علي كوچولو

با کوچیکترین صدا از راهرو سریع میری درو باز میکنی

در که باز میشه کل خونه معلومه

برای همین تا تو درو باز میکردی ما متواری میشدیم

اولاش که هر کیو میدی سلام و احوالپرسی و اینا......

ما هم دیدیم اینجوری نمیشه نشستیم باهات حرف زدیم ...

ولی بازم به محض شنیدن کوچیکترین صدایی میپریدی بری درو باز کنی

ما هم خواهش وتمنا......

واما راه حلت:درو یکم باز میکنی و سریع میگی سلام خداحافظ

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 1:24 | نویسنده : مامان |

یبار بابا یه دوغ محلی خریده بود وقتی میخوردیش آخرش بدجوری گلو رو میسوزوند 

با هم میرفتیم نفری یه لیوان میاوردیم و میخوردیم

کلی طول میکشید تو که یه قلوپ میخوردی دو دور تو خونه میچرخیدی

از اون موقع میری برای منم دوغ میاری میگی مامان بیا دوغ خوران کنیم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 11:18 | نویسنده : مامان |

میخواستیم بریم بیرون تو زودتر رفتی پایین

یه تفنگ دستت بود یه پسره که از خودت یکم بزرگتر بود میخواست ازت بگیره

تو هم نمیدادی

با لگد زد رو پات،اومدم پیشت و گفتم یبار دیگه پسر منو بزنی خودت میدونی

گفت پسر تو نیست فکر کردی نمیفهمم 

هیچی دیگه تا آخرش باور نکرد ،

یبارم مهدی و برده بودم دکتر،با خانوما حرف میزدیم گفتم آره پسر بزرگمم اینجوری شده بود

با تعجب گفتن مگه چند سالگی ازدواج کردی دوتا بچه داری

بعدم هرکاری کردن سنمو نگفتمنیشخند




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 11:09 | نویسنده : مامان |

داشتیم میرفتیم باغ،یکدفعه گفتی بابا باغ و بزن به اسم من

فسقلی من باغ میخواد

بابا گفت:پسرم باغ درست کردن کاری نداره درخت میکاری آبش میدی

بزرگ شدی خودت درست کن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 10:55 | نویسنده : مامان |

بعضی موقع ها انقدر روحت بزرگ میشه و ظرفیتت بالا میره که .........

مهدی اومد کنارت و با دست میزدت،میخواست باهاش بازی کنی

هر دفعه که میزد با خنده میگفتی مهدی داداش جون نزن،خوشگلم عزیزم نزن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 10:37 | نویسنده : مامان |

دیشب داشتیم بطری بازی میکردیم طرف تو افتاد قرار شد یه لنگه پا قارقار کنی

هر دفعه یکی از کارایی که موقع باختنت میکردی همین بود

هیچی دیگه پا شدی همچین قارقار کردی و دور خونه میچرخیدی ،از خنده نفسم بند رفت

دیگه قرار شد اینو بهت نگیم

نه از زیرش دررفتی نه جر زدی یه بلایی سرمون آوردی دیگه خودمون از این تزا ندیم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | 10:31 | نویسنده : مامان |

از وقتی خیلی کوچولوتر بودی موقع آب خوردن میگفتی سلام برحسین

الانم به ازای هر قلوپی که میخوری میگی

وقتایی که خیلی تشنه ایی و چند قلوپ میخوری تند تند پشت سر هم میگی سلام برحسین سلام بر حسین سلام بر حسین

وقتی که ما میخوایم اب بخوریم چهار چشمی مواظبی ما یادمون نره با اینحال چند بار بهمون تذکر میدی میگی بگو سلام برحسین

واااااییی علیییی دیووووونتم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 تير 1395 | 11:11 | نویسنده : مامان |

میله جاروبرقی

یعنی وقتی میخوام جارو کنم انقده میخندم و بالاخره بعد از دو سه ساعت یه جارویی میزنم

تو عاشق میله جارو برقیی ،کلی باهاش بازی میکنی منم همش خواهش و التماس و هزار راه و فکر که ازت بگیرم

از اون طرف مهدی هم اون سرشو برمیداره تو از یه طرف درمیری اونم بدو بدو سرشو برمیداره ماشالله انقدر هم زورش زیاده که نمیشه ازش گرفت

آخرش میشینم وسط پذیرایی و سه تایی با هم میخندیم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 16:53 | نویسنده : مامان |

داشتم پاستا درست میکردم یه صندلی آوردی گذاشتی پیش گاز،من فقط پیازشو ریخته بودم و داشتم گوجه فرنگی پوست میکندم خودت بقیه موادو ریختی تو تابه و با حوصله همش میزدی

چون سیب زمینی آورده بودی لباست خاکی شده بود بهت گفتم لباستو دربیار خاکیه

گفتی اااا مامان میخوای بسوزم

دیدم خوب هوای خودتو داری بیشتر غذارو خودت درست کردی

از اون روز تو آشپزی من دستیار

انصافا با دقت گوش میکنی و واقعا کیف میکنی

غذاتم خیلی خوشمزه شده بود پسر زرنگ و مهربونم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 16:43 | نویسنده : مامان |

رفته بودیم آرایشگاه،یه دختر کوچولو که داشت  بستنی میخورد

خیلی شمرده و آروم به مامانش گفتی ماااامااانششش این بستنی ها ضرر دارن روغن پالم دارن

کلا تو کار امر به معروف و نهی از منکری

اگه بدونی کاری اشتباهه بی بروگرد تذکرتو میدی

داشتیم با هم خرید میکردیم یه دختر کوچولو چیپس و پفک خریده بود و داشت از خیابون رد میشد رفتی دنبالش و بهش گفتی از اینا نخور صرر داره قدت بلند نمیشی ها




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 16:36 | نویسنده : مامان |

سه سال و ده ماه و ده روز

اتفاقای بامزه زیاد تو این مدت افتاد ولی اصلا وقت نمیکنم بنویسم

مهدی چهاردست وپا میره و ما هم دنبالش

الانم زیاد یادم نمیاد😆😆

با آرش شمال بودیم مهدی و آرش خیلی از همدیگه خوششون اومده بود

مهدی از سروکول ارش بالا میرفت باهاش حرف میزد یعنی تا آرش نگاش میکرد اینم توند توند یه صداهایی از خودش درمیاورد از اون طرف ارشم به مهدی خوراکی و آب میداد داشتیم برمیگشتیم یکدفعه آرش گفت خاله آخرش چند

چقدر میگیری مهدی و بدی به ما 

تو هم حسااااس ،تا یکی میگه مهدی و بدید به ما گریه میکردی

یه بارم عید اومده بودند خونمون تو خواب بودی آرش دوباره گفت خاله مهدی و میدی به ما

از تو اتاق خواب داد زدی ماممااااان شنیییییدییی چی میگه؟؟؟!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 16:29 | نویسنده : مامان |

امروز با مهدی فوتبال بازی کردید و خیلی بهتون خوش گذشت

چند روز پیش با بغض ازم پرسیدی:مامان چرا اونشب که مهدی و دنیا آوردی

نیومدی پیش من؟؟؟؟؟




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 0:58 | نویسنده : مامان |

یه بارم از دستت ناراحت بودم قند رو چوب مبل ها میکشیدی

بهت گفتم علی من الان از دستت ناراحتم چییکار کنم؟؟؟

لپتو آوردی جلو گفتی خوب منو بوس کن ناراحتیت تموم میشه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 0:56 | نویسنده : مامان |

خیلی خیلی فعالی در نتیجه خرابکاریاتم زیاده

داشتم مهدی و عوض میکردم دیدم صدات داره از بیرون میاد

نگو پنجره اتاقتو باز کردی داری داد میزنی

بهت گفتم علی اصلا نمیشه یه لحظه هم ولت کردا

گفتی خوب مامان ولم نکن

حرف حسابی هم که جواب نداره😂😂😂😂




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 0:54 | نویسنده : مامان |

یه بار که با سوگند رفته بودید باغ،آتیش درست کرده بودید،

بابا هم سربسرت گذاشته بود که علی از جوونیات برای سوگند بگو

تو هم گفته بودی اون موقع ها جنگ بود میدونی

و خلاصه کلی از جوونیات تعریف کرده بودی😂😂😂😂

تو مهد رها برات صندلی گذاشت گفت علی بیا با هم درددل کنیم

نگو بابا به رها گفته بود با سوگند درددل کردی

سریال کیمیا که جنگ و نشون میداد از رو اون جوونیاتو تعریف کردی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 0:37 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 20 صفحه بعد