عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

پسرم قند عسلم

پنکیک خورون

تو هفته یه روز صبحانه پنکیک درست میکنیم...... یکبار شبش هماهنگ کردیم فرداش درست کنیم....اما صبح هرچقدر منتظر موندم بیدار نشدی منم دلم نمیومد بدون تو درست کنم عاشق اینکاری...... بالاخره ساعت 10 اومدم سراغت انقدر بوست کردمو نازت کردم تا یکم بیدارشدی بغلت کردم گذاشتمت رو اپن،ظرف و قاشق و دادم دستت....... الان هروقت قرار میذاریم فرداش پنکیک درست کنیم میگی با بوس بیدارم کن ولی ایندفعه ناز کردنش بیشتر باشه........
13 اسفند 1395

بدون عنوان

پریشب تو مسجد یه حرکت زدی که خیلی ذوق کردم ...... درسته خیلی به قول خودت شلوغ کاری میکنی در عوضش انگار پخته ترم میشی.... دو تا دختر 7-8 ساله بودن که انگار مراقب بودن بچه ها شلوغ نکنن......میومدن طرف تو ،که میرفتی اینورو اونور و یا با بقیه بچه ها بازی میکردی اصلا واینمیسادی ببینی چی میگن بنده خداها....... مهدی خیلی ذوق کرده بود میدوید و بلند بلند میخندید........ رفتن طرف مهدی و دعواش کردن مهدی هم با جدیت جلوشون وایساده بودو داد میزد علا علا صدای مهدی خیلی بلنده دیگه وقتی داد بزنه دیگه هیچی.....علا میگفت و به زبون خودش دادو بیداد میکرد. ........آخر مسجد بودی صداشو شنیدی دویدی با یکدستت مهدی دادی پشت سرت و محکم جلوشون سینه سپر کردی و ...
13 اسفند 1395

بدون عنوان

الان ایام فاطمیه است ظهر رفتیم امامزاده.....اولش که دسته اومد رفتی وسط دسته و شروع کردی به سینه زنی ،مهدی هم بدوبدو خودشو بهت رسوند باهم سینه زنی میکردید یدست مهدی و گرفته بودی......حیاط بزرگی داشت راحت برای خودت بازی میکردی.....منم دورادور داشتمت.....موقع ناهار گرسنت شده بود همش میپرسیدی پس کی شام میدن..... موقع نماز مهدی پیش بابا بود که وقتی بابا داشت نماز میخوند سرش بین نرده ها گیر کرده بود.... شب رفتیم یه مسجد جدید که همگی خیلی از فضاش خوشمون اومده بود مسجد گرد بزرگی بود که طبقه اولش مردونه بود طبقه بالاشم گرد بود که نرده داشت پایین و میدیدی ،قشنگترین مسجدی بود که تاحالا دیدم....حالا سرتو لای نرده هاش گیر کرد کلا با قربان بچه جون تفا...
12 اسفند 1395

بدون عنوان

دیروز بستنی قیفی گرفتید مهدی سیر بود آروم آروم میخورد آب میشد میریخت رو لباسای خودش و من.......... تو یه حرکت تو یطرفشو گاز گرفتی من یکطرف بستنی و  مهدی انقدر عصبانی شدو گریه کرد که بابا جفتمونو نزدیک بود از ماشین بندازه بیرون...... فکر کنم قربان بچه داره کم کم لوس میشه ها
11 اسفند 1395

بدون عنوان

دیروز رفتیم برات لباس بخریم...   بابا و مهدی رفتند جای پارک پیدا کنند......رفتیم یه لباسفروشی بچه گونه......  خیلی شلوغ بود تو هم از فرصت استفاده کردی و هرکاری دلت خواست انجام دادی..... میرفتی تو قفسه های پشت کانتر ،برای خودت لباس برمیداشتی ،در اتاق پرو هارو بازوبسته میکردی ،بچه های آروم اونجارو فعال کرده بودی،من که خون خونمو میخورد..... از همه بدتر داد میزدی علمدار سپهدار آقا امیدو نگه دار یا شعار راهپیمایی 22 بهمن و که با بابا عباس رفته بودید الله اکبر خامنه ایی رهبر سه تا دختر کوچولو اونجا بودن که پشت سرت راه افتاده بودن و به دقت کارهاتو رصد میکردن بعد از اینکه شلوارتو تو اتاق پرو عوض کردی درو که باز کردم سه تاشون که پ...
11 اسفند 1395

بدون عنوان

خداروشکر تلوزیون کلا تو خونه خاموش شده.....یعنی از صبح تا شبم پویا ببینی سیر نمیشی بابا کم کم کمش کرد یه ساعت صبح،یکساعت ظهر،یکساعتم شب.....بعدش فقط پاندا ی کنگ فو کار که اونم خیلی بدآموزی داشت با فیلم سینمایی های پنج شنبه جمعه..... بعدم پاندارو حذف کرد الانم فیلم سینمایی هاروحذف کرد...... کتاب و بجاش جایگزین کردیم .....اولش فقط میخواستیم با فضاش آشنا بشی و کتاب بگیریم ولی کتابخونه خیلی فعالیه و اتاق کودک داره..... دوروز در هفته هم کلاس دارند 5شنبه ها کلاس قصه خوانی سه شنبه ها بازیگری خلاق که مربی این کلاسش روانشناس خیلی خوبیه... جلسه اولت گفت خیلی زود با بچه ها جوشیدی که انتظارشو نداشت...... باشگاهتم که روزای زوج الان کلاس...
11 اسفند 1395

بدون عنوان

وسایل شن بازی مجهزی داری.....چندتا ماشین باری هم با خودت میبری ساحل یبار که رفته بودیم ساحل خودمون(یه ساحل خیلی قشنگ،نسبتا تمیز،که بعدش شنزارو تپه های شنی و بعدش یه جنگل ،هر سه تا طبیعت و داره با فاصله خیلی کم،که از تو جنگل صدای دریا شنیده میشه،وقتی باد بیاد میریم اونجا)بچه های دیگه هم اومدن پیشت و با هم شن بازی میکردید.......یکیشون موقع رفتن یکی از کامیونتاتو زد زیر بغلش و با مامانش داشتند میرفتند منو بابا دخالت نکردیم ،چون دفعه اولت بود یکی وسایلتو اینجوری میبرد،اگه میومدیم جلو،همیشه منتظر میموندی یکی کمکت کنه و خودت تلاشی نمیکردی مامانشم هیچی بهش نمیگفت کامیون هم قد پسرش بود........حواست بهشون بود وقتی دیدی دارن خیلی دور میشن پاشدی ...
20 بهمن 1395