عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

یه عروسک داری بهش میگی دادا موقع غذا خوردن هم بهت میگم علی دادا گرسنشه؟سریع میری میاریش ،خلاصه خیلی دوسش داری،دو روز پیش هم که لباسش غذایی شده بود من درش آوردم بردی انداختی تو ماشین لباسشویی اگه تو خونه یه چیز جدید باشه تو 3ثانیه پیداش میکنی و میری سراغش قراره بریم شمال اونجا کلی بهت خوش بگذره،چهارشنبه هم عروسی دختردایی مامانه که میدونم خوشت میاد خلاصه از شنبه یه برنامه فشرده داریم تا آخر هفته،ایشالله سفر ایرانگردیمونم از هفته بعدش شروع میشه و پسر گلم قراره همه شهرای ایرانو ببینه همچین با احساس میگی بابا که نگو،یک کلمه میگی ولی انگار تمام احساساتتو میخوای تو اون کلمه بیان کنی،ا ز وقتی 6 ماهت شدو تونستی بچرخی عملا پوشک کردنت...
25 مهر 1392

بدون عنوان

عاشق لامپی،بهش میگی باپ،به آب میگی باب دو روز پیش عزیز جونو باباعباس اومدن خونمونو ماشین شارژیتو که شمال مونده بودو جا نداشتیم بیاریم برات آوردن فکر نمیکردم به این زودی رانندگیشو یاد بگیری البته فقط گاز میدیو آهنگاشو عوض میکنی، اگه صبح پاشی و خدای نکرده بابات رفته باشه در حالو نگاه میکنی و گریه میکنی اگه پاشی و بابارو ببینی شروع میکنی به خندیدن،اگه صدای باباتو از صد فرسخی بشنوی تو خواب عمیق هم باشی سریع پا میشی و دنبالش میگردی روز اول مدرسه ها رفتیم دانشگاه،دفاع عمه شادی بود که با نمره 18 ارشد حقوقشو گرفت ما 3 دقیقه فقط تو کلاس بودیم تو سروصدا کردی رفتیم تو حیاط دانشگاه،کلی با مورچه ها بازی کردی و از فضای سبز اونجا نهایت استف...
8 مهر 1392

بدون عنوان

پسر قشنگم انقده برات حرف دارم بزنم که نگو چند روز پیش با بابا رفتیم اصفهان و قم، تو جمکران یعنی ترکوندی ها،خیلی شلوغ بود از همون دم در ورودی اول صندلی خادم مسجدو با خودت کشون کشون میبردی یه صندلی پلاستیکی بزرگ بود بعد که رفتیم تو ،میز یه خانم خادم مسجد که روش ترمه بود با کلی وسیله،سریع رومیزی و کشیدی و همش ریخت مردم جمعشون کردن.....ولی خداییش اون خانمه هیچی نگفت بعد شروع کردی به دویدن،انقده ذوق کرده بودی راه میرفتی دست میزدی و میرقصیدی و میخندیدی به وسایل هیچکس هم رحم نمیکردی از مهراشون گرفته تا کفش و کیف و ............ یه دختر 5 ساله یه عروسک پلنگ صورتی داشت که خیلی هم رو عروسکش حساس بود شمردم 20 دفعه رفتی سراغش،تا ازت میگرفت می...
2 مهر 1392

بی بی

دیروز سالگرد عقد من و بابا بود میخواستیم شب بریم بیرون که خبردار شدیم مامان بزرگ بابا ساعت ٦ بعد از ظهر به رحمت خدا رفته با اینکه ٩٦ سالش بود حافظه عجیبی داشت همه چیزو یادش بود زن دوست داشتنی بود خدا رحمتش کنه دیشب تو و بابایی و خاله صدیق تو ماشین بودید و خاله برای مامانش میخوند و تو هم اولاش باهاش میخوندی بعد که دیدی خاله گریه میکنه لوچ کردی و گریه گردی خاله هم با تموم ناراحتیاش بخاطر تو دیگه گریه نکرد  خاله صدیق کوچیکترین دختر بی بی بود و این سه سال آخر که بی بی خیلی اذیت بود با جون و دل ازش مراقبت کرد و تو این سه سال حتی یه سفر هم نرفت .......... بابا میگه خاله بارشو بسته با این کارش ایشاله که خاله همیشه سالم و سرزنده...
18 شهريور 1392

بدون عنوان

سه ماهت بود که امتحانی سوار روروک آرش شدی که ببینیم چیکار میکنی با دستت محکم میزدی رو روروک ،دستت درد گرفت این ور اونور و نگاه کردی دست مامانو پیدا کردی بعد دستمو گرفتی میزدی به روروک یکسال گذشت من هر روز از روز قبل بیشتر دوستت دارم حالا من یه پسر مهربونو باهوش دارم  
6 شهريور 1392

دسته گلهای بابا

علی کوچولوی مامان که کچل شدی امروز صبح از رو تخت افتادی بابا گذاشته بودت رو تخت خودش دنبال شناسنامش میگشت یکدفعه با پشت سر افتادی رو زمین که فرش هم نبود تازه قبلش هم سرت به بخاری و لبه تخت خورد ................ دو بار هم گذاشته بودت رو دوشش،سرت خورد به پنجره شیشه ایی هایی که بین اتاقت و هال هست که یه بارشو داشت میدویید هر وقت یادم میفته اعصابم خورد میشه تازه موقع رانندگی میذاره بغل خودش رانندگی میکنه دیروز هم بهت رانی داد تازه خوشحال بود یک لیوان خوردی دو ماهت بود که اسهال بودی یه قوری بهت لعاب اسفند داد که یکماه یبوست گرفتی و کبدت مشگل پیدا کرد کلا اگه بخوام بنویسم باید تا فردا تایپ کنم این دسته گلای باباتو ...
6 شهريور 1392