علي كوچولو

شب بود پشت من بودی میزدی رو شونه ام....

گفتم: علی مامانو میزنی؟؟؟!!!!!

گفتی مامان این زدن نیست که، برگرد ببین چیکار میکنم ....

دستتو محکم بوس میکردی میزدی به شونه من...   

دوستت دارم پسر خوب و مهربونم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 16:20 | نویسنده : مامان |

بابا یه جعبه انگور خریدو گذاشت تو تراس

دیدم همه جا امن و امانه خبری ازت نیست.......تو تراس پیدات کردم ،داشتی انگورارو مینداختی پایین........

گفتی به اون پیشو کوچولوئه انگور دادم بخوره.....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 16:17 | نویسنده : مامان |

آخه من از دست تو چیکارکنم

یه بدبخت از دهنم دررفت اونم به خودم گفتم

بیچارمون کردی،حرف میزنی یه بدبخت به اول و آخرش اضافه میکنی

(دستگیره که شکست گفتم بدبخت شدیم)




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 23:33 | نویسنده : مامان |

روزا اصلا نمیخوابی،دیروزم ما هممون خوابمون میومد نمیزاشتی تا صدات میومد مهدی بلند میشد ببینه چه خبره...من دوباره مهدی و راضی میکردم و دوباره صدای تو.....و این چرخه باطل ادامه داشت تا اینکه انقدر دروبازو بسته کردی،دستگیره در کنده شد.....

گفتم وای بدبخت شدیم موندیم تو اتاق

رفتی کلید اتاق و آوردی دروبازکردی و گفتی:ما هیچوقت بدبخت نمیشیم مامان




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 14:05 | نویسنده : مامان |

یه اخلاق خوبی که داری اینه که زیاد حرف نمیزنی،البته کم هم نیست میشه گفت بجا حرف میزنی

وقتی زبون باز کردی گفتم خدا به دادمون برسه مخمون و میخوره 

ولی خدارو شکر پرحرف نیستی آسمون به ریسمون نمیبافی

حرفی هم که میزنی انگار دقت میکنی محکم و شمرده میگی

حالا مهدی با درودیوار حرف میزنه واسه خودشم میخونه.....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 13:12 | نویسنده : مامان |

یه کارایی بعضی موقع ها میکنی که نمیشه درموردشون حرف بزنی،رفته بودیم عزاداری،یه حرکت زدی در حد تیم ملی......ولی به قول بابا اینارو نمیتونی جایی تعریف کنینیشخند 

از این دست حرکات نادر زیاد داری

مثلا داشتیم از مکه برمیگشتیم تو فرودگاه،ماشینو گذاشته بودیم پارکینگ

خیلی مراقب بودیم که خدای نکرده تو کارت پارکینگ و نبینی ،مثل روز برامون روشن بود فاتحش خوندس

بابا چند بار تو مکه پرسید جای کارت پارکینگ امنه دیگه........

خلاصه لحظه ایی که ماشینو گرفتیم و میخواستیم بیایم بیرون ،تو یک لحظه کارتو برداشتی از شیشه کمک راننده انداختیش تو در.........

 ما اول متوجه نشدیم چندبار تو ماشین و گشتیم چندبار مسیری و که اومده بودیم سرآخر بدترین احتمال و برسی کردیم و دقیقا خودش بود خودش.....کارت تو در ماشین بود....

حالا یاروم بیا دلداروم بیا.........

منم با اون وضیعت به خاطر مهدی، خیلی  خسته .......همه منتظر ما...... معطل........

حالا فرودگاه و بگرد دنبال پیچ گوشتی که در و باز کنیم کارت و از لای در ،دربیاریم.......

یبارم که داشتی کابینتارو زیرورو میکردی چای کیسه ایی پیدا کردی زدی تو آب داغ و فرار کردی ......منم دنبالت که چای کیسه اییو تو دستت چرخوندی و پرت کردی طرف سقف.......

تمام دیوارو سقف رنگی شد...........

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 11:48 | نویسنده : مامان |

4سال و 2ماه و 3 روز

برای دوچرخت قفل فرمون گرفتی که دو تا کلید داره،روزی ده دفعه میری پایین و میای و هردفعه کلید دوچرخت و میخوای

بهت گفتم کلیدتو یه جای مشخص بزار من دیگه دنبالش نمیگردم......

با خنده گفتی هه شما که خودتون همش کلید خونرو گم میکنید......

سرسنگین پاشدم کلیدتو پیدا کردم..    .....

ما از هر 10 دفعه ایی که میریم بیرون حداقل 6 دفعش کلیدو جا میذاریم،از نگهبانی پیچ گوشتی و میگیریم درو باز میکنیم،سه تا نگهبان داره هر دفعه که مارو میبینند خودکفا پیچ گوشتی و تقدیم میکنند.....

جالب اینجاست با بابات هیچی بهم نمیگیم که حالا تقصیر منه یا تو،تازه کلی خوشحالم میشیم تونستیم درو باز کنیم........

انقدر که شما دوتا موقع بیرون رفتن آدم و دیوونه میکنید حواس نمیمونه،مهدی تا میفهمه میخوایم بریم بیرون ،کفش همه رو میاره رو فرش و میخواد پامون کنه.......تو تازه یادت میفته پویا نگاه کنی یه نیم ساعتی هم دنبالت میفتیم لباس تنت کنیم اصلا یه وضعیه.... مهدی عجله میکنه و واینمیسه ،تو بیخیال سیر میکنی واسه خودت........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 11:27 | نویسنده : مامان |

اما دلیل انتخاب اسمای قشنگتون:

ما هممون عاشق اسم علی بودیم اصلا از طرف بابا عباس ،جداندرجد اسمشون علی بوده،بابا عباس هم چون پسر دوم بوده اسمشو گذاشتن عباس،اسم عمو بزرگم هم علی بوده.....

خاله سمیرا هم میخواست اسم آرش و بزاره علی،ولی عمو هومن به آرش راضیش کرد خداروشکر......دایی سعیدو خاله فهیمه هم همینطور،خیلی این اسم و دوست دارن......

اصلا به اسم دیگه ایی به جز علی فکر نکردیم ...  

اسم مهدی و هم من انتخاب کردم،هم اسم قشنگیه هم اینکه اسم تو اسم اولین امام و اسم مهدی اسم آخرین امام....

بابا اسم حسین و خیلی دوست داشت یبار فقط سرش بحث کردیم و قرار شد به تو بگیم و هرکدومو که تو انتخاب کردی.....

تو هم مهدی و انتخاب کردی...




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:55 | نویسنده : مامان |

همه بچه ها باهوشن ،اما اینکه کدوم نوع هوششون بیشتر باشه با هم فرق میکنن....تو و مهدی یادگیریتون فوق العادس ....

برای همین من و بابا خیلی مراقبیم ..  یبار داشتم با یکی از دوستای صمیمیم حرف میزدم به شوخی بهش گفتم برو گمشو

رو هوا گرفتیش و ورد زبونت شده بود.... ..

حالا خداروشکر منو بابا اصلا اهل حرف بد زدن نیستیم .... وگرنه دیگه هیچی دیگه.....   

مهدی سرش خورد به مبل،بابا با دست مثلا مبل و زد ....

الان کافیه بهش بگیم نه،کف گرگیه که اومده.....

تو ماشین پیش هم نشسته بودیم تو حواست نبود خوردی بهش

با چنان سرعت و قدرتی زد تو صورتت که نتونستی حرکت کنی ....

4 تا پشت سر هم با دوتادستش، دقیقا عین خرس پاندا تو تیکن4

خواستم سریع ببرمش اونور تا تو تلافی نکردی.....دستشو آروم گرفتی و بوس کردی و گفتی داداش منو نزن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:43 | نویسنده : مامان |

دیشب که با بابا داشتید برمیگشتید تو ماشین به بابا گفتی خیلی دلم برای امام حسین میسوزه .......بعد گریه کردی.....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:32 | نویسنده : مامان |

شبها با بابا میرید هیئت،

بابا براتون لباس مشکی خرید،

وقتی میخواستن چایی بدن خودت رفتی بهشون گفتی که میخوای کمک کنی واونا هم قندو بهت دادن که پخش کنی......

وقتی بابا گفت تعجب نکردم اگه اینکارو نمیکردی جای سوال داشت.....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:30 | نویسنده : مامان |

السلام علی الحسین وعلی اولادالحسین وعلی اصحاب الحسین.....

1400 سال پیش بدترین و بیرحم ترین آدمهای دنیا ،داغی به دل شیعه گذاشتن که با گذشت این همه سال،هرچه بر سرو سینه میکوبندو عزاداری میکنن،واشکهایی که از این درد جگر سوز میریزند ،حاشا که ذره ایی از اون کم نشده........

السلام علی الحسین و علی اولادالحسین وعلی اصحاب الحسین




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 | 16:23 | نویسنده : مامان |

یکی از همسایه های باغمون یه گونی بلال برامون آورد،مونده بودیم چیکارش کنیم....  بابا هر چی به نگهبانی داد بازم کلی مونده بود و اینگونه بود که من دوباره گول ترو خوردم و باهات کنسرو بلال درست کردم......  

همه بلال هارو خودت پوست کندی و ریختیم تو قابلمه......

وبعد از کلی شیطنت درستشون کردیم......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 10:58 | نویسنده : مامان |

دیشب داشتیم گرگم به هوا بازی میکردیم من داشتم در میرفتم مهدی رو مبل نشسته بود و داشت مارو نگاه میکرد من رفتم رو مبل،تو نتونستی خودتو نگه داری با سر خوردی تو دهن مهدی

لبش خون اومدو باد کرد........

من هیچی بهت نگفتم خیلی ناراحت شدی رفتی تو اتاقت گریه کردی

دیدم خیلی ناراحتی گفتم:بازی اشکنک داره سرشکستنک داره

مهدی هم یکم گریه کرد بعد سنگ قیچی کاغذ بازی کردیم........

خیلی این بازی و دوست داره دستشو مثل ما حرکت میده و غش غش میخنده




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 10:47 | نویسنده : مامان |

عزیرجون دوتا چاقوی خیلی تیز برامون آورد،با بابا داشتیم گوشت خورد میکردیم من از ترس چشمامو بسته بودم،بابا تند تند خوردشون میکرد

تو هم رفتی از بالای کابینتا چاقو بزرگ قدیمیه رو آوردی همزمان با بابات میخواستی گوشت و ببری

هر چی هم میگفتیم علی دست نزن گوش نمیکردی میگفتی چاقوی من از بابا بهتره ببینید من بلدم.......

هیچی دیگه بعد از هربار تیکه کردن گوشت چشمامو باز میکردم انگشتامو میشمردم ببینم سرجاشونن یا نه......بعد دوباره میبستم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 13:37 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 23 صفحه بعد