بیمارستان
از 21/12 نا 24/12 تو بیمارستان بستری بودی اول گفتن پنومونی بعد برونشیلولیت شب اول خیلی بیقراری میکردی بابا به زور خوابت کرد به سروصدا عادت نداشتی همش صدای گریه بچه ها میومد ،یا صدای خدمه و دکترا همه بلند بلند حرف میزدن منم کلی حرص میخوردم ولی از فرداش به سروصدا عادت کردی بابا همش میومد بهت سر میزد ولی انگار ازش سیر نمیشدی همش بهونه بابارو میگرفتی میگفتی بابا منم صدای ضبط شده بابارو تو گوشیم داشتم تنها چیزی که آرومت میکرد............... تا میرفتم تو سالن تلفنی حرف بزنم برمیگشتم میدیدم نیستی و همه جا رو دنبالت میگشتم میدیدم پرستارا بردنت خیلی بهت محبت داشتن برات آهنگ میذاشتن و ازت عکس مینداختن تو هم که کلا دل شکوندن تو کارت نیس...
نویسنده :
مامان
15:32






