عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

میخواستیم بریم بیرون تو زودتر رفتی پایین یه تفنگ دستت بود یه پسره که از خودت یکم بزرگتر بود میخواست ازت بگیره تو هم نمیدادی با لگد زد رو پات،اومدم پیشت و گفتم یبار دیگه پسر منو بزنی خودت میدونی گفت پسر تو نیست فکر کردی نمیفهمم  هیچی دیگه تا آخرش باور نکرد ، یبارم مهدی و برده بودم دکتر،با خانوما حرف میزدیم گفتم آره پسر بزرگمم اینجوری شده بود با تعجب گفتن مگه چند سالگی ازدواج کردی دوتا بچه داری بعدم هرکاری کردن سنمو نگفتم ...
12 شهريور 1395

بدون عنوان

داشتیم میرفتیم باغ،یکدفعه گفتی بابا باغ و بزن به اسم من فسقلی من باغ میخواد بابا گفت:پسرم باغ درست کردن کاری نداره درخت میکاری آبش میدی بزرگ شدی خودت درست کن
12 شهريور 1395

بدون عنوان

بعضی موقع ها انقدر روحت بزرگ میشه و ظرفیتت بالا میره که ......... مهدی اومد کنارت و با دست میزدت،میخواست باهاش بازی کنی هر دفعه که میزد با خنده میگفتی مهدی داداش جون نزن،خوشگلم عزیزم نزن
12 شهريور 1395

بدون عنوان

دیشب داشتیم بطری بازی میکردیم طرف تو افتاد قرار شد یه لنگه پا قارقار کنی هر دفعه یکی از کارایی که موقع باختنت میکردی همین بود هیچی دیگه پا شدی همچین قارقار کردی و دور خونه میچرخیدی ،از خنده نفسم بند رفت دیگه قرار شد اینو بهت نگیم نه از زیرش دررفتی نه جر زدی یه بلایی سرمون آوردی دیگه خودمون از این تزا ندیم
12 شهريور 1395

سلام بر حسین

از وقتی خیلی کوچولوتر بودی موقع آب خوردن میگفتی سلام برحسین الانم به ازای هر قلوپی که میخوری میگی وقتایی که خیلی تشنه ایی و چند قلوپ میخوری تند تند پشت سر هم میگی سلام برحسین سلام بر حسین سلام بر حسین وقتی که ما میخوایم اب بخوریم چهار چشمی مواظبی ما یادمون نره با اینحال چند بار بهمون تذکر میدی میگی بگو سلام برحسین واااااییی علیییی دیووووونتم
19 تير 1395

بدون عنوان

میله جاروبرقی یعنی وقتی میخوام جارو کنم انقده میخندم و بالاخره بعد از دو سه ساعت یه جارویی میزنم تو عاشق میله جارو برقیی ،کلی باهاش بازی میکنی منم همش خواهش و التماس و هزار راه و فکر که ازت بگیرم از اون طرف مهدی هم اون سرشو برمیداره تو از یه طرف درمیری اونم بدو بدو سرشو برمیداره ماشالله انقدر هم زورش زیاده که نمیشه ازش گرفت آخرش میشینم وسط پذیرایی و سه تایی با هم میخندیم  
26 خرداد 1395

بدون عنوان

داشتم پاستا درست میکردم یه صندلی آوردی گذاشتی پیش گاز،من فقط پیازشو ریخته بودم و داشتم گوجه فرنگی پوست میکندم خودت بقیه موادو ریختی تو تابه و با حوصله همش میزدی چون سیب زمینی آورده بودی لباست خاکی شده بود بهت گفتم لباستو دربیار خاکیه گفتی اااا مامان میخوای بسوزم دیدم خوب هوای خودتو داری بیشتر غذارو خودت درست کردی از اون روز تو آشپزی من دستیار انصافا با دقت گوش میکنی و واقعا کیف میکنی غذاتم خیلی خوشمزه شده بود پسر زرنگ و مهربونم
26 خرداد 1395