علي كوچولو
X

4سال و 2ماه و 3 روز

برای دوچرخت قفل فرمون گرفتی که دو تا کلید داره،روزی ده دفعه میری پایین و میای و هردفعه کلید دوچرخت و میخوای

بهت گفتم کلیدتو یه جای مشخص بزار من دیگه دنبالش نمیگردم......

با خنده گفتی هه شما که خودتون همش کلید خونرو گم میکنید......

سرسنگین پاشدم کلیدتو پیدا کردم..    .....

ما از هر 10 دفعه ایی که میریم بیرون حداقل 6 دفعش کلیدو جا میذاریم،از نگهبانی پیچ گوشتی و میگیریم درو باز میکنیم،سه تا نگهبان داره هر دفعه که مارو میبینند خودکفا پیچ گوشتی و تقدیم میکنند.....

جالب اینجاست با بابات هیچی بهم نمیگیم که حالا تقصیر منه یا تو،تازه کلی خوشحالم میشیم تونستیم درو باز کنیم........

انقدر که شما دوتا موقع بیرون رفتن آدم و دیوونه میکنید حواس نمیمونه،مهدی تا میفهمه میخوایم بریم بیرون ،کفش همه رو میاره رو فرش و میخواد پامون کنه.......تو تازه یادت میفته پویا نگاه کنی یه نیم ساعتی هم دنبالت میفتیم لباس تنت کنیم اصلا یه وضعیه.... مهدی عجله میکنه و واینمیسه ،تو بیخیال سیر میکنی واسه خودت........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 11:27 | نویسنده : مامان |

اما دلیل انتخاب اسمای قشنگتون:

ما هممون عاشق اسم علی بودیم اصلا از طرف بابا عباس ،جداندرجد اسمشون علی بوده،بابا عباس هم چون پسر دوم بوده اسمشو گذاشتن عباس،اسم عمو بزرگم هم علی بوده.....

خاله سمیرا هم میخواست اسم آرش و بزاره علی،ولی عمو هومن به آرش راضیش کرد خداروشکر......دایی سعیدو خاله فهیمه هم همینطور،خیلی این اسم و دوست دارن......

اصلا به اسم دیگه ایی به جز علی فکر نکردیم ...  

اسم مهدی و هم من انتخاب کردم،هم اسم قشنگیه هم اینکه اسم تو اسم اولین امام و اسم مهدی اسم آخرین امام....

بابا اسم حسین و خیلی دوست داشت یبار فقط سرش بحث کردیم و قرار شد به تو بگیم و هرکدومو که تو انتخاب کردی.....

تو هم مهدی و انتخاب کردی...




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:55 | نویسنده : مامان |

همه بچه ها باهوشن ،اما اینکه کدوم نوع هوششون بیشتر باشه با هم فرق میکنن....تو و مهدی یادگیریتون فوق العادس ....

برای همین من و بابا خیلی مراقبیم ..  یبار داشتم با یکی از دوستای صمیمیم حرف میزدم به شوخی بهش گفتم برو گمشو

رو هوا گرفتیش و ورد زبونت شده بود.... ..

حالا خداروشکر منو بابا اصلا اهل حرف بد زدن نیستیم .... وگرنه دیگه هیچی دیگه.....   

مهدی سرش خورد به مبل،بابا با دست مثلا مبل و زد ....

الان کافیه بهش بگیم نه،کف گرگیه که اومده.....

تو ماشین پیش هم نشسته بودیم تو حواست نبود خوردی بهش

با چنان سرعت و قدرتی زد تو صورتت که نتونستی حرکت کنی ....

4 تا پشت سر هم با دوتادستش، دقیقا عین خرس پاندا تو تیکن4

خواستم سریع ببرمش اونور تا تو تلافی نکردی.....دستشو آروم گرفتی و بوس کردی و گفتی داداش منو نزن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:43 | نویسنده : مامان |

دیشب که با بابا داشتید برمیگشتید تو ماشین به بابا گفتی خیلی دلم برای امام حسین میسوزه .......بعد گریه کردی.....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:32 | نویسنده : مامان |

شبها با بابا میرید هیئت،

بابا براتون لباس مشکی خرید،

وقتی میخواستن چایی بدن خودت رفتی بهشون گفتی که میخوای کمک کنی واونا هم قندو بهت دادن که پخش کنی......

وقتی بابا گفت تعجب نکردم اگه اینکارو نمیکردی جای سوال داشت.....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:30 | نویسنده : مامان |

السلام علی الحسین وعلی اولادالحسین وعلی اصحاب الحسین.....

1400 سال پیش بدترین و بیرحم ترین آدمهای دنیا ،داغی به دل شیعه گذاشتن که با گذشت این همه سال،هرچه بر سرو سینه میکوبندو عزاداری میکنن،واشکهایی که از این درد جگر سوز میریزند ،حاشا که ذره ایی از اون کم نشده........

السلام علی الحسین و علی اولادالحسین وعلی اصحاب الحسین




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:23 | نویسنده : مامان |

یکی از همسایه های باغمون یه گونی بلال برامون آورد،مونده بودیم چیکارش کنیم....  بابا هر چی به نگهبانی داد بازم کلی مونده بود و اینگونه بود که من دوباره گول ترو خوردم و باهات کنسرو بلال درست کردم......  

همه بلال هارو خودت پوست کندی و ریختیم تو قابلمه......

وبعد از کلی شیطنت درستشون کردیم......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 10:58 | نویسنده : مامان |

دیشب داشتیم گرگم به هوا بازی میکردیم من داشتم در میرفتم مهدی رو مبل نشسته بود و داشت مارو نگاه میکرد من رفتم رو مبل،تو نتونستی خودتو نگه داری با سر خوردی تو دهن مهدی

لبش خون اومدو باد کرد........

من هیچی بهت نگفتم خیلی ناراحت شدی رفتی تو اتاقت گریه کردی

دیدم خیلی ناراحتی گفتم:بازی اشکنک داره سرشکستنک داره

مهدی هم یکم گریه کرد بعد سنگ قیچی کاغذ بازی کردیم........

خیلی این بازی و دوست داره دستشو مثل ما حرکت میده و غش غش میخنده




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 10:47 | نویسنده : مامان |

عزیرجون دوتا چاقوی خیلی تیز برامون آورد،با بابا داشتیم گوشت خورد میکردیم من از ترس چشمامو بسته بودم،بابا تند تند خوردشون میکرد

تو هم رفتی از بالای کابینتا چاقو بزرگ قدیمیه رو آوردی همزمان با بابات میخواستی گوشت و ببری

هر چی هم میگفتیم علی دست نزن گوش نمیکردی میگفتی چاقوی من از بابا بهتره ببینید من بلدم.......

هیچی دیگه بعد از هربار تیکه کردن گوشت چشمامو باز میکردم انگشتامو میشمردم ببینم سرجاشونن یا نه......بعد دوباره میبستم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 13:37 | نویسنده : مامان |

زندگی فصل های مختلفی داره ،رنگهای مختلفی هم داره........

برای دیدن فصل بعدی باید فصل قدیمی تموم بشه.....

باغ بودیم........نوه های همسایمون هم اومده بودن رفتی پیششون و بازی کردید

بلال درست کردند که خیلی هم خوشمزه بود .....

تو که رفته بودی اونطرف،مهدی صدات میزد بلند بلند میگفت دا    دا   

ولی تو سرت گرم بود و بازی میکردی...

در باغ باز مونده بود رفتم ببندم با اینکه دویدم مهدی زودتر رسیدو از باغ رفت بیرون....وسط جاده وایساد ،خورشید تازه رفته بود پشت کوه،آسمون نارنجی بود،جاده خلوت خلوت بود مهدی چند قدم رو به جلو میدوید ،وایمیساد بعد سمت چپ ،دوباره رو به جلو.....مسیرشو مدام عوض میکرد آخر تصمیمشو گرفت و رفت به سمت زمین روبرومون......کلی با هم اونجا قدم زدیم......

خیلی جالب بود تو این سه سال من اصلا اونطرفهارو از نزدیک ندیده بودم .....

مهدی هم یه مسیرو چون شروع کرده بود ادامه نمیداد برمیگشت نگاه میکرد و دوباره شروع میکرد.......

اشتباهی که ما همیشه میکنیم ......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 | 23:35 | نویسنده : مامان |

از همون بچگیات بهت میگفتم همه میگن تو تکی       تو یه گوله نمکی

لپ مهدی و گرفته بودی بهش میگفتی همه میگن تو تکی     تو یه گوله نمکی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:47 | نویسنده : مامان |

تو محوطه چند تا دوست داری.....

بچه های محوطه دو دسته اند ،یه دسته اونایی که دوچرخه و توپ و اینا دارند،

و اونایی که ندارند......بین اینا هم همیشه کشمکش و دعواست

اونایی که ندارن میفتند دنبال اونایی که دارنو به زور و التماس و هرجوری شده یکم بازی کنند......

علیرضا با اینکه وضعشون بد نیست ولی نمیدونم چرا براش خرج نمیکنن،آخرش انقدر تلاش کرد براش دوچرخه دست دوم خریدن که وقتی سوارش میشه از موتور گازی سروصداش بیشتره،بچه ها انقدر سرش قر زدن که دیگه نمیاردش ....

همیشه دنبال دوچرخه سوارها میدوه تا راضیشون کنه یه دور بزنه......

خیلی از ماشین های تورو شکوند و باهاش لج افتادی و دیگه بازی نمیکنی....

با یه علیرضای دیگه دوست شدی .....

اومدی خونه گفتی علیرضا قدیمیه با دوچرخش زد به علیرضا جدیده،منم با دوچرخم زدم بهش

گفتم چرا دعوا کردی به تو ربطی نداشت

گقتی آخه دعوا کردن بلد نبود دوستم بود باید کمکش میکردم.......

تو کله شما پسربچه ها چی میگذره خدا میدونه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:34 | نویسنده : مامان |

مهدی جدیدا یاد گرفته میچرخه....تو هم دست میزنی تشویقش میکنی....

رو مبل دراز کشیده بودی و داشتی نگاش میکردی بعد گفتی

مامان میگما خوب شد ندادیمش به آرش




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:16 | نویسنده : مامان |

دیروز با بابا و مهدی رفته بودید مسجد.....وقتی بابا داشته نماز میخونده یه بچه مهدی واز پشت بلند میکنه و میزنه زمین و گریه میندازه.....تو هم تا میبینی شیرجه میزنه رو پسره و میزنیش.....

گفتی داداشمو گریه انداخت حسابشو رسیدم......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:12 | نویسنده : مامان |

دیروز میخواستم لاک بزنم طبق معمول ازم گرفتیش و گفتی تو بلد نیستی ببین من چقدر خوب بلدم.... ..

زدی ولی کل دستمو... ..بعد یه پای خودتم لاک زدی

گفتم مگه تو فردا باشگاه نداری چرا زدی.......تا بیخیال شدی

سرم موی منو هم تموم کردی ......کرم مرطوب کننده رو اگه پیدا کنی که دیگه فاتحش خوندس 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:06 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 22 صفحه بعد