عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

پسرم قند عسلم

جهنم

یه بار سر داداشی بحثمون شد دستشو میپیچوندی نذاشتم گفتی خداببردت جهنم منم که نمیخواستم تنش بیشتر شه گفتم باشه گفتی میسوزی گفتم باشه گفتی آخه میسوزی من:باشه با گریه گفتی آخه اگه تو بسوزی من بدون تو چیکار کنم
13 آذر 1394

عقاب

اولاش که مهدی دنیا اومده بود همش میرفتی بالای سرش مینشستی ما هم سعی میکردیم بالای سرش جا برای نشستنت نباشه ولی هرجور شده میرفتی ازت پرسیدم چرا اینکارو میکنی؟ گفتی میخوام مثل عقاب رو سرش باشم   قبل تولد مهدی بابا محمد بهت میگفت تو باید مراقب داداشی باشی مثل عقاب رو سرش باشی ...
13 آذر 1394

بدون عنوان

سه سال و سه ماه و 20 روز خیلی اجتماعی هستی یعنی اگه بخوام دو تا خصوصیت بارزتو بگم بجز شلوغکاری،اجتماعی بودن و اعتماد به نفس بالاته اصلا یک درصد احتمال نمیدی امکان داره کاری و نتونی انجام بدی یه شب با عزیزجون رفته بودی مسجد،یه دوست پیدا کردی و موقع جمع کردن بشقابها،دوتا پلاستیک دستت کردی و سریع همه رو جمع کردی بعد رفتی پیش بابا عباس،بابام میگفت کسی دیگه مداح و نگاه نمیکرد یا پرده رو میکشیدی سفره رو یکدفعه میکشیدی آخرشم یه کیک یزدی تو پلاستیک گذاشتی و حلو منبر میچزخوندی....... انقدر فعالیت کرده بودی که از خستگی همونجا خوابت برد........ آقا حجت که قبلا ترسونده بودت بلند شده بود از چاقو بترسوندت که بابام نذاشته ب...
6 آذر 1394

بدون عنوان

امروز پای مهدی و گاز گرفتی اونم گریه کرد و آروم کردنش خیلی طول کشید روز قبلشم آستینشو گرفته بودی و رو زمین میکشیدی ای داداش شلوغ کاره خطرناک
6 آذر 1394

بدون عنوان

دانشگاه که بودم آرش تو بیمارستان خصوصی رسالت دنیا اومد دکترشم خانم دستجردی بود که بعدا وزیر بهداشت شد هزینش سه تومن شد 9 سال پیش بچه های خوابگاه که میخواستن حال آرش و بپرسن میگفتن حال بچه سه ملیونی چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داداشت بیمارستان چمران دنیا اومد که شد 15 تومن حالا دوستام زنگ میزنن میگن حال بچه 15 ملیونی چطوره؟؟؟؟ پول واقعا در مقابل حتی یک لحظه تب کردن شما بی ارزشترینه  
3 آذر 1394

بدون عنوان

داداش مهدی وقتی دنیا اومد چندروز به خاطر ریه اش رفت تو دستگاه،یه بار لوله گذاشتن که جواب نداد بعد سورفکتانت تزریق کردن....... دکترا میگفتن امیدی به بهبودش نداشتن واگه مونده به خاطر همون شبهای عزیز بوده،مهدی 21 رمضان دنیا اومد.......... انقدر بانمکه که تو بین دوست داشتن و حس حسادتت سردرگم میشی میگی مامان چشمای مهدی سیاهه خیلی قشنگه بعد دستشو محکم فشار میدی روزی که میخواستن ترخیصش کنن نمیذاشتن بیای بالا انقدر بلند بلند گریه کردی و داد زدی که من میخوام داداشمو ببینم که اومدی بالا........ روزی هم که من میخواستم ترخیص شم یه دسته گل قشنگ بهم دادی بعد دستمو بوسیدی....... خاله فهیمه میگفت دونه دونه گلهارو با خو...
3 آذر 1394

بدون عنوان

یه خاطره از مکه: شب آخر که میخواستیم برگردیم باید چمدونهارو میذاشتیم توی راهرو،تو هم همش تو راهرو میدویدی دونفراز خدمه هم وسائل و جابه جا میکردن یکیشون محکم لپتو کشید اومدی تو اتاق  و با عصبانیت گفتی لپ منو محکم کشید الان میرم با دمپایی حسابشو میرسم بعد دمپاییاتو درآوردی بدو بدو رفتی و بابا هم پشت سرت اومد و حسابی از خجالتشون دراومدی اونا هم با اینکه میزدیشون میخندیدن.......... بعد ما هم به روی خودمون نیاوردیم یه کشفی که کردم اینه: به بچه دفعه اول هرکاری هرچی بگی ملکه ذهنش میشه اگه دعوات میکردم دیگه از خودت دفاع نمیکردی وبرای خودت حقی قائل نمیشدی،اگه تشویقت میکردم دیگه هر کی هرکاری میکرد سریع جبران...
2 آذر 1394