عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

داشتم پاستا درست میکردم یه صندلی آوردی گذاشتی پیش گاز،من فقط پیازشو ریخته بودم و داشتم گوجه فرنگی پوست میکندم خودت بقیه موادو ریختی تو تابه و با حوصله همش میزدی چون سیب زمینی آورده بودی لباست خاکی شده بود بهت گفتم لباستو دربیار خاکیه گفتی اااا مامان میخوای بسوزم دیدم خوب هوای خودتو داری بیشتر غذارو خودت درست کردی از اون روز تو آشپزی من دستیار انصافا با دقت گوش میکنی و واقعا کیف میکنی غذاتم خیلی خوشمزه شده بود پسر زرنگ و مهربونم
26 خرداد 1395

بدون عنوان

رفته بودیم آرایشگاه،یه دختر کوچولو که داشت  بستنی میخورد خیلی شمرده و آروم به مامانش گفتی ماااامااانششش این بستنی ها ضرر دارن روغن پالم دارن کلا تو کار امر به معروف و نهی از منکری اگه بدونی کاری اشتباهه بی بروگرد تذکرتو میدی داشتیم با هم خرید میکردیم یه دختر کوچولو چیپس و پفک خریده بود و داشت از خیابون رد میشد رفتی دنبالش و بهش گفتی از اینا نخور صرر داره قدت بلند نمیشی ها
26 خرداد 1395

بدون عنوان

سه سال و ده ماه و ده روز اتفاقای بامزه زیاد تو این مدت افتاد ولی اصلا وقت نمیکنم بنویسم مهدی چهاردست وپا میره و ما هم دنبالش الانم زیاد یادم نمیاد😆😆 با آرش شمال بودیم مهدی و آرش خیلی از همدیگه خوششون اومده بود مهدی از سروکول ارش بالا میرفت باهاش حرف میزد یعنی تا آرش نگاش میکرد اینم توند توند یه صداهایی از خودش درمیاورد از اون طرف ارشم به مهدی خوراکی و آب میداد داشتیم برمیگشتیم یکدفعه آرش گفت خاله آخرش چند چقدر میگیری مهدی و بدی به ما  تو هم حسااااس ،تا یکی میگه مهدی و بدید به ما گریه میکردی یه بارم عید اومده بودند خونمون تو خواب بودی آرش دوباره گفت خاله مهدی و میدی به ما از تو اتاق خواب داد زدی ماممااااان شنیییییدییی چ...
26 خرداد 1395

بدون عنوان

امروز با مهدی فوتبال بازی کردید و خیلی بهتون خوش گذشت چند روز پیش با بغض ازم پرسیدی:مامان چرا اونشب که مهدی و دنیا آوردی نیومدی پیش من؟؟؟؟؟
11 اسفند 1394

بدون عنوان

یه بارم از دستت ناراحت بودم قند رو چوب مبل ها میکشیدی بهت گفتم علی من الان از دستت ناراحتم چییکار کنم؟؟؟ لپتو آوردی جلو گفتی خوب منو بوس کن ناراحتیت تموم میشه  
11 اسفند 1394

بدون عنوان

خیلی خیلی فعالی در نتیجه خرابکاریاتم زیاده داشتم مهدی و عوض میکردم دیدم صدات داره از بیرون میاد نگو پنجره اتاقتو باز کردی داری داد میزنی بهت گفتم علی اصلا نمیشه یه لحظه هم ولت کردا گفتی خوب مامان ولم نکن حرف حسابی هم که جواب نداره😂😂😂😂
11 اسفند 1394

بدون عنوان

یه بار که با سوگند رفته بودید باغ،آتیش درست کرده بودید، بابا هم سربسرت گذاشته بود که علی از جوونیات برای سوگند بگو تو هم گفته بودی اون موقع ها جنگ بود میدونی و خلاصه کلی از جوونیات تعریف کرده بودی😂😂😂😂 تو مهد رها برات صندلی گذاشت گفت علی بیا با هم درددل کنیم نگو بابا به رها گفته بود با سوگند درددل کردی سریال کیمیا که جنگ و نشون میداد از رو اون جوونیاتو تعریف کردی
5 اسفند 1394

بدون عنوان

امروز اصلا بهانه مهدو نگرفتی خودمون کلی با هم بازی کردیم و خندیدیم طبق معمول رفتیم شکار یک هفتس تلوزیون و روشن نکردیم بدون کنترل روشن نمیشه و بابا کنترل و برداشت تقریبا معتاد شده بودی تا چشمتو باز میکردی میگفتی پویا و اصلا پلک هم نمیزدی الان بجاش خودم روزی 10 تا داستان برات از علی قهرمان میسازم و میگم خیلی هم خوشت میاد مخصوصا وقتی علی قهرمان عقاب طلاییشو صدا میزنه  تو میگی دوست داری علی قهرمان چیکار کنه منم سریع سرهمش میکنم بعضی موقع ها هم از خوشحالی و ذوق پا میشی و داد میزنی و دست هروقت خیای شلوغ میکنی و دیگه کسی جلودارت نیست یا میری سراغ مهدی،تا میگم داستان علی قهرمان،آروم میشی و میشینی تا برات بگم   ...
4 اسفند 1394

مهد 2

مدیره بهم گفت چرا دفتر نقاشی نیاوردی میریزیم جلوشون مشغول میشن گفتم بخاطر اینکه روز اولمونه رها موقع میوه خوردنش همه رو صدا کرد تو و یکی از پسرا توند توند امان نمیدادید به هم  ساعت 11 یه پسر دوساله بامزه خیلی خیلی شیرین رو آوردن اسمش ارشیا بود دقیقا یکساعت با شال و کلاه و کیف تو سالن وایساده بود هیچکس نمیگفت خرت به چند انقدر بامزه حرف میزد آدم دوست داشت به حرف بگیردش جوابایی میداد محکم و ریلکس  یه دختر دو سال و هشت ماه آوردن که از رو صندلی افتاد و پایه صندلی خورد تو دهنش نفسش چند لحظه رفت کلا اونم روز اولش بود ولی چون افتاد خیلی ترسید عمش میگفت دیگه دوست نداره بیاد  بیشتر توپارو ریخته بودید بیرون،کارورزه جمعشون کرد...
4 اسفند 1394