علي كوچولو

سه سالت بود که تو تبلیغ آدامس بایودنت که تی وی پخش میکرد طرف بعد از خوردنش پرواز میکرد،با ذوق و خوشحالی می گفتی مامان آدامس بایودنت بگیر پرواز کنم مثل اون آقاهه

الانم آبمیوه گلشن و پخش میکنه که صورتاشون میشه گل

میپرسیدی مامان اگه ما هم گلشن و بخوریم مثل اونا گل میشیم؟؟؟!!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 | 12:52 | نویسنده : مامان |

تو محوطه روی سقف پارکینگها از این ورق شیروونی ها گذاشتن

الان با دوستات رفته بودید روش سروصدا میکردید

نگهبان اومد سراغتون،ازت پرسید کار کدومتون بود تو گفتی هیچکس

دوباره پرسید .....

گفتی: ها چی میگی

مارو بذار رودیوار باید از دست غولها فرار کنیم....... بعد دویدید رفتید...

با اینکه ازشون کوچیکتری سردستشونی




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 14:02 | نویسنده : مامان |

امسال افتادیم تو کار ترشی

خیار چنبرای باغ رو دستمون مونده بود بعضیاش بالای یک کیلو بود 

باهاش سالاد زمستونی درست کردم .... بماند چه کارایی که با مهدی نکردید و

چه بلاهایی سر منو ترشیه نیاوردید

دیشب سبزی های ترشی و گذاشته بودم تو اتاق خشک بشه،یبار که اصلا 

قبل از پهن کردنش مهدی همش و ریخت رو زمین،

صبح که بیدار شدی رفتی سروقتشون،از اتاق آوردمت بیرون درو قفل کردم

یه لباس میخواستم بردارم درو باز کردم سریع پشت سرمن اومدی و داد میزدی بیا مهدی بدو داداش

منم زود لباس و برداشتم بغلت کردم از اتاق آوردمت بیرونو،درو قفل کردم

بعد چند دقیقه دیدم خبری از مهدی نیست همه جارو سریع نگاه کردم نبود

صداشو از اتاقی که درشو قفل کرده بودم شنیدم

بله آقا تو اتاق مونده بود........




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 13:22 | نویسنده : مامان |

وابستگیت به بابا خیلی کمرنگ شده،قبلنا صبحا چشمتو باز نکرده گریه میکردی میگفتی بابا بابا 

از همون وقتی که چهار پنج ماهه بودی شبا که داشت خوابت میبرد بابا رو بغل میکردی بعد میخوابیدی

حتی پشت فرمون هم میرفتی پیشش

اما الان وقتی میبینی بابا داره میره میگی بابا من نمیام خودت برو میخوام با بچه ها بازی کنم

تا همین چند روزه پیش یواشکی میرفت بیرون ،تو و مهدی با هم پشت سرش گریه میکردید،من میموندم کدومتونو آروم کنم

این بیرون رفتنا با بابات نتیجه های خیلی خوبی داشته یکیش اعتماد به نفس بالاته،اصلا برات مهم نیست طرفت چند سالشه ،90ساله یا 9 ماهه،به راحتی برخورد میکنی

خیلی هم کاری و زرنگی،میشه گفت عاشق کارکردنی

4 سال برای بابات یکم سخت بود ولی چون عاشقت بود و خیلی خیلی دوست 

داشت برات هرکاری میکرد کیلو کیلو عشق و محبت خرجت کرده......

الان خداروشکر از نظر روانی سالمی

تا تونستیم بهت کار نداشتیم نه دستور دادنی نه تربیت کردن مستقیمی

الان راحت بیرون از عهده خودت برمیای

هر چی بخوایم بخریم داوطلب میشی پول و میگیری و ازمون میخوای که تنها بری،زود از ماشین پیاده میشی که خودت تنها کارتو انجام بدی

از 3 سالگیت خودت خرید میکردی 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 12:38 | نویسنده : مامان |

شام رفته بودیم رستوران،میز بارش حرف نداشت خلاصه بعد از چند دور چرخیدن دور میز،رفتیم سرجامون

از شانس بد مهدی صندلی غذای کودک داشت،مهدی خیلی شکمو

(البته من میگم ارثیه و دقیقا مثل باباته)

حالا مهدی از اون بالا که نشسته بود شیرجه میزد سمت غذاها،

تو هم از هول دادن صندلی خوشت اومده بودو میبردیش اینورو اونور

دلم براش کباب شد ولی حریف تو هم نمیشدیم میگفتی میخوام با داداش بازی کنم

نه خودت خوردی نه گذاشتی مهدی بخوره

بابا آخرش براتون غذا گرفت رفتیم باغ،خوردید




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:34 | نویسنده : مامان |

دیروز رسما اولین بزن بزنتونو انجام دادید

تو میخواستی بری بیرون ،مهدی کج و کوله و بدو بدو خودشو بهت 

رسوندو جلوت وایساد که اونم ببری

وقتی دید میخوای در بری ساعدتو گاز گرفت ،تا من از آشپزخونه تا در برسم

دستتو محکم تو دهنش نگه داشته بود تو هم گریت گرفته بود،ولی ولت نمیکرد

تا اومدم بیارمش عقب ،تو فرصت کردی زدیش

چند دقیقه گریه کردی بعد رفتی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:21 | نویسنده : مامان |

یبار مهدی خورد زمین،رفتی پیشش بلندش کردی و گفتی:داداش گریه

نکن ،تو مردی نباید گریه کنی

البته من هیچوقت اینو بهت نگفتم چون اصلا به این جمله اعتقادی ندارم

ولی خیلی خوشم اومد از کارت




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:16 | نویسنده : مامان |

یه خاطره بامزه از دنیا اومدن آرش

آرش اولین نوه از طرف دو خانواده بود و خاطرش خیلی عزیز

من دانشجو بودم و از گرگان برگشته بودم تا موقع تولدش باشم

تو بیمارستان با بابا عباس و دایی سعیدو خاله فهیمه پایین نشسته بودیم تا بریم پیششون

خاله فهیمه که اون موقع مدرسه میرفت همش راه های مختلف و برای بالا رفتن امتحان میکرد ولی نگهبانش  خیلی حواسش جمع بود و ریلکس ازش میخواست

منتظر بمونه......   ......منم غش غش میخندیدم

تا اینکه یه طبقه با پله ها رفت پایین،سوار آسانسور اون طبقه شد که نگهبان نداشت،اما نگهبان طبقه ما کارکشته تر از این حرفا بود وقتی رسید به طبقه ما،

در آسانسورو باز کرد خاله همچنان که داشت سقف و نگاه میکرد پیاده شد نگهبانه اومد طرف جایی که ما نشسته بودیم خواست یه چیزی بگه

بابا عباس منتهی الیه سقف سمت راست و نگاه میکرد خاله سقف و دایی سعید منتهی االیه سقف سمت چپ

منم غش غش بهشون میخندیم 

بنده خدا مونده بود چیکار کنه یکم وایساد بعد رفت




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 11:08 | نویسنده : مامان |

روز ترخیص مهدی از بخش نوزادان،نگهبانا نمیذاشتن تو بیای بالا

تو اون چندروزی که مهدی بستری بود ندیده بودیش

و اینگونه بود که کل بیمارستان و گذاشتی رو سرت و داد میزدی من میخوام 

برم پیش داداشم،و گریه هم میکردی

وقتی اومدی بالا تعجب کردم دیدمت،

ولی ظاهرا چاره دیگه ایی براشون نذاشته بودی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 10:57 | نویسنده : مامان |

پارسال همین موقع ها بود که مهدی و ختنه کردیم

در اتاق دکتره شیشه ایی مات کشویی بود که از تو قفلش میکرد

بابا رفت تو ،منو تو بیرون موندیم که صدای گریه مهدی اومد

رفتی سرتو چسبوندی به شیشه و بلند بلند میگفتی:ولش کن دکتر بی ادب

داداشمو ول کن ....   ......... 

و بنده خدارو کلی مستفیض کردی......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 10:52 | نویسنده : مامان |

مهشید دختر همسایمونه که 6 سالشه

یه دختر چشم وابرو مشکی با موهای فر کوتاه مشکی

اولش چون شبیه خاله مرسا بود ازش خوشم اومد ولی خیلی بانمکه

مثل بازرس ها میاد خونه رو نگاه میکنه هر جا که شلوغ باشه میگه ایوای خاله این اینجا چیکار میکنه

مادرشوهر به این جیگری کی دیده تا حالا

تو همیشه تو جیبت پول داری

با مهشید میرید مغازه و خوراکی میخرید و میاید خونه میخورید

مهدی هم میفته دنبالتون تا ته خوراکیارو در نیاره ولتون نمیکنه....    ....

خلاصه از وقتی که مهشید ازت خواسته اتاقتو بهم نریزی ،اتاقت تمیز مونده 

یا اگه شلوغ شه از من میخوای کمکت کنم جمعش کنی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 1:02 | نویسنده : مامان |

وقتی میخوام تنبیهت کنم نمیذارم دیگه کار کنی

اصلا دوست ندارم کار کردن تنبیهت باشه

یه بار که داشتی کتاباتو پرت میکردی تو اتاقت،دو تا از کارایی و که دوست داری برات ممنوع کردم ،

یکیش کمک به من موقع ظرف شستن بود یکیشم غذا درست کردن




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان |

بابا یه استخر کوچیک دو در دو تو باغ براتون درست کرد

ترسیدیم بزرگتر باشه براتون خطر داشته باشه

قرار شد یکم بزرگتر که شدید استخر بزرگتر براتون درست کنه

دو تا تاب هم تو آلاچیق براتون وصل کرده

وقتی که هوا گرم باشه با تفنگ آب پاشها با هم بازی میکنیم

غروبها هم اگه باغ باشیم آتیش درست میکنیم

منو تو هرکدوم یه دبه برمیداریم و سروصدا میکنیم

داداش مهدی هم دست میزنه و تشویق میکنه

بابا برامون میخونه دیشب "تو مکه عشقی معین" و خوند 

اگه همسایمون نباشه منم میخونم ....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 0:43 | نویسنده : مامان |

چهارسال و یکماه و دوروز

الان یکماهه که میری تو اتاق خودت میخوابی

ما هیچی بهت نگفتیم و خودت بدون هیچ حرفی رفتی تو تختت خوابیدی

تازه لامپم خاموش کردی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 0:30 | نویسنده : مامان |

حدود سه ماه پیش بود که سه تابی تو هال نشیته بودیم 

من رفتم تو آشپزخونه به غذا سر بزنم

در قابلمه رو برنداشته بودم که صدای خنده تونو شنیدم

بله جنابعالی درخونه رو باز کرده بودی و مهدی هم چهاردست و پا

دنبالت اومده بود تو راهرو، با ذوق اینورو اونور میرفت ،یعنی تو بپر بپر میکردی 

اونم با ذوق شدید دنبالت میدوید

در پله های اظطراری هم باز بود

منم لباس مناسب نداشتم یعنی مونده بودم بپرم تو راهرو ،مهدی و بگیرم یا نرم

مهدی سرعتش خیلی زیاده،کلا قدرت بدنی بالایی داره،

حتی فرصت فکر کردن به اینکه برم یه چیزی بپوشم و نداشتم

نشستم رو زمین گفتم علی بگیرش تروخدا

تو هم تازه بازیت گرفته بود،یکم ادا درآوردی ولی از پشت بغلش کردی آوردیش خونه........

از اون موقع تا فرصت پیدا میکنی درو باز میکنی میگی بدو داداش جون،بدو مهدی..........

 

خداروشکر دفعه های بعدیش بابا خونه بود ولی یکبارش تو موقعیت من گیر کرد

شلوارک پاش بود ولی مجبور شد بیاد تو راهرو و بدو بدو برگرده.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 13:24 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 21 صفحه بعد