کتاب قصه
رفتم برات کلی کتاب خریدم ،فروشنده میگفت:برای مدرسه میبری؟؟؟؟؟؟؟ از بس کتاباتو خووندیم و نقششون و بازی کردی خسته شدی و گفتی: کتاب جدید میخوام........... دیشب داشتیم شنگول و منگول و باهم بازی میکردیم تو نقش گرگ و بازی میکردی منم نقش شنگولو منگول و رسیدیم به اونجایی که درو باز میکنن میبینن گرگه،یکدفعه گفتم گرگه وای گرگه........ ترسیدی گفتی واااااایییییییییی گرگه وااااااییییییی بعد با سرعت نور دررفتی................ فکر کنم یه دوساعتی خندیدم ...
نویسنده :
مامان
15:36



