پسرم قند عسلم

بدون عنوان

قسمت خارجی گوشت عفونت کرده دکتر قطره داده، اما زیاد دوست نداری قطره تو گوشت بریزی ،وقتی وقتش میشه انقدر آسمون به ریسمون میبافی تا حداقل چند دقیقه به تعویق بندازیش..... مدام سوال میپرسی بعد میگی مامان یه لحظه وایسا،بعد دوباره شروع میکنی سوال پرسیدن.....یه قطره ریختن و نیم ساعت طولش میدی.... دیشب گفتی :مامان گوش خارجیم عفونت کرده ؟ من :بله پسرم گوش خارجی.... تو :پس گوش ایرانی چی اون چی شده؟؟!!!
18 بهمن 1396

بدون عنوان

این کاردستیه امروزمونه که برای تمرین دست ورزی مهدی باهم درستش کردیم....شما دوتا باهم مقوارنگیاشو قیچی کردید و خودت با چسب چوب چسبوندیش.... خداروشکر خرابکاری نکردید ...
14 بهمن 1396

کلش منه

مهدی جدیدا هرچیزی میبینه میگه همش مال منه،کلش منه.... خونه همسایه ،غذا ،زمینهای تو جاده و خلاصه هرچی فکرشو کنی.....به بابا گفتی باید بهش بگید مال اون نیست وقتی رفت مدرسه فکر میکنه کیف و وسایل بچه ها هم مال اونه بعد برشون میداره بدون اجازه،بعد دعواش میکنن ازالان باید بفهمه..... خوشم میاد این تجزیه و تحلیلهات همش برای کارهای مهدی......
12 بهمن 1396

ماروپله

یعنی منو تو اصلا تو بازیهایی که توش شانس حرف اولو میزنه نباید بازی کنیم.....دیشب اول با بابات ماروپله بازی کردی بابات تو سه دقیقه برنده شدو رفت..... بعد منو تو باهم بازی کردیم،اولش که 5 دقیقه طول کشید 6 بیاریم مهرمون بیاد تو بازی ،بعد همش یک میاوردیم نهایتش دو......بخاطر همین به دومین مار نمیرسیدیم چون مار اولی همش نیشمون میزد برمیگشتیم پایین.....یعنی انقدر خندیده بودیم اشک از چشمامون میومد ..... بعد از نیم ساعت بابا باورش نمیشد همون دفعه اولیس،اومد چندتا برات تاس انداخت بردی ...
12 بهمن 1396

بدون عنوان

بعد از ناهار تازه انرژی میگیری و نمیذاری کسی استراحت کنه،امروزم تا رفتم یکم بخوابم اومدی و نزاشتی.....انقدر تلاش کردی که غرغر کنان اومدم تو حال،​​تخته شاسی و چند تا برگه آچهار برداشتم و با مدادشمعی چندتایی برات نقاشی کشیدم و چند تا از حروف الفبارو که تو کلاس یاد گرفتی بالای صفحه نوشتم ،نقاشی هارو رنگ کردی و هر حرف رو به شکلش وصل کردی....... ...
12 بهمن 1396

حسود

ازم پرسیدی مامان حسود یعنی چی؟؟؟ گفتم چطور مگه!! گفتی سر کلاس ابولفضل بهم گفت حسود،چون کتابمو بهش ندادم ....... پرسیدم چرا ندادی؟!!!!!گفتی :آخه لنگه کفشمو قبلا برداشته بود دوییده بود تو حیاط....... حالا مونده بودم به قول مهدی "چوجوری" بهت توضیح بدم،گفتم مثلا من برای مهدی یه روبات بخرم چه حسی پیدا میکنی..... یعنی رو هوا معنیشو گرفتی...
11 بهمن 1396

مقایسه

مواظب میزت نبودی میپریدی روش و بعد رو کیسه بوکست...... بهت گفتم علی تا حالا شده مهدی وسایلاشو خراب کنه؟؟ دستتو زدی کمرت یه ابروتو دادی بالا ،با یه لحن آروم و طلبکار پرسیدی:مامان مقایسه میکنی؟؟!!!
10 بهمن 1396

سوال عجیب غریب

پرسیدی:مامان چرا منو مهدی انقدر بابارو دوست داریم؟؟!! بخاطر داستانت بابا برات مداد شمعی جایزه گرفت خیلی ذوق کردی،چون همیشه وعدشو برای بعدا میدادیم بابا بعد از تعریف کردن داستانت همونجا جایزتو داد و با خوشحالی میگفتی باباجون خیلی دوستت دارم......بعد برات شیرینی گرفت..... تو کلاس هم برای معلمت و بچه ها داستانتو تعریف کردی و کتابتو بهشون نشون دادی..... به معلمت گفتی طاها بازیتو خراب میکنه که با طاها حرف زدو باهم دوست شدید...... الان پیش متین میشینی،از اولم تو کلاس از متین خوشت اومده بود میگفتی به معلمت بگم که اگه جای متین و عوض کرد جای توروهم عوض کنه بری پیش متین......     ...
10 بهمن 1396

دومین داستان

​​​​صبح ساعت یکربع به نه بیدار شدی تا شال و کلاه کنی بری مدرسه......بهت گفتم امروز تعطیلی هوا خیلی سرده......معلمتم نیم ساعت بعد پیام داد که تعطیلی..... یه داستان دیگه گفتی و براش نقاشی کشیدی یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبودکوههای بلند بلند بودند،پسربچه ایی از اونجا با کوله پشتی رد شد غذایی با خودش نبرده بود،ماهیگیری کرد با قلابش،وبا کبریتش آتیش روشن کردوغذاشو درست کرد. شب شد گرگها حمله کردند،دوستاش که اژدها و غول و دیو بودندو بیدار کردو اونها گرگهارو دونه به دونه خوردند.   بعد باقایق رفت به شهر مازون دنبال باباش،وقتی پیداش کرد باهم به خونه برگشتند . پی نوشت : 1. ازت پرسیدم چرا همش تو داستانهات کوله پشت...
8 بهمن 1396