عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

امروز آخرین روز باشگاهت بود .....نیم ساعت آخرو کلا بازی کرده بودید و خیلی خوشحال بودی.....موقع برگشت شیرینی خامه ایی گرفتی......بعد از اینکه به قول خودت سهم مارو دادی برداشتیش....... یکساعت بعدش منو بابا داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم صداتون درنمیاد خونه ساکت ساکت بود از شما دوتا هم خبری نبود....... با مهدی تو آشپزخونه زیر اپن نشسته بودید و جعبه شیرینی دستتون،میخوردید و ریز ریز میخندیدید...... 
18 اسفند 1395

بدون عنوان

امروز برای کلاس بازیگریت کلی تیپ زدی موهاتو ژل زدی........براشون خوان سوم رستم و خوندی یکم بلندو تند میخونی که مربیت گفت باهات کار میکنه و درستش میکنه و میگفت این بچه عالیه عالی..... مدیر کتابخونه مهدی و عضو افتخاری کرد وبه هردوتاتون کتاب هدیه داد...... این عکس از کانال خود کتابخونه برداشتم ...
17 اسفند 1395

بدون عنوان

رابطت با مهدی عالی شده هرچند هرازگاهی از خجالت هم درمیاید ......تو کارهاش کمکش میکنی امروز کفشاشو براش درآوردی.....بردیش بیرون بعد باهاش آجربازی کردی..... وقتی مهدی میخواست دنبال بابا بره بیرون....رفتی دستاشورفتی و با لحن بچه گونه گفتی نرو داداش خوبم بمون باهام بازی کن مهدی اون حرف شنوی که از تو داره از ما نداره......
17 اسفند 1395

بدون عنوان

دیروز تو باشگاه دوباره تشویقت کردند ......رو جامپینگ میپریدید......فقط پاجمع سینه زدید ولی محکم زده بودی و خیلی رفته بودی بالا.... مربیتونم گفته بود بزن قدش.... که از حرف مربیت بیشتر خوشت اومده بود و با ذوق تعریف میکردی......
17 اسفند 1395

پنکیک خورون

تو هفته یه روز صبحانه پنکیک درست میکنیم...... یکبار شبش هماهنگ کردیم فرداش درست کنیم....اما صبح هرچقدر منتظر موندم بیدار نشدی منم دلم نمیومد بدون تو درست کنم عاشق اینکاری...... بالاخره ساعت 10 اومدم سراغت انقدر بوست کردمو نازت کردم تا یکم بیدارشدی بغلت کردم گذاشتمت رو اپن،ظرف و قاشق و دادم دستت....... الان هروقت قرار میذاریم فرداش پنکیک درست کنیم میگی با بوس بیدارم کن ولی ایندفعه ناز کردنش بیشتر باشه........
13 اسفند 1395

بدون عنوان

پریشب تو مسجد یه حرکت زدی که خیلی ذوق کردم ...... درسته خیلی به قول خودت شلوغ کاری میکنی در عوضش انگار پخته ترم میشی.... دو تا دختر 7-8 ساله بودن که انگار مراقب بودن بچه ها شلوغ نکنن......میومدن طرف تو ،که میرفتی اینورو اونور و یا با بقیه بچه ها بازی میکردی اصلا واینمیسادی ببینی چی میگن بنده خداها....... مهدی خیلی ذوق کرده بود میدوید و بلند بلند میخندید........ رفتن طرف مهدی و دعواش کردن مهدی هم با جدیت جلوشون وایساده بودو داد میزد علا علا صدای مهدی خیلی بلنده دیگه وقتی داد بزنه دیگه هیچی.....علا میگفت و به زبون خودش دادو بیداد میکرد. ........آخر مسجد بودی صداشو شنیدی دویدی با یکدستت مهدی دادی پشت سرت و محکم جلوشون سینه سپر کردی و ...
13 اسفند 1395

بدون عنوان

الان ایام فاطمیه است ظهر رفتیم امامزاده.....اولش که دسته اومد رفتی وسط دسته و شروع کردی به سینه زنی ،مهدی هم بدوبدو خودشو بهت رسوند باهم سینه زنی میکردید یدست مهدی و گرفته بودی......حیاط بزرگی داشت راحت برای خودت بازی میکردی.....منم دورادور داشتمت.....موقع ناهار گرسنت شده بود همش میپرسیدی پس کی شام میدن..... موقع نماز مهدی پیش بابا بود که وقتی بابا داشت نماز میخوند سرش بین نرده ها گیر کرده بود.... شب رفتیم یه مسجد جدید که همگی خیلی از فضاش خوشمون اومده بود مسجد گرد بزرگی بود که طبقه اولش مردونه بود طبقه بالاشم گرد بود که نرده داشت پایین و میدیدی ،قشنگترین مسجدی بود که تاحالا دیدم....حالا سرتو لای نرده هاش گیر کرد کلا با قربان بچه جون تفا...
12 اسفند 1395

بدون عنوان

دیروز بستنی قیفی گرفتید مهدی سیر بود آروم آروم میخورد آب میشد میریخت رو لباسای خودش و من.......... تو یه حرکت تو یطرفشو گاز گرفتی من یکطرف بستنی و  مهدی انقدر عصبانی شدو گریه کرد که بابا جفتمونو نزدیک بود از ماشین بندازه بیرون...... فکر کنم قربان بچه داره کم کم لوس میشه ها
11 اسفند 1395

بدون عنوان

دیروز رفتیم برات لباس بخریم...   بابا و مهدی رفتند جای پارک پیدا کنند......رفتیم یه لباسفروشی بچه گونه......  خیلی شلوغ بود تو هم از فرصت استفاده کردی و هرکاری دلت خواست انجام دادی..... میرفتی تو قفسه های پشت کانتر ،برای خودت لباس برمیداشتی ،در اتاق پرو هارو بازوبسته میکردی ،بچه های آروم اونجارو فعال کرده بودی،من که خون خونمو میخورد..... از همه بدتر داد میزدی علمدار سپهدار آقا امیدو نگه دار یا شعار راهپیمایی 22 بهمن و که با بابا عباس رفته بودید الله اکبر خامنه ایی رهبر سه تا دختر کوچولو اونجا بودن که پشت سرت راه افتاده بودن و به دقت کارهاتو رصد میکردن بعد از اینکه شلوارتو تو اتاق پرو عوض کردی درو که باز کردم سه تاشون که پ...
11 اسفند 1395