علي كوچولو

مهشید دختر همسایمونه که 6 سالشه

یه دختر چشم وابرو مشکی با موهای فر کوتاه مشکی

اولش چون شبیه خاله مرسا بود ازش خوشم اومد ولی خیلی بانمکه

مثل بازرس ها میاد خونه رو نگاه میکنه هر جا که شلوغ باشه میگه ایوای خاله این اینجا چیکار میکنه

مادرشوهر به این جیگری کی دیده تا حالا

تو همیشه تو جیبت پول داری

با مهشید میرید مغازه و خوراکی میخرید و میاید خونه میخورید

مهدی هم میفته دنبالتون تا ته خوراکیارو در نیاره ولتون نمیکنه....    ....

خلاصه از وقتی که مهشید ازت خواسته اتاقتو بهم نریزی ،اتاقت تمیز مونده 

یا اگه شلوغ شه از من میخوای کمکت کنم جمعش کنی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 1:02 | نویسنده : مامان |

وقتی میخوام تنبیهت کنم نمیذارم دیگه کار کنی

اصلا دوست ندارم کار کردن تنبیهت باشه

یه بار که داشتی کتاباتو پرت میکردی تو اتاقت،دو تا از کارایی و که دوست داری برات ممنوع کردم ،

یکیش کمک به من موقع ظرف شستن بود یکیشم غذا درست کردن




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان |

بابا یه استخر کوچیک دو در دو تو باغ براتون درست کرد

ترسیدیم بزرگتر باشه براتون خطر داشته باشه

قرار شد یکم بزرگتر که شدید استخر بزرگتر براتون درست کنه

دو تا تاب هم تو آلاچیق براتون وصل کرده

وقتی که هوا گرم باشه با تفنگ آب پاشها با هم بازی میکنیم

غروبها هم اگه باغ باشیم آتیش درست میکنیم

منو تو هرکدوم یه دبه برمیداریم و سروصدا میکنیم

داداش مهدی هم دست میزنه و تشویق میکنه

بابا برامون میخونه دیشب "تو مکه عشقی معین" و خوند 

اگه همسایمون نباشه منم میخونم ....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 0:43 | نویسنده : مامان |

چهارسال و یکماه و دوروز

الان یکماهه که میری تو اتاق خودت میخوابی

ما هیچی بهت نگفتیم و خودت بدون هیچ حرفی رفتی تو تختت خوابیدی

تازه لامپم خاموش کردی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 0:30 | نویسنده : مامان |

حدود سه ماه پیش بود که سه تابی تو هال نشیته بودیم 

من رفتم تو آشپزخونه به غذا سر بزنم

در قابلمه رو برنداشته بودم که صدای خنده تونو شنیدم

بله جنابعالی درخونه رو باز کرده بودی و مهدی هم چهاردست و پا

دنبالت اومده بود تو راهرو، با ذوق اینورو اونور میرفت ،یعنی تو بپر بپر میکردی 

اونم با ذوق شدید دنبالت میدوید

در پله های اظطراری هم باز بود

منم لباس مناسب نداشتم یعنی مونده بودم بپرم تو راهرو ،مهدی و بگیرم یا نرم

مهدی سرعتش خیلی زیاده،کلا قدرت بدنی بالایی داره،

حتی فرصت فکر کردن به اینکه برم یه چیزی بپوشم و نداشتم

نشستم رو زمین گفتم علی بگیرش تروخدا

تو هم تازه بازیت گرفته بود،یکم ادا درآوردی ولی از پشت بغلش کردی آوردیش خونه........

از اون موقع تا فرصت پیدا میکنی درو باز میکنی میگی بدو داداش جون،بدو مهدی..........

 

خداروشکر دفعه های بعدیش بابا خونه بود ولی یکبارش تو موقعیت من گیر کرد

شلوارک پاش بود ولی مجبور شد بیاد تو راهرو و بدو بدو برگرده.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 13:24 | نویسنده : مامان |

مجتمع قانونای خودشو داره صبح ها تا ساعت یک میتونید تو محوطه بازی کنید

بعد از ظهرها هم از 5 تا 9

اولاش قبول کردنش برات سخت بود مجبور میشدم زنجیر درو بندازم

خیلی گریه میکردی،منم برای اینکه ناراحتیتو کمتر کنم بهت گفتم این یه راه حل

بود که به فکر من رسید تو هم بهتره دنبال راه حل بگردی

بعد یجوری حواستو پرت میکردم

بالاخره دستمو خوندی رفتی چهار پایه رو آوردی زنجیرو باز کردی

منم دوباره زنجیرو انداختم چهارپایه رو گذاشتم رو یخچال

رفتی سبد اسباب بازیاتو آوردی

منم درو قفل کردم..... 

وبهت گفتم مطمئن باش اینم یه راهی داره.......

بابا رفته بود حموم ،میخواستی بری

برقش که بیرون بودو خاموش کردی تا در باز شد بری(حموم پنجره نداره تاریک تاریک میشه)

بابا هم یکم وایساد از اتاق که بیرون رفتی در اتاق و قفل کرد و باخیال راحت برق و روشن کردو برگشت حموم

اما راه حل تو:چهارپایه رو برداشتی از کنتور برقارو قطع کردی،نه تنها برق حموم قطع شد آبگرمکن هم خاموش شد

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 1:37 | نویسنده : مامان |

با کوچیکترین صدا از راهرو سریع میری درو باز میکنی

در که باز میشه کل خونه معلومه

برای همین تا تو درو باز میکردی ما متواری میشدیم

اولاش که هر کیو میدی سلام و احوالپرسی و اینا......

ما هم دیدیم اینجوری نمیشه نشستیم باهات حرف زدیم ...

ولی بازم به محض شنیدن کوچیکترین صدایی میپریدی بری درو باز کنی

ما هم خواهش وتمنا......

واما راه حلت:درو یکم باز میکنی و سریع میگی سلام خداحافظ

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 1:24 | نویسنده : مامان |

یبار بابا یه دوغ محلی خریده بود وقتی میخوردیش آخرش بدجوری گلو رو میسوزوند 

با هم میرفتیم نفری یه لیوان میاوردیم و میخوردیم

کلی طول میکشید تو که یه قلوپ میخوردی دو دور تو خونه میچرخیدی

از اون موقع میری برای منم دوغ میاری میگی مامان بیا دوغ خوران کنیم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 11:18 | نویسنده : مامان |

میخواستیم بریم بیرون تو زودتر رفتی پایین

یه تفنگ دستت بود یه پسره که از خودت یکم بزرگتر بود میخواست ازت بگیره

تو هم نمیدادی

با لگد زد رو پات،اومدم پیشت و گفتم یبار دیگه پسر منو بزنی خودت میدونی

گفت پسر تو نیست فکر کردی نمیفهمم 

هیچی دیگه تا آخرش باور نکرد ،

یبارم مهدی و برده بودم دکتر،با خانوما حرف میزدیم گفتم آره پسر بزرگمم اینجوری شده بود

با تعجب گفتن مگه چند سالگی ازدواج کردی دوتا بچه داری

بعدم هرکاری کردن سنمو نگفتمنیشخند




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 11:09 | نویسنده : مامان |

داشتیم میرفتیم باغ،یکدفعه گفتی بابا باغ و بزن به اسم من

فسقلی من باغ میخواد

بابا گفت:پسرم باغ درست کردن کاری نداره درخت میکاری آبش میدی

بزرگ شدی خودت درست کن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 10:55 | نویسنده : مامان |

بعضی موقع ها انقدر روحت بزرگ میشه و ظرفیتت بالا میره که .........

مهدی اومد کنارت و با دست میزدت،میخواست باهاش بازی کنی

هر دفعه که میزد با خنده میگفتی مهدی داداش جون نزن،خوشگلم عزیزم نزن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 10:37 | نویسنده : مامان |

دیشب داشتیم بطری بازی میکردیم طرف تو افتاد قرار شد یه لنگه پا قارقار کنی

هر دفعه یکی از کارایی که موقع باختنت میکردی همین بود

هیچی دیگه پا شدی همچین قارقار کردی و دور خونه میچرخیدی ،از خنده نفسم بند رفت

دیگه قرار شد اینو بهت نگیم

نه از زیرش دررفتی نه جر زدی یه بلایی سرمون آوردی دیگه خودمون از این تزا ندیم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 10:31 | نویسنده : مامان |

از وقتی خیلی کوچولوتر بودی موقع آب خوردن میگفتی سلام برحسین

الانم به ازای هر قلوپی که میخوری میگی

وقتایی که خیلی تشنه ایی و چند قلوپ میخوری تند تند پشت سر هم میگی سلام برحسین سلام بر حسین سلام بر حسین

وقتی که ما میخوایم اب بخوریم چهار چشمی مواظبی ما یادمون نره با اینحال چند بار بهمون تذکر میدی میگی بگو سلام برحسین

واااااییی علیییی دیووووونتم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 تير 1395 | 11:11 | نویسنده : مامان |

میله جاروبرقی

یعنی وقتی میخوام جارو کنم انقده میخندم و بالاخره بعد از دو سه ساعت یه جارویی میزنم

تو عاشق میله جارو برقیی ،کلی باهاش بازی میکنی منم همش خواهش و التماس و هزار راه و فکر که ازت بگیرم

از اون طرف مهدی هم اون سرشو برمیداره تو از یه طرف درمیری اونم بدو بدو سرشو برمیداره ماشالله انقدر هم زورش زیاده که نمیشه ازش گرفت

آخرش میشینم وسط پذیرایی و سه تایی با هم میخندیم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 16:53 | نویسنده : مامان |

داشتم پاستا درست میکردم یه صندلی آوردی گذاشتی پیش گاز،من فقط پیازشو ریخته بودم و داشتم گوجه فرنگی پوست میکندم خودت بقیه موادو ریختی تو تابه و با حوصله همش میزدی

چون سیب زمینی آورده بودی لباست خاکی شده بود بهت گفتم لباستو دربیار خاکیه

گفتی اااا مامان میخوای بسوزم

دیدم خوب هوای خودتو داری بیشتر غذارو خودت درست کردی

از اون روز تو آشپزی من دستیار

انصافا با دقت گوش میکنی و واقعا کیف میکنی

غذاتم خیلی خوشمزه شده بود پسر زرنگ و مهربونم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 16:43 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 20 صفحه بعد