علي كوچولو

دیشب داشتیم گرگم به هوا بازی میکردیم من داشتم در میرفتم مهدی رو مبل نشسته بود و داشت مارو نگاه میکرد من رفتم رو مبل،تو نتونستی خودتو نگه داری با سر خوردی تو دهن مهدی

لبش خون اومدو باد کرد........

من هیچی بهت نگفتم خیلی ناراحت شدی رفتی تو اتاقت گریه کردی

دیدم خیلی ناراحتی گفتم:بازی اشکنک داره سرشکستنک داره

مهدی هم یکم گریه کرد بعد سنگ قیچی کاغذ بازی کردیم........

خیلی این بازی و دوست داره دستشو مثل ما حرکت میده و غش غش میخنده




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 10:47 | نویسنده : مامان |

عزیرجون دوتا چاقوی خیلی تیز برامون آورد،با بابا داشتیم گوشت خورد میکردیم من از ترس چشمامو بسته بودم،بابا تند تند خوردشون میکرد

تو هم رفتی از بالای کابینتا چاقو بزرگ قدیمیه رو آوردی همزمان با بابات میخواستی گوشت و ببری

هر چی هم میگفتیم علی دست نزن گوش نمیکردی میگفتی چاقوی من از بابا بهتره ببینید من بلدم.......

هیچی دیگه بعد از هربار تیکه کردن گوشت چشمامو باز میکردم انگشتامو میشمردم ببینم سرجاشونن یا نه......بعد دوباره میبستم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 13:37 | نویسنده : مامان |

زندگی فصل های مختلفی داره ،رنگهای مختلفی هم داره........

برای دیدن فصل بعدی باید فصل قدیمی تموم بشه.....

باغ بودیم........نوه های همسایمون هم اومده بودن رفتی پیششون و بازی کردید

بلال درست کردند که خیلی هم خوشمزه بود .....

تو که رفته بودی اونطرف،مهدی صدات میزد بلند بلند میگفت دا    دا   

ولی تو سرت گرم بود و بازی میکردی...

در باغ باز مونده بود رفتم ببندم با اینکه دویدم مهدی زودتر رسیدو از باغ رفت بیرون....وسط جاده وایساد ،خورشید تازه رفته بود پشت کوه،آسمون نارنجی بود،جاده خلوت خلوت بود مهدی چند قدم رو به جلو میدوید ،وایمیساد بعد سمت چپ ،دوباره رو به جلو.....مسیرشو مدام عوض میکرد آخر تصمیمشو گرفت و رفت به سمت زمین روبرومون......کلی با هم اونجا قدم زدیم......

خیلی جالب بود تو این سه سال من اصلا اونطرفهارو از نزدیک ندیده بودم .....

مهدی هم یه مسیرو چون شروع کرده بود ادامه نمیداد برمیگشت نگاه میکرد و دوباره شروع میکرد.......

اشتباهی که ما همیشه میکنیم ......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 | 23:35 | نویسنده : مامان |

از همون بچگیات بهت میگفتم همه میگن تو تکی       تو یه گوله نمکی

لپ مهدی و گرفته بودی بهش میگفتی همه میگن تو تکی     تو یه گوله نمکی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:47 | نویسنده : مامان |

تو محوطه چند تا دوست داری.....

بچه های محوطه دو دسته اند ،یه دسته اونایی که دوچرخه و توپ و اینا دارند،

و اونایی که ندارند......بین اینا هم همیشه کشمکش و دعواست

اونایی که ندارن میفتند دنبال اونایی که دارنو به زور و التماس و هرجوری شده یکم بازی کنند......

علیرضا با اینکه وضعشون بد نیست ولی نمیدونم چرا براش خرج نمیکنن،آخرش انقدر تلاش کرد براش دوچرخه دست دوم خریدن که وقتی سوارش میشه از موتور گازی سروصداش بیشتره،بچه ها انقدر سرش قر زدن که دیگه نمیاردش ....

همیشه دنبال دوچرخه سوارها میدوه تا راضیشون کنه یه دور بزنه......

خیلی از ماشین های تورو شکوند و باهاش لج افتادی و دیگه بازی نمیکنی....

با یه علیرضای دیگه دوست شدی .....

اومدی خونه گفتی علیرضا قدیمیه با دوچرخش زد به علیرضا جدیده،منم با دوچرخم زدم بهش

گفتم چرا دعوا کردی به تو ربطی نداشت

گقتی آخه دعوا کردن بلد نبود دوستم بود باید کمکش میکردم.......

تو کله شما پسربچه ها چی میگذره خدا میدونه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:34 | نویسنده : مامان |

مهدی جدیدا یاد گرفته میچرخه....تو هم دست میزنی تشویقش میکنی....

رو مبل دراز کشیده بودی و داشتی نگاش میکردی بعد گفتی

مامان میگما خوب شد ندادیمش به آرش




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:16 | نویسنده : مامان |

دیروز با بابا و مهدی رفته بودید مسجد.....وقتی بابا داشته نماز میخونده یه بچه مهدی واز پشت بلند میکنه و میزنه زمین و گریه میندازه.....تو هم تا میبینی شیرجه میزنه رو پسره و میزنیش.....

گفتی داداشمو گریه انداخت حسابشو رسیدم......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:12 | نویسنده : مامان |

دیروز میخواستم لاک بزنم طبق معمول ازم گرفتیش و گفتی تو بلد نیستی ببین من چقدر خوب بلدم.... ..

زدی ولی کل دستمو... ..بعد یه پای خودتم لاک زدی

گفتم مگه تو فردا باشگاه نداری چرا زدی.......تا بیخیال شدی

سرم موی منو هم تموم کردی ......کرم مرطوب کننده رو اگه پیدا کنی که دیگه فاتحش خوندس 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 15:06 | نویسنده : مامان |

اگه بخوای میوه بخوری خودت میری میاری،

اگه شستن بخواد ازم کمک میگیری......هر چی هم بیاری با مهدی نصف میکنی.....مهدی سریع دولپی سهم خودشو میخوره بعدش میاد سراغت و درگیری شروع میشه فقط خوراکیو میبینه و هر جوری شده ازت میگیره....

همه جا داداش بزرگه زور میگه اما شما برعکسید .......البته مهدی به هممون زور میگه.....

صبح ها هرکدومتون زودتر بیدار شه اون یکیو پیدا میکنه اگه خوابتون بیاد کله هاتونو بهم میچسبونید میخوابید وگرنه همدیگرو بیدار میکنید

تو که انقدر میگی مهدی داداش عزیزم بیدار شو ،که آخرم کار خودتو میکنی.....

از وقتی مهدی صبح ها با شیشه شیروعسل میخوره رفتی از داروخونه واسه خودت شیشه شیر خریدی.....مهدی سریع شیرعسل خودشو میخوره بعد میاد سراغ تو.....همیشه نصفشو ازت میگیره فرار میکنه

امروز صبح خیلی مهربون شده بودید تا حدی که مهدی هر چی گیر میاورد به زور بهت میداد بخوری 

خربزه میخورد آخرشو به درودیوار میزدمیداد به تو،موز خیار انگور....ناهار هم اصرار داشت خودش بهت غذا بده.....از همه اینا باحالتر تو بودی که نمیخواستی دلشو بشکونی و میخوردی

قایم باشک هم بازی کردید تو قایم میشدی مهدی پیدات میکرد

خرابکاری هم تا دلت بخواد کردید

گلدون کاکتوسو از رو یخچال انداختی،یه کرم بود به همه جای خونه زدی مخصوصا درو دیوارو

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 مهر 1395 | 14:48 | نویسنده : مامان |

دیروز سه تایی رفته بودیم تو محوطه،تو دوچرخه و توپ برده بودی پایین

مهدی هم مثل تو راه رفتن بلد نیست فقط میدوه.........

توپو شوت کردی زیر یه ماشین،برگشتم دیدم مهدی نیست،

آقا شیرجه زده بود زیر ماشینه و داشت توپو درمیاورد.......بعدش موقع بیرون اومدن گیر کرده بود.....

یه دختره کوچیکتر از تو،سوار سه چرخش داشت بازی میکرد ،مهدی افتاد دنبالش،اونم ترسیده بود میگفت دنبالم نیا......اما کو گوش شنوا....به منم گفت ولی مهدی دقیقا مجهز به یه سیستم پیشرفته موشکیه که اگه قفل کنه رو یه کاری،محاله ممکنه بشه منصرفش کرد اصلا یادش هم نمیره دوباره گولی گولی برمیگرده کارشو تموم کنه.....رفت به نگهبانی گفت ... دید فایده نداره هرچی درمیره مهدی پشتشه...اومد با یه لحن بچه گونه بامزه بهت گفت جلوی داداشتو بگیر افتاده دنبالم همش.....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 مهر 1395 | 8:40 | نویسنده : مامان |

با عزیزجونو باباعباس و خاله فهیمه رفته بودیم باغ،غروبش دیگه خسته شده بودی برات میخوندند،تو هم فکر میکردی مثل همیشه حتما باید آتیش باشه موقع خوندن.......

یه سر که دنبال کبریت میگشتی و انقدر آتیش آتیش کردی که بالاخره موفق شدی و بابا عباس برات درست کرد......

بعد همگی دور آتیش نشستیم و نوبتی میخوندیم

به فارسی عربی کردی ترکی

تو هم خیلی خوشت اومده بود یه دفعه همگی شاد میخوندیم و دست میزدیم....

بابا عباس و عزیزجون اندازه یه هارد،ترانه حفظ بودن ،تازه نوبت من که میشد با منم میخوندن 

 خیلی بهت خوش گذشت دو ساعت طول کشید ولی از جات تکون نخوردی....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 | 23:34 | نویسنده : مامان |

مهشید




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 18:54 | نویسنده : مامان |

علی




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 18:52 | نویسنده : مامان |

سه سالت بود که تو تبلیغ آدامس بایودنت که تی وی پخش میکرد طرف بعد از خوردنش پرواز میکرد،با ذوق و خوشحالی می گفتی مامان آدامس بایودنت بگیر پرواز کنم مثل اون آقاهه

الانم آبمیوه گلشن و پخش میکنه که صورتاشون میشه گل

میپرسیدی مامان اگه ما هم گلشن و بخوریم مثل اونا گل میشیم؟؟؟!!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 12:52 | نویسنده : مامان |

تو محوطه روی سقف پارکینگها از این ورق شیروونی ها گذاشتن

الان با دوستات رفته بودید روش سروصدا میکردید

نگهبان اومد سراغتون،ازت پرسید کار کدومتون بود تو گفتی هیچکس

دوباره پرسید .....

گفتی: ها چی میگی

مارو بذار رودیوار باید از دست غولها فرار کنیم....... بعد دویدید رفتید...

با اینکه ازشون کوچیکتری سردستشونی




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 14:02 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 21 صفحه بعد