عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

پسرم قند عسلم

داخ

تب کرده بودی به بابا گفتم سرت داغه مهدی اومد پیشت نشست دستشو گذاشت رو پیشونیت، سرشو تکون دادو گفت اوه اوه داخ بعد شروع کرد به فوت کردن و بادزدنت با دست
7 تير 1396

بدون عنوان

رفته بودیم پیش عطاریه که یه دستورمعجون بهتون داد  که هرروز بخورید.... یک لحظه هم تو مغازش اروم نمیموندید یکیتون نبات برمیداشت اون یکی کتاب... تازه شدیدا هم مراقب بودید از هم جانمونید..... دیدم آقاهه خندش گرفته دستشو گذاشته بود رو دهنش که جلوی خودشو بگیره بابا پرسید چی شده گفت:اگه این معجون و بهشون بدی صد برابر این فعال و البته باهوش میشن ولی اگه دیدید خیلی سخت شد شربت آبلیمو بهشون بدید فکر کن به دوتا صفراوی فعال سرکوب نشده همچین معجونی بدن ....نزده میرقصید خودتون ... الان فهمیدیم چرا میخندید.... پیدر مارا درآورده اید..... از صبح که پامیشی بپر بپر میکنی تا آخر شب......بعد از باشگاه ،پارک میری بعد مسجد ....ساعت یک شب به زو...
3 تير 1396

بدون عنوان

دیروز بیرون بهت نسکافه و بیسکوئیت تعارف کردند نخوردی بعد که بابا اومد بهش گفتند و بابا هم بهت نسکافه داد..... فکر کرده بودند خچالت میکشی اومدی خونه گفتی مامان خودم دیدم توش شکر ریختند بعد میخواستند بهم بیسکوئیت کارخونه ایی بدن من نمیخوردم بابا به زور بهم داد...... بهت گفتم درسته که بابا گفت بخوری ولی مگه قرار نشد اول فکر کنی؟؟؟ بابا گفت من فقط یکبار بهش گفتم بعد که خودم خوردم علی هم خورد یعنی یکبار گفتن و خوردن بابا به نظرت اجبار زیاد اومده.....    
3 تير 1396

بدون عنوان

مهدی دیگه نمیزاره پوشکش کنیم چون خودش میره دستشویی که بهش میگه آب بازی...... تو آشپزخونه بود که یهو به بابا میگفت آب بازی آب بازی  بابا که دید داره دیر میشه گفت همینجا..... تو گفتی:ببین بابا کار اشتباهی کردی چون از این به بعد یاد میگیره و به جای دستشویی میاد تو آشپزخونه یکساعت بعد حرفت تحقق پیدا کرد و مهدی به جای دستشویی پرید تو اشپزخونه..... البته حق با بابا بود چون مهدی 5 ثانیه زودتر میگه......وگرنه هم فرش و لباستش کثیف میشد....    
3 تير 1396

بدون عنوان

بعد از تعطیلات عید با خاله فهیمه رفتیم کتابخونه.......هفته قبل مدیر کتابخونه ازت درمورد کتابها پرسیده بود گفته بودی الان نمیتونم براتون بگم چون سروصدا داره..... این دفعه یه نگاه به اینورو اونور کردی دیدی خلوته هفت خوان رستم و با صدای آروم براش خوندی.... اونم تا آخرش گوش کرد بعد بهت جایزه داد ...  گفتی :من با خالم کارت بازی میکنم و با مامانم شطرنج اونم خندیدو گفت کارت بازی هم خوبه یهنی آدم و لو میدی همچین که نگو
31 خرداد 1396

بدون عنوان

به مناسبت ماه رمضان،مسجد هرشب برای بچه ها برنامه داره......استخر توپ،کلاس نقاشی،دومینو،مسابقه های خیلی باحال و خنده دار،ماروپله بزرگ که بچه ها جای مهره وایمیسن،طبقه پایین هم چندتا فوتبال دستی و میز تنیس با والیبال نشسته اس،بنای ساختمون 5 هزار متره که ما بیشتر طبقه بالا میریم،کلاسهای مشاوره فرزندپروری با بهترین مشاورها که واقعا کارشونو بلدند و میز پذیرایی که تو ومهدی هر 5 دقیقه یکبار بهش سر میزنید،محیط خانوادگی و خیلی عالیه،پدرومادرارو جدا نکردن و موقع کلاس های آموزشی روانشناسیشون،بچه هارو نگه میدارن که بابا مامانا بتونن باهم کلاس و شرکت کنن.....در یک کلام فوق العادس...... رفتار اجتماعی شما دوتا هم خوبه نه زور میگید نه میزارید بهتون زور بگن...
31 خرداد 1396

بدون عنوان

مهدی از 6 ماه پیش که تونست بگه دادا،هر خوراکی که بهش میدادیم اون یکی دستشم دراز میکردو میگفت دادا  دادا..... تا برای تو هم نمیگرفت نمیرفت...... از درخت میوه میکندیم سریع میگفت دادا دادا یبار که بابا و مهدی باهم رفته بودند هندونه به شرط چاقو بخرند فروشنده تا یه تیکه بهش داده بود سریع اون یکی دستشو دراز کرده بود و گفته بود :دادا دادا بیرون هرجا هر کی بهش خوراکی میداد سریع دادا دادا میگفت و برای تو هم میگرفت..... دیروزم دعواتون شد ماشین و از دستش گرفتی مهدی زد زیر گریه،برای اینکه آرومش کنم بهش آلو دادم،تو گریه بلند بلندش دستشو دراز کردو گفت دادا دادا........
30 خرداد 1396

بدون عنوان

انقدر از خرابکاریهای همدیگه ذوق میکنید که نگو و نپرس...... تازه کلی هم همدیگرو تشویق میکنید .......  
30 خرداد 1396