علي كوچولو

پسر گلم پارسال تو تاريخ 1390/9/19 بود كه فهميدم خدا ميخواد يه نونوي ناز به منو بابايي بده برگه آزمايششو نگه داشتم همه مداركتو نگه داشتم برات آلبوم كنم حتي دستبند موقع تولدت يا كارت روي تختتو...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1391 | 11:50 | نویسنده : مامان |

يه بار آب دهنت شكست تو گلوت،سرفه كردي

عزيزجون زود بلندت كرد كلي قربون صدقت رفت از اون موقع هروقت ميخواي بلندت كنيم سرفه ميكني

تا بلندت نكنيم ادامه ميدينیشخند

علي لالا




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 دی 1391 | 14:23 | نویسنده : مامان |

این عکس قبل از ٣ ماهگیته کهكالسه سواري باکالسکت تو خونه دور میزدیم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 22:33 | نویسنده : مامان |

امروز صبح ساعت 8:30 تشكيل پرونده داشتيم وبا بابا عباس رفتيم كه گفتند ساعت 9 ميان بابا عباس مجبور شد بره اما عزيزجون با اينكه چندروزي هست حالش خوب نيست سريع خودشو به درمانگاه رسوند و بعد از اينكه قدو وزن گرفتند اومديم خونه،مرسي عزيز جون مهربون علي

امروز بيشتر خوابيدي هروقت ميريم بيرون خسته ميشي و ميخوابي




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 دی 1391 | 23:17 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 54 55 56 57 صفحه بعد