عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

پسرم قند عسلم

گرگم به هوا

بازی که از همه بازیها بیشتر دوسش داری گرگم به هواست..... اول گرگم بهوا بعد باشگاه بعد ساحل یبار که داشتیم دوتایی بازی میکردیم من پریدم رو مبل،پایش شکست قبل از اینکه بابا بیاد برقارو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم  بابا که دیده بودش هیچی نگفت فکر کرده بود کار توء دو سه ماه بازی نکردیم تا اینکه یبارتو باغ من دمپائی بابا پام بود دمپایی منو پوشید اومد  مال خودشو بگیره زمین هم گل بود ،وقتی نصف راه و اومد من دررفتم و یه نیم ساعتی بدو بدو کردیم و تو گرگم بهواش کردی..... الان چهارتایی بازی میکنیم مهدی وقتی میبینه ما میدویم اونم بدو بدو با هیجان میره اینور اونور دیروزم که جنگل بودیم کلی بازی کردیم خیلی خوش گذشت الان دیگه منو با...
20 دی 1395

بدون عنوان

تو :بابا یادته کیک تولدمو بابا:آره دیگه جوجه تیغی بود تو:یادته چقدر میگفتم اون کیک و بگیر انقدر دیوونت کردم
17 دی 1395

بدون عنوان

بعد دختره دویید تا رسید به یه دره که زیرش رودخونه بود از ترس دایناسوره پرید تو آب..... همونجوری که آب میبردش پاش خورد به یه سنگ بزرگ........ دردش گرفت گفت آآآآآآی یه تمساح بیچاره که خوابش برده بود از تو آب پرید بیرون گوشاشو گرفت گفت؛وااااااای دختله فلال کلد دختره فرار کرد دایناسوره اومد پایین دره و بازم دنبالش بود که یکدفعه یه عقاب بزرگ با چنگلهای تیزش دختره رو گرفت و پرواز کرد..... دختره از اون بالا پایین و نگاه کردو سرش گیج رفت از ترسش داد زد:آآآآآی عقاب گوشاش و گرفت گفت واااااااای دختره افتاد پایین  دختله فلال کلد دختله فلال کلد بعد رسید به یه کوه بزرگ ازش رفت بالا دید که دایناسوره از کوه داره میاد بالا ترسید ...
17 دی 1395

بدون عنوان

با مهدی سر میوه دعواتون شد میخواستم تو اتاق نگهت دارم تو هم میخواستی زودتر بریو حسابتو تسویه کنی..... شروع کردم تند تند یه داستان ساختن و تعریف کردن.....  بجای ر حرف ل رو میگفتم یه دایناسوره تو یه جنگل بزرگ و تاریک یه دختله(دختره) رو دید رفت بخولتش که دختله دیدش داد زد:آآآآآآآی دایناسوله گوشاشو گلفت گفت واااااااااای دختله فلال کلد دختله فلال کلد دختله لفت بالای دلخت،دایناسوله با دندوناش دلخت و از جاش کند دختله افتاد زمین گفت آآآآآآی دایناسوله گوشاشو گلفت گفت وااااااااآی دختله فلال کلد دختله فلال کلد..... بقیشو بعدا برات مینویسم
14 آبان 1395

بدون عنوان

تو ومهدی انگار نمیدونید تکلیفتون با هم چیه بالاخره چجوری باید با هم رفتار کنید.........تو توی اتاقت بودی که ظرف انگورو گذاشتیم تو حال..... مهدی بدو بدو ظرف رو برداشت اومد دنبالت تو اتاق و داد دستت..... حالا تو چیکار کردی!!!!!ظرف و گرفتی نزاشتی انگور بخوره...!!!!
6 آبان 1395

بدون عنوان

امشب کشمش خوران داشتیم..... عاشق کشمشی،منم سعی میکنم غذاهایی که کشمش دارن زیاد درست کنم مثل شیرین پلو ،عدس پلو،رشته پلو و ........ مهدی هم امشب پابه پات خورد....... خاطره امشبت:وقتی بابا از شمال برگشت به من دروغ گفت و منو با خودش نیاورد.......
4 آبان 1395

بدون عنوان

امشبم دوباره توپ بازی کردیم.....داشتم درست و حسابی گل بارونت میکردم که بابا اومد کمکت و دروازتو نگه داشت....... دیگه کار از فوتبال و والیبال و بسکتبال گذشته بود یجوری فقط میخواستیم گل بزنیم.....  تو با یه توپ،بابا هم یه توپ دیگه ....پشت سر هم شوت میکردید ....باور کن دیگه از دست واکابایاشی هم کاری برنمیومد .......دیگه توپارو نمیدیدم.....  
4 آبان 1395