عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

با عزیزجون و باباعباس رفتیم عروسی،تو خیلی خوب بودی  ولی من مثل ارواح سرگردان دنبال مهدی بودم که انقدر خوردو رقصید که همونجا بیهوش شد..... قبل از اینکه عروس بیاد با مهدی رفتید رو سن و رقصیدید تو خیلی نرم میرقصیدی مهدی هم حرکت باشگاه تورو میزد پرش آهو همراه با بشکن...... تیپتم خیلی قشنگ بود تیپ مجلسی بهت میاد  غذاشونم کباب چنجه بود که من و تو توش موندیم یعنی انقدر جویدیم که فکمون افتاد مهدی خیلی راحت کباب خودشو خورد بعد از خجالت کبابهای ما دراومد.........
21 تير 1396

بدون عنوان

رفته بودیم امامزاده ،شما دوتا هم شروع کردید به دویدن .....چند تا دوست هم پیدا کردیدو گروهی میدویدید...... چند نفر داشتن استراحت میکردن بنده خداها پاشدند نشستند ولی هیچی نگفتن تا اینکه یکی از پسرا رفت رو میز و دیگه زیادی سروصدا کرد یکی از خانومها که داشت چرت میزد بیدار شدو یه حرف بد زد ،با اینکه دیدشما دوتا نبودید به همتون حرف بد زد تو هم زل زدی به من......دوباره به من گفت( ......)جمعشون کن.....  میخواستم جوابشو ندم هم بخاطر احترام امامزاده و هم اینکه اهل جواب دادن و خورد کردن اعصاب خودم نیستم...... نگام کردی دستم گرفتی گفتی مامان احساس کردم میخوای ازت دفاع کنم خیلی ریلکس و شمرده بهش گفتم اینجا امامزادس احترام خودتو امامزاده رو...
19 تير 1396

بدون عنوان

مهدی :دادا تو :جانم مهدی:دادایی تو: جانم جانم چی شده مهدی چنان جوابشو با محبت میدی که مهدی دوست داره همش صدات کنه وقتی با بابا کار داره میگه بابایی به من مامانی وبه تو دادایی میگه مهدی خیلی میفهمه اصلا ویژگی اصلیش همینه وقتی باهم میریم بیرون هرکی میخواد از تو تعریف کنه میگه چشمای قشنگی داری ولی مهدی و میگن چجوری ممکنه یه بچه انقدر بفهمه......  
19 تير 1396

بدون عنوان

با بابا عباس و مهدی رفتید برای ثبت نام پیش دبستانی قبلش کلی بهت سفارش کردم که مثل کتابخونه اس ،شلوغ نکن پیش بابا عباس باش وگرنه ببینن چقدر شلوغی ثبت نامت نمیکنن..... اولش نمیخواستم بری میدونستم نمیتونی یکدقیقه سرجات بند بشی،ولی عزیزجون گفت بری بهتره اونجا میخواستی پاشی و یه مدرسه گردی کنی که بابام نزاشته بود ولی شروع کرده بودی به درآوردن صدای گاو و بقیه جانوران جنگل....... حالا مهدی آروم سرجاش نشسته بود و نگات میکرد....... قرار شد مربیت زنگ بزنه ولی چشمم آب نمیخوره ......   مهدی از تو شلوغتره ولی همه جا شلوغ نمیکنه اولش که هرجا میریم چند دقیقه اول میشینه همه چی و نگاه میکنه بعد که همه چی و سنجید از جاش پا میشه مثلا شب قدر ...
19 تير 1396