عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

وقتی میخوام تنبیهت کنم نمیذارم دیگه کار کنی اصلا دوست ندارم کار کردن تنبیهت باشه یه بار که داشتی کتاباتو پرت میکردی تو اتاقت،دو تا از کارایی و که دوست داری برات ممنوع کردم ، یکیش کمک به من موقع ظرف شستن بود یکیشم غذا درست کردن
18 شهريور 1395

بدون عنوان

بابا یه استخر کوچیک دو در دو تو باغ براتون درست کرد ترسیدیم بزرگتر باشه براتون خطر داشته باشه قرار شد یکم بزرگتر که شدید استخر بزرگتر براتون درست کنه دو تا تاب هم تو آلاچیق براتون وصل کرده وقتی که هوا گرم باشه با تفنگ آب پاشها با هم بازی میکنیم غروبها هم اگه باغ باشیم آتیش درست میکنیم منو تو هرکدوم یه دبه برمیداریم و سروصدا میکنیم داداش مهدی هم دست میزنه و تشویق میکنه بابا برامون میخونه دیشب "تو مکه عشقی معین" و خوند  اگه همسایمون نباشه منم میخونم ....  
18 شهريور 1395

بدون عنوان

چهارسال و یکماه و دوروز الان یکماهه که میری تو اتاق خودت میخوابی ما هیچی بهت نگفتیم و خودت بدون هیچ حرفی رفتی تو تختت خوابیدی تازه لامپم خاموش کردی  
18 شهريور 1395

بدون عنوان

حدود سه ماه پیش بود که سه تابی تو هال نشیته بودیم  من رفتم تو آشپزخونه به غذا سر بزنم در قابلمه رو برنداشته بودم که صدای خنده تونو شنیدم بله جنابعالی درخونه رو باز کرده بودی و مهدی هم چهاردست و پا دنبالت اومده بود تو راهرو، با ذوق اینورو اونور میرفت ،یعنی تو بپر بپر میکردی  اونم با ذوق شدید دنبالت میدوید در پله های اظطراری هم باز بود منم لباس مناسب نداشتم یعنی مونده بودم بپرم تو راهرو ،مهدی و بگیرم یا نرم مهدی سرعتش خیلی زیاده،کلا قدرت بدنی بالایی داره، حتی فرصت فکر کردن به اینکه برم یه چیزی بپوشم و نداشتم نشستم رو زمین گفتم علی بگیرش تروخدا تو هم تازه بازیت گرفته بود،یکم ادا درآوردی ولی از پشت بغلش کردی آوردی...
17 شهريور 1395

بدون عنوان

مجتمع قانونای خودشو داره صبح ها تا ساعت یک میتونید تو محوطه بازی کنید بعد از ظهرها هم از 5 تا 9 اولاش قبول کردنش برات سخت بود مجبور میشدم زنجیر درو بندازم خیلی گریه میکردی،منم برای اینکه ناراحتیتو کمتر کنم بهت گفتم این یه راه حل بود که به فکر من رسید تو هم بهتره دنبال راه حل بگردی بعد یجوری حواستو پرت میکردم بالاخره دستمو خوندی رفتی چهار پایه رو آوردی زنجیرو باز کردی منم دوباره زنجیرو انداختم چهارپایه رو گذاشتم رو یخچال رفتی سبد اسباب بازیاتو آوردی منم درو قفل کردم.....  وبهت گفتم مطمئن باش اینم یه راهی داره....... بابا رفته بود حموم ،میخواستی بری برقش که بیرون بودو خاموش کردی تا در باز شد بری(حموم پنجره نداره تا...
17 شهريور 1395

سلام خداحافظ

با کوچیکترین صدا از راهرو سریع میری درو باز میکنی در که باز میشه کل خونه معلومه برای همین تا تو درو باز میکردی ما متواری میشدیم اولاش که هر کیو میدی سلام و احوالپرسی و اینا...... ما هم دیدیم اینجوری نمیشه نشستیم باهات حرف زدیم ... ولی بازم به محض شنیدن کوچیکترین صدایی میپریدی بری درو باز کنی ما هم خواهش وتمنا...... واما راه حلت:درو یکم باز میکنی و سریع میگی سلام خداحافظ  
17 شهريور 1395

دوغ خوران

یبار بابا یه دوغ محلی خریده بود وقتی میخوردیش آخرش بدجوری گلو رو میسوزوند  با هم میرفتیم نفری یه لیوان میاوردیم و میخوردیم کلی طول میکشید تو که یه قلوپ میخوردی دو دور تو خونه میچرخیدی از اون موقع میری برای منم دوغ میاری میگی مامان بیا دوغ خوران کنیم
12 شهريور 1395