کچل من
سه سال و 23 روز عزیز جون و باباعباس در کمتر از یکدقیقه مهدی و کچل کردن موهاش خیلی بلند بود وقتی دلش درد میگرفت محکم چنگ میزدو چندنفری نمیتونستیم از دستش دربیاریم و از ته دل و مظلومانه گریه میکرد از اون موقع بهش میگی کچله من ....... الان نمیتونم عکسای تولدت رو بذارم ولی بهت خوش گذشت یکی از کارهای خطرناکی که میکنی اینه که منتظری مهدی یک لحظه تنها بمونه وبری بلندش کنی میگی من قویم من میتونم................ الان داداشت یکماه و 22روزشه بردیمتون دکتر اطفال،دکتره گفت بچه دوم سخت تره پرسیدم پس سومی چجوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(مدیونی اگه فکر کنی جدی پرسیده باشم) یه نگاه به تو کرد و گفت این خودش یک نفری اندازه سه تا ...
نویسنده :
مامان
1:01
بدون عنوان
داداشت هم مثل خودت 16 بدنیا اومد با این تفاوت که یکماه زودتر و تیر ماهی شد........ بهت تبریک میگم وامیدوارم داداشای مهلبون و خوفی برای هم باشید
نویسنده :
مامان
19:28
بدون عنوان
امروز صبح عزیز جونو خاله رفتند تهران،بابا و باباحاجی و مامان بزرگا اومدند........خیلی خوشحال هستی بابابرات مسواک برقی خرید و الانم رفتید بیرون بستنی بزرگا بخوری میگی از اون بستنی بزرگا گندها میخوام..بابا هم با اینکه خیلی خسته بود بردت...... دیروز کیک خریدید اومدی پیشم میگی:داداش مهدی بیا بیرون کیک بخوریم جند روز پیشم بقیه لیوان شیرتو دادی بهم گفتی:بخور مهدی بزرگ بشه ازت پرسیدم کادو چی میخوای وقتی داداشی دنیا اومد برات بخره ،ناراحت شدی با اخم گفتی من بزرگترم من برای اون کادو میگیرم ........
نویسنده :
مامان
17:23
بدون عنوان
هر کی ازت میپرسه مامانتو دوست داری یا باباتو،بی معطلی میگی بابامو...... واقعا بابات اگه بیشتر از من سختی های بچه داری و نکشید کمتر هم نبود.....پا به پای من اومد و حتی یکدفعه هم به روی من نیاورد این همه کمک و همکاری....منم همیشه با تمام وجودم براش دعا میکردم .... فقط کافیه بهش بگم تو یکم ناراحتی ،اصلا براش قابل تحمل نیست البته اینم بگم شیطنتای تو ده برابر بقیه بچه هاست و به بابات رفتی من اگه بابات کمکم نمیکرد نمیتونستم با آرامش باهات برخورد کنم و مطمئنم بالاخره کم میاوردم از طرفی دوست داشتم مهم ترین سالهای زندگی قشنگت که شخصیتت شکل میگیره پیش من باشی یا بابا، هیچکس بجز پدرومادر نمیتونن بچشون واز عشق سیرا...
نویسنده :
مامان
17:17
گل بازی
دوسال و نه ماه و پانزده روز بالاخره امروز گل بازی کردیم خاله فهیمه دو بسته برات خرید تمام لباسا و سروصورتت گلی شده بود تازه آخرشم با پات میرفتی رو گلا،و از جای پای خودت خوشت میومد بعدش بردمت حموم،یه بستنی و زردآلو خوردی رو همون مبل خوابت برد یعنی الان که من دارم مینویسم خوابیدی امروز صبح ساعت هفت ونیم بیدار شدی با عزیزجون رفتید تو حیاط صبحانه تخم مرغ خوردی.......بعد رفتیم توپ بازی،من از رو درخت گوجه سبز میچیدم که نمیذاشتی(این خسیس بازیات خداروشکر به خودم رفته وگرنه اگه مثل بابات دست ودل باز بودی اگه 200 تا پروژه هم بود اجراش میکردم تا .....) بعدش تاب بازی کردیم که کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم ،از تاب بازی که خ...
نویسنده :
مامان
16:57
بدون عنوان
خاله فهیمه اومده پیشت،صبحا تا چشمتو باز میکنی میدوی میری تو اتاقش ببینی هست یا رفته،بنده خدا اصلا شانس نداره هر جا میره بچه ها ولش نمیکنن....... امروز رفته بود خرید اومدی گفتی:مامان خالم از صبح رفته بیرون خسته شده یه موز بده ببرم براش اصلا موضوع موز نیست اینکه توضیح دادی جالب بود......... یه درخت توت سیاه تو باغ هست که پارسال هم بیشترش قسمت خودت شد امسال هم حسابی کیف کردی پارسال صبحا قبل از صبحانه اول با بابا عباس میرفتی سراغشون بعد با عزیزجون،امسالم کلا لب و لوچه و لباسات بنفشه تم تولد امسالتو خودت انتخاب کردی از الان داریم با خاله برنامه ریزیاشو میکنیم وقتی میخوایم حرف بزنیم میگی وایسید منم یه نظری دارم و ...
نویسنده :
مامان
14:10
بدون عنوان
امروز ژله لیمو درست کردی من فقط برات بازش کردم و آب داغ آوردم توت فرنگی هم ریختیم توش............ کار کردنو خیلی دوست داری مثلا جارو از من میگیری با ذوق میپرسی مامان من الان دارم کار میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟ البته خیلی صبروحوصله میخواد تا سراغ کاری میرم میگی من..... سعی میکنم تو ذوقت نزنم برعکس تشویقت میکنم که تو زرنگترین پسر دنیایی.... باباتم با حوصله بهت فرصت میده اگه برید تعمیرگاه یا کارواش میذاره شیطنت کنی تا یه ابزار میبینی چشمات برق میزنه و برش میداری یه بار که خیلی کوچیکتر بودی و تازه زبون باز کرده بودی ازت پرسیدم پسرم از اسباب بازیات یا کتابات کدومارو تو کیفت بزارم؟؟؟؟؟ میخواستی با بابا بری بیرون،یکم فکر کردی گف...
نویسنده :
مامان
18:55
بدون عنوان
با بابات جناغ شکوندیم ازش بردم .........سر اینکه تو پارکینگ برات اتاق بازی درست کنه.............. یک هفتس دنبال خاک رس میگردیم برای گل بازی ،اما شمال پر شن و ماسه ............. برات آبرنگ خمیر بازی،خونه سازی،رنگ انگشتی و دوتا دفتر نقاشی بزرگ گرفتم خیلی دوسشون داری و تو پارکینگ باهم بازی میکنیم البته پارکینگش فقط سقف داره و در نداره برای همین هواش خیلی خوبه و حتی بعداز ظهرها هم خیلی خنکه
نویسنده :
مامان
10:04
بدون عنوان
نمیتونم بگم اینروزا چقدر بهت خوش میگذره خنده همیشه رو لباته،و منتظر بهونه هستی تا بلند بلند بخندی............... دیروز رفتی بازار هندونه خریدی با کلی ذوق میگفتی مامان برات هندونه خوشمزه آبدار گرفتم که تخمه های سیاه و سفید داره......... وقتی میریم بیرون پولهارو خودت حساب میکنی و ما اصلا جرات نداریم یه لحظه به غیر از این فکر کنیم اولین بار که حساب کردی سوار تاکسی بودیم و حرف زدن بلد نبودی فکر کنم زیر یکسال بودی،پولو حاضر کردم بدم به راننده ازم گرفتی و خودت پولو دادی از اون به بعد هرجامیرفتیم پمپ بنزین،خرید ............. یه خاطره از دوماهگیت:دو ماهت بود که من تونستم یه سر به دفترم بزنم باباتم نبود مارو برسونه برگشت...
نویسنده :
مامان
9:51




