علي كوچولو

هر روز توی سررسید با نقاشی برات یه معما طرح میکنم......تو هم راه حل های زیادی و براش پیدا میکنی....معمای امروزت،یه ظرف دونه روی درخت بلند بود که پرنده باید راه حل پیدا میکرد به دونه ها میرسید

راه های زیادی و پیدا کردی گفتی مثل نردبون،جرثقیل،گذاشتن جعبه زیرپا،قطع کردن درخت،هلیکوپتر و .......

آخرش گفتم فقط یه بیل داری

گفتی یا با بیل میزنیم بیفته یا شروع میکنیم به کندن خاک ویه کپه خاک درست میکنیم میریم بالای کپه خاک و دونه رو برای مرغه میاریم.....

جوابت همونی بود که میخواستم و قراره برات جایزه هم بگیرم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 شهريور 1396 | 13:22 | نویسنده : مامان |

 

اینجا از پایین کوه پیاده اومدیم بالا......

اولاش زمین بازی داشت که سه تا بچه تو بازیشون به سرسره ها میگفتن قصر.....و تو و آرش بعدش یاد گرفتید و سرسره هارو قلعه خودتون دونستید که خودش ماجراش مفصله.....چقدر برای قلعتون جنگیدید.....

بعد انقدر راه رفتیم که شما دوتا نتونستید دیگه راه برید ....بابا و مهدی اومدند دنبالمون ،تا بالای کوه رفتیم......

اونجا یه چشمه بود و یه پسر تپلی خیلی بانمک به اسم مهدی،انقدر قشنگ حرف میزد که من همش به حرف میگرفتمش.....

تا شمارو دید با ذوق بهتون گفت بیاید دوست بشیم بازی کنیم......

آرش با یه حالت پوکر فیس بهش گفت :بچه کجایی؟؟

(یعنی تهران همین مدلیه اول مهمه بچه کجایی)

بعد ارش رفت عصرونه بخوره....از تو پرسید باهاش دوست میشی؟   تو هم گفتی نه و رفتی پیش آرش

مهدی دید کسی باهاش دوست نمیشه با لیوانی که دستش بود  شروع کرد به خیس کردنش

کلی با هم بازی کردند صدای خندشون کوه و برداشته بود.....

بعد توو آرش رفتید و چهارتایی با یه توپ پاره که اونجا بود بازی کردید که یه خانم و آقا که توپتون و دیدند یه توپ خوب بهتون دادند ....

مهدی ها با هم یار شدند تو آرش باهم......

وقتی با خونوادش داشتند میرفتند مهدی پشت سرش میدویدو صداش میکرد نی نی

اونم برگشت وتوپ و به مهدی دادو رفت........

ازتون پرسیدم چرا اول باهاش دوست نشدید

آرش گفت :خاله اگه آدم بخواد باهرکی که تو خیابون دوست بشه نمیشه که .....شاید اصلا مارو بدبخت کرد......

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 شهريور 1396 | 18:20 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 شهريور 1396 | 18:06 | نویسنده : مامان |

تو :مامان فکر کنم اون خانومه کنار رودخونه منو چشم زد

من:چطور مگه؟؟!!!!

تو :آخه بهم گفت چقدر چشمات خوشگله بعد باهام عکس انداختن 

خانومه ترک بودن اولش ترکی به بقیه گفت اون وسطی چقدر چشماش قشنگه ،که بابا کمی ترکی متوجه میشه

فکر میکردی چون گفته چشمات ،چشمت زدهخندهخنده




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 شهريور 1396 | 18:13 | نویسنده : مامان |

پارسال که از شمال برمیگشتیم بابا نتونست بیاد دنبالمون،سه تایی با اتوبوس برگشتیم

صندلی کناریمون دوتا دختر دانشجو بودن که باهاشون حرف میزدی......

یکیشون پرسید اسم داداشت چیه

گفتی :اسمش مهدی الان یکسالشه همه چی دیگه میتونه بخوره کم مونده مارو هم بخوره

لحنت خیلی باحال بود جدی جدی میگفتی یکدفعه صندلی های کناریمون همه زدن زیر خنده.......

 

 

خاله سمیرا بهت گفت من اول ترو دوست دارم بعد مهدی و

گفتی: نه اون فقط میخوره....

 

 

 

دیشب مهدی غذای تو بشقابشو که خورد با قاشق رفت سراغ قابلمه

گفتی :این آخرش مارو هم میخوره.....




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 شهريور 1396 | 17:29 | نویسنده : مامان |

پسرخاله های خسته بعد از 4 ساعت پیاده روی و خرید 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 مرداد 1396 | 21:23 | نویسنده : مامان |

یعنی از معدود عکسهایی که دوربین و نگاه کردی فکر کن 500 تا عکس ازتون گرفتم 5 تا عکس درست و حسابی ازتوشون درنیومد......

فقط بابات برای عکاسی سوژه خوبیه.....عکساش همه خوب شد.......

مهدی هم از اول تا آخرش به خوبی از خودش پذیرایی کرد و یک لحظه رو هم از دست نداد.......از اونجایی که موز خیلی دوست داره وبراش نمیگیریم(ضرر داره )و ما هم سرمون گرم بود تند تند پوست میکندو قورت میداد....

تولد نازنین بود ولی تو از روی مبل  بلند نمیشدی با همه هم عکس انداختی .....

خاله سمیرا برای تو و آرش ومهدی و محمدرضا یه تیپ زد و لباس سفیدی که تو عکس پوشیدی کادوی خاله برای تولدت بود شلوارو کمربندو پاپیون هم عزیزجون زحمتش و کشید

و خاله فهیمه یه ماشین روباتی برات گرفت که خیلی خوشحال شدی......

برای مهدی هم چمدون گرفتند که دیگه سراغ چمدون تو نیاد....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 14:20 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 57 صفحه بعد