عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

پسرم قند عسلم

داستان بازار

دو ماه پیش که رفته بودیم شمال،با عزیزجون و باباعباس رفتیم بازار روز،از همون اول بازار به همه چیز دست میزدی به سیب زمینی،بادمجون،لباسها و خلاصه هر چیزی که میدیدی،آخرای بازار رسیدیم به یه آقایی که گوجه فرنگی میفروخت،رفتی با دقت گوجه فرنگی هاشو نگاه کردی و یکیشو گرفتی تو دستت،تو حال و هوای خودت بودی که یکدفعه فروشنده صدای بوقلمون درآورد که دست نزنی ،ترسیدی و گریه کردی،منو عزیزجون که پشتت بودیم اومدیم پیشت، فروشنده شروع کرد به عذرخواهی و قربون صدقه رفتنت ولی تو همچنان گریه میکردی، دقیقا 10 دقیقه اونجا وایسادیم فروشنده خیلی خجالت کشید،همه دعواش کردند که چرا تورو ترسونده، از اون موقع بهم میگی مامان داستان بازارو...
4 آذر 1393

بدون عنوان

پریشب غروب با بابا داشتیم میومدیم خونه،که باقالی دیدی، جای پارک نداشت بابات مجبور شد خیلی جلوتر پارک کرد.... میگفتی:مامان دستتو میگیرم،به هیچی دست نمیزنم............ اولاش دستمو گرفتی بعد دویدی منم دنبالت..... بعد که رسیدیم به باقالیها،رو چرخش تند تند دست میکشیدی دقیقا خرت از پل گذشته بود و قولایی که خودت داده بودی و برعکس انجام دادی........ ...
3 آذر 1393

بدون عنوان

دیروز با یکی از دوستام رفتیم امامزاده و باغت وقتی به امامزاده رسیدیم گفتی همونجایی که گم شدم... (دو هفته پیش تو وبلاگتم نوشتم) یه چندتا گوسفند دیدیم گفتی مامان همه اینارو میکشن با یکمی عصبانیت بهت گفتم کی بهت گفته؟ گفتی :بابا گفته ولی بابامو دعوا نکن اینکه با لحن صدای من فهمیدی عصبانی شدم و حتما به بابات میگم ،و اینکه باباتو چقدر دوست داری که از من با اون لحن و زبون شیرینت خواستی دعواش نکنم
1 آذر 1393

بدون عنوان

امروز همون آقایی که گفتم خارجی بود باباتو دیدو گفته بود پیسر کجاست دیلیمون براش تنگ شد.......... بابا بردت پیشش....... وقتی فهمیدی میخوای بری با کله رفتی ......... مشخصه که اونروز خیلی بهت خوش گذشته مخصوصا با شکلاتاشون...........
28 آبان 1393

دانشگاه

امروز که میخواستم برم دانشگاه ،با خواهش و تمنا میگفتی:منم میام درس میخونم............. عجله نکن پسرم ایشاله دانشگاتم میری عسلم ...
27 آبان 1393

خواب

یادمه از وقتی نی نی بودی خوابم میگرفت ،ولی تو خوابت نمیومد با کلی تلاش میخوابوندمت بعد از ذوق اینکه خوابیدی خوابم میپرید دوباره که بیدار میشدی خوابم میگرفت الانم دقیقا همین وضعیت رو داریم ...
27 آبان 1393

بدون عنوان

اینو خاله فهیمه برات نوشته: قربون پسر شیرین کارم بشم.اینم اضافه کن آجی: کارخاصی که انجام میده مثلا ازپشت منو آروم میزد میگفت:کی بود،منم میگفتم کی بود ،میگفت : گلنگدن بود ،میگفتم نه تو بودی ،از زیر میخندید میگفت د و س ت دارم یه جیغ
27 آبان 1393