عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

وخدا شب را آفرید یعنی اگه واقعا شب نبود الان کوه و بیابون پراز مامان باباها بود وقتی جفتتون میخوابید اصلا باورم نمیشه  چند دقیقه تو حال البته سایلنت از خوشحالی بپربپر میکنم بعد بایه لیوان چای داغ واسه خودم جشن میگیرم فکر کنم رقص باله هم تو همچین شرایطی به وجود اومد ............. دوستتون دارم با تمام وجودم........
2 آذر 1394

پسر کو ندارد نشان از پدر

این پست و هم بزارم حیفه یادم میره حدود نه ماه پیش بود رفتی تو دستشویی و درو رو خودت قفل کردی و نمیتونستی بازش کنی........ منم به خاطر مهدی زیاد نمیتونستم کاری کنم خانم قلعه ایی که کارای خونه رو میکرد هم خیلی تلاش کرد ...... تو هم خسته شده بودی و همش میگفتی کمکم کنید مامان نجاتم بده ماااااااااااماااااااااااننننننننننننن هرچی هم به بابات زنگ میزدم در دسترس نبود.......... یکدفعه در زدن دیدم باباته انگار دنیارو بهم دادن .......... همون موقع که جنابعالی در دستشویی را  روی خودتان قفل میکنی پدر جانتان موبایلش را می اندازد در دستشویی...برای  همین در دسترس نبود......... ...
2 آذر 1394

راهکار

امروز داشتیم با هم حرف میزدیم نمیدونم کی و دیده بودی سیگار میکشیده بهم میگفتی چرا سیگار ضرر داره کارگرای بابا سیگار میکشن؟ منم که جوابی نداشتم بدم گفتم برو از خودشون بپرس گفتی من بهشون گفتم سیگار نکشن براشون ضرر داره نوشابه نخورن بده.........اصلا میدونی باید مغازه ها نیارن یعنی بچه سه ساله من فهمید سیگار بده راهکارشم پیدا کرد طرف به قیمت جون مردم به فکر حاشیه سودشه
2 آذر 1394

خنده های داداشی

استاد خندوندن مهدی هستی،اونم بلند بلند میخنده البته قلقلکش نمیدی ادا درمیاری اونم انقدرمیخنده تا سرفه و سکسکه کنه........ یه بار نزدیک یکربع خندوندیش خسته شد..... گریه کردی که جرا مهدی به من نمیخنده
2 آذر 1394

هیولا

سه سال و سه ماه و 16روز یه شب از رو تخت افتادی ،من تا بیام بلندت کنم در رفتی تو اتاق عزیزجون،میگفتی هیولا تو اتاقه الان مامانمو میخوره برید مامانمو نجات بدید.........سیاه بودچشماش قرمز بود ........ ما هم فکر  میکردیم خواب دیدی و همش میگفتیم هیولا وجود نداره اونشب همونجا خوابیدی ....فرداشم همش درمورد هیولا حرف میزدی منم  فکر میکردم چیکار کنم قبول کنی هیولا وجود نداره تا اینکه شب شد وقتی چراغارو خاموش کردم یه جفت چشم قرمز دیدم یه لحظه از ترس خشکم زد کلید برق و هم از ترس پیدا نمیکردم........ یه خونه باغ سه هزارمتری تو آخر کوچه،که وقتی برقارو خاموش میکنی همه جا تاریک تاریک میشه......... کل فیلم ترس...
2 آذر 1394

سيگار

رفته بوديم بهداشت ،واكسن مهدي و بزنيم يه ميز گذاشتن تو راهرو كه بچه ها نقاشي بكشن و جايزه بگيرن،جايزشم يه بسته 6تايي مدادرنگي بود ماه قبل يه نقاشي كشيده بودي و جايزه گرفته بودي ايندفعه هم تا رفتيم سريع رفتي سر ميز،منم مهدي و بردم براي قدو وزن موقعي كه ميخواستن واكسن داداش و بزنن اومدي منو كشيدي تو راهرو كه اينا به من جايزه نميدن از خانمه پرسيدم جريان چيه؟گفت هيچي موضوع نقاشي سيگاره يه ربعه بهش ميگم سيگار بكش ميگه سيگار بده من نميكشم..... يعني خانمه يه پا نابغه بود واسه خودش،تو فكر كرده بودي ميگه سيگار واقعي بكش،هيچي ديگه دستتو گرفتم يه سيگار كشيدم گفتم ميگه عكسشو بكش....... نقاشيتو دادم دستت خودم رفتم...
30 آبان 1394

بدون عنوان

تلوزيون كارتون رامكال و پخش ميكنه از اسم استرلينگ خوشت اومده ميگي مامان اسم قشنگيه اسم داداش و بذاريم استرلينگ.....   داشتي شبكه پويا نگاه ميكردي بابات زد اخبار،بهش گفتي چرا عوض كردي داشت در مورد امام حسين (ع)صحبت ميكرد.......   ساعت 12 شب گفتي گشنمه بهت يه ليوان شير دادم،دوباره گفتي گشنمه گفتم شير خوردي گفتي:شير آبكيه،فقط قدو بلند ميكنه .....يه يكربعي در مورد شير صحبت كردي بعد رفتي از يخچال پنير آوردي...... هر كاري كه ميكني حتما دليلي براش داري كه خيلي خوب و تو يه جمله منظورتو ميرسوني عاشق اينكارتم    
30 آبان 1394