صبح ها هرکدومتون زودتر بیدار شه اون یکیو پیدا میکنه اگه خوابتون بیاد کله هاتونو بهم میچسبونید میخوابید وگرنه همدیگرو بیدار میکنید

تو که انقدر میگی مهدی داداش عزیزم بیدار شو ،که آخرم کار خودتو میکنی.....

از وقتی مهدی صبح ها با شیشه شیروعسل میخوره رفتی از داروخونه واسه خودت شیشه شیر خریدی.....مهدی سریع شیرعسل خودشو میخوره بعد میاد سراغ تو.....همیشه نصفشو ازت میگیره فرار میکنه

امروز صبح خیلی مهربون شده بودید تا حدی که مهدی هر چی گیر میاورد به زور بهت میداد بخوری 

خربزه میخورد آخرشو به درودیوار میزدمیداد به تو،موز خیار انگور....ناهار هم اصرار داشت خودش بهت غذا بده.....از همه اینا باحالتر تو بودی که نمیخواستی دلشو بشکونی و میخوردی

قایم باشک هم بازی کردید تو قایم میشدی مهدی پیدات میکرد

خرابکاری هم تا دلت بخواد کردید

گلدون کاکتوسو از رو یخچال انداختی،یه کرم بود به همه جای خونه زدی مخصوصا درو دیوارو

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 مهر 1395 | 14:48 | نویسنده : مامان |

دیروز سه تایی رفته بودیم تو محوطه،تو دوچرخه و توپ برده بودی پایین

مهدی هم مثل تو راه رفتن بلد نیست فقط میدوه.........

توپو شوت کردی زیر یه ماشین،برگشتم دیدم مهدی نیست،

آقا شیرجه زده بود زیر ماشینه و داشت توپو درمیاورد.......بعدش موقع بیرون اومدن گیر کرده بود.....

یه دختره کوچیکتر از تو،سوار سه چرخش داشت بازی میکرد ،مهدی افتاد دنبالش،اونم ترسیده بود میگفت دنبالم نیا......اما کو گوش شنوا....به منم گفت ولی مهدی دقیقا مجهز به یه سیستم پیشرفته موشکیه که اگه قفل کنه رو یه کاری،محاله ممکنه بشه منصرفش کرد اصلا یادش هم نمیره دوباره گولی گولی برمیگرده کارشو تموم کنه.....رفت به نگهبانی گفت ... دید فایده نداره هرچی درمیره مهدی پشتشه...اومد با یه لحن بچه گونه بامزه بهت گفت جلوی داداشتو بگیر افتاده دنبالم همش.....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 مهر 1395 | 8:40 | نویسنده : مامان |

با عزیزجونو باباعباس و خاله فهیمه رفته بودیم باغ،غروبش دیگه خسته شده بودی برات میخوندند،تو هم فکر میکردی مثل همیشه حتما باید آتیش باشه موقع خوندن.......

یه سر که دنبال کبریت میگشتی و انقدر آتیش آتیش کردی که بالاخره موفق شدی و بابا عباس برات درست کرد......

بعد همگی دور آتیش نشستیم و نوبتی میخوندیم

به فارسی عربی کردی ترکی

تو هم خیلی خوشت اومده بود یه دفعه همگی شاد میخوندیم و دست میزدیم....

بابا عباس و عزیزجون اندازه یه هارد،ترانه حفظ بودن ،تازه نوبت من که میشد با منم میخوندن 

 خیلی بهت خوش گذشت دو ساعت طول کشید ولی از جات تکون نخوردی....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 | 23:34 | نویسنده : مامان |

مهشید




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 18:54 | نویسنده : مامان |

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 18:52 | نویسنده : مامان |

سه سالت بود که تو تبلیغ آدامس بایودنت که تی وی پخش میکرد طرف بعد از خوردنش پرواز میکرد،با ذوق و خوشحالی می گفتی مامان آدامس بایودنت بگیر پرواز کنم مثل اون آقاهه

الانم آبمیوه گلشن و پخش میکنه که صورتاشون میشه گل

میپرسیدی مامان اگه ما هم گلشن و بخوریم مثل اونا گل میشیم؟؟؟!!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 12:52 | نویسنده : مامان |

تو محوطه روی سقف پارکینگها از این ورق شیروونی ها گذاشتن

الان با دوستات رفته بودید روش سروصدا میکردید

نگهبان اومد سراغتون،ازت پرسید کار کدومتون بود تو گفتی هیچکس

دوباره پرسید .....

گفتی: ها چی میگی

مارو بذار رودیوار باید از دست غولها فرار کنیم....... بعد دویدید رفتید...

با اینکه ازشون کوچیکتری سردستشونی




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 14:02 | نویسنده : مامان |

امسال افتادیم تو کار ترشی

خیار چنبرای باغ رو دستمون مونده بود بعضیاش بالای یک کیلو بود 

باهاش سالاد زمستونی درست کردم .... بماند چه کارایی که با مهدی نکردید و

چه بلاهایی سر منو ترشیه نیاوردید

دیشب سبزی های ترشی و گذاشته بودم تو اتاق خشک بشه،یبار که اصلا 

قبل از پهن کردنش مهدی همش و ریخت رو زمین،

صبح که بیدار شدی رفتی سروقتشون،از اتاق آوردمت بیرون درو قفل کردم

یه لباس میخواستم بردارم درو باز کردم سریع پشت سرمن اومدی و داد میزدی بیا مهدی بدو داداش

منم زود لباس و برداشتم بغلت کردم از اتاق آوردمت بیرونو،درو قفل کردم

بعد چند دقیقه دیدم خبری از مهدی نیست همه جارو سریع نگاه کردم نبود

صداشو از اتاقی که درشو قفل کرده بودم شنیدم

بله آقا تو اتاق مونده بود........




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 13:22 | نویسنده : مامان |

وابستگیت به بابا خیلی کمرنگ شده،قبلنا صبحا چشمتو باز نکرده گریه میکردی میگفتی بابا بابا 

از همون وقتی که چهار پنج ماهه بودی شبا که داشت خوابت میبرد بابا رو بغل میکردی بعد میخوابیدی

حتی پشت فرمون هم میرفتی پیشش

اما الان وقتی میبینی بابا داره میره میگی بابا من نمیام خودت برو میخوام با بچه ها بازی کنم

تا همین چند روزه پیش یواشکی میرفت بیرون ،تو و مهدی با هم پشت سرش گریه میکردید،من میموندم کدومتونو آروم کنم

این بیرون رفتنا با بابات نتیجه های خیلی خوبی داشته یکیش اعتماد به نفس بالاته،اصلا برات مهم نیست طرفت چند سالشه ،90ساله یا 9 ماهه،به راحتی برخورد میکنی

خیلی هم کاری و زرنگی،میشه گفت عاشق کارکردنی

4 سال برای بابات یکم سخت بود ولی چون عاشقت بود و خیلی خیلی دوست 

داشت برات هرکاری میکرد کیلو کیلو عشق و محبت خرجت کرده......

الان خداروشکر از نظر روانی سالمی

تا تونستیم بهت کار نداشتیم نه دستور دادنی نه تربیت کردن مستقیمی

الان راحت بیرون از عهده خودت برمیای

هر چی بخوایم بخریم داوطلب میشی پول و میگیری و ازمون میخوای که تنها بری،زود از ماشین پیاده میشی که خودت تنها کارتو انجام بدی

از 3 سالگیت خودت خرید میکردی 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 12:38 | نویسنده : مامان |

شام رفته بودیم رستوران،میز بارش حرف نداشت خلاصه بعد از چند دور چرخیدن دور میز،رفتیم سرجامون

از شانس بد مهدی صندلی غذای کودک داشت،مهدی خیلی شکمو

(البته من میگم ارثیه و دقیقا مثل باباته)

حالا مهدی از اون بالا که نشسته بود شیرجه میزد سمت غذاها،

تو هم از هول دادن صندلی خوشت اومده بودو میبردیش اینورو اونور

دلم براش کباب شد ولی حریف تو هم نمیشدیم میگفتی میخوام با داداش بازی کنم

نه خودت خوردی نه گذاشتی مهدی بخوره

بابا آخرش براتون غذا گرفت رفتیم باغ،خوردید




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:34 | نویسنده : مامان |

دیروز رسما اولین بزن بزنتونو انجام دادید

تو میخواستی بری بیرون ،مهدی کج و کوله و بدو بدو خودشو بهت 

رسوندو جلوت وایساد که اونم ببری

وقتی دید میخوای در بری ساعدتو گاز گرفت ،تا من از آشپزخونه تا در برسم

دستتو محکم تو دهنش نگه داشته بود تو هم گریت گرفته بود،ولی ولت نمیکرد

تا اومدم بیارمش عقب ،تو فرصت کردی زدیش

چند دقیقه گریه کردی بعد رفتی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:21 | نویسنده : مامان |

یبار مهدی خورد زمین،رفتی پیشش بلندش کردی و گفتی:داداش گریه

نکن ،تو مردی نباید گریه کنی

البته من هیچوقت اینو بهت نگفتم چون اصلا به این جمله اعتقادی ندارم

ولی خیلی خوشم اومد از کارت




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:16 | نویسنده : مامان |

یه خاطره بامزه از دنیا اومدن آرش

آرش اولین نوه از طرف دو خانواده بود و خاطرش خیلی عزیز

من دانشجو بودم و از گرگان برگشته بودم تا موقع تولدش باشم

تو بیمارستان با بابا عباس و دایی سعیدو خاله فهیمه پایین نشسته بودیم تا بریم پیششون

خاله فهیمه که اون موقع مدرسه میرفت همش راه های مختلف و برای بالا رفتن امتحان میکرد ولی نگهبانش  خیلی حواسش جمع بود و ریلکس ازش میخواست

منتظر بمونه......   ......منم غش غش میخندیدم

تا اینکه یه طبقه با پله ها رفت پایین،سوار آسانسور اون طبقه شد که نگهبان نداشت،اما نگهبان طبقه ما کارکشته تر از این حرفا بود وقتی رسید به طبقه ما،

در آسانسورو باز کرد خاله همچنان که داشت سقف و نگاه میکرد پیاده شد نگهبانه اومد طرف جایی که ما نشسته بودیم خواست یه چیزی بگه

بابا عباس منتهی الیه سقف سمت راست و نگاه میکرد خاله سقف و دایی سعید منتهی االیه سقف سمت چپ

منم غش غش بهشون میخندیم 

بنده خدا مونده بود چیکار کنه یکم وایساد بعد رفت




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:08 | نویسنده : مامان |

روز ترخیص مهدی از بخش نوزادان،نگهبانا نمیذاشتن تو بیای بالا

تو اون چندروزی که مهدی بستری بود ندیده بودیش

و اینگونه بود که کل بیمارستان و گذاشتی رو سرت و داد میزدی من میخوام 

برم پیش داداشم،و گریه هم میکردی

وقتی اومدی بالا تعجب کردم دیدمت،

ولی ظاهرا چاره دیگه ایی براشون نذاشته بودی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 10:57 | نویسنده : مامان |

پارسال همین موقع ها بود که مهدی و ختنه کردیم

در اتاق دکتره شیشه ایی مات کشویی بود که از تو قفلش میکرد

بابا رفت تو ،منو تو بیرون موندیم که صدای گریه مهدی اومد

رفتی سرتو چسبوندی به شیشه و بلند بلند میگفتی:ولش کن دکتر بی ادب

داداشمو ول کن ....   ......... 

و بنده خدارو کلی مستفیض کردی......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 10:52 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 20 صفحه بعد