عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

پسرم قند عسلم

بدون عنوان

دایی سعید عید امسال بهتون کارت هدیه داد که دستش درد نکنه و من از طرف شما دوتا ازش تشکر میکنم هرچند به منم کارت داد....... پولشو گرفتیم ولی من کارتاتونو براتون یادگاری نگه داشتم روی کارت تو نوشته بود علی جان عیدت مبارک از 3 روز پیش که کارت و تو کمد من پیدا کردی همش دستته و خیلی مراقبش بودی و سوال میکردی چقدره رمزش چیه؟؟؟؟ منم میگفتم بابا پولشو گرفت گفتی بابای بی ادب .....و گریت گرفته بود....... یسری توضیحات میدادیم باز دوباره میپرسیدی بعد به بابات گفتی برو یه کارت برام بگیر همش توش پول بریز بده به من      
28 مهر 1395

بدون عنوان

مهدی حافظه خوبی داره،زدوخورداش و با تو یادشه و زیاد نمیزاره بهش نزدیک بشی ......مثلا میری بوسش کنی شروع میکنه به دفاع و نمیذاره...... امروز دیگه شدیدا مهربون شده بودی و میخواستی دستشو بوس کنی......با دستش محکم میزدت که نتونی جلوتر بری.....تو هم دفاعی نمیکردی از خودت بعد همونجور اومد منو بزنه نذاشتم گفتی بزار بزنتت من گذاشتم من:ولی من نمیذارم هیچکس منو بزنه تو:ولی من دوسش دارم من:بازم دلیل نمیشه،تو خوب و مهربونی وهیچکی حق نداره تورو بزنه حتی اگه خیلی هم دوسش داشته باشی تو:ولی من میذارم بحثمون به جایی نرسید ......
28 مهر 1395

بدون عنوان

امروز رفتیم داروخونه برای مهدی کرم کالاندولا بخریم ،قبل از من دویدی تو داروخونه و بلند گفتی یه کرم کالاندولا،من گفتم دوتا تو گفتی چرا دوتا،سه تا بده فروشنده ها و دکتر داروخونه هم وارد بحث ما شدند و کلی سربسرت گذاشتن..... تا اینجا که روال عادی بود ...... یکی از خانومهای فروشنده حرکت قشنگی کرد دوتا کرم داد با یه بیسکوئیت و بهت گفت بیا اینم سومیش نذاشتند حرفت شهید شه...... بیرون اومدنی گفتی مامان اگه میگفتم 5 تا کرم چی میشد؟؟؟!!! دفعه بعد میگم 5 تا کرم  
28 مهر 1395

بدون عنوان

توی پارک چندتا دوست پیدا کرده بودی،وقتی میرفتی بالای سرسره داد میزدی  الله اکبر سبحان الله......بچه ها هم پشت سرت تکرار میکردن .....بعد میگفتی مختار همه دشمنارو کشت ما پیروز شدیم.....  
26 مهر 1395

پارک

امروز بعداز ظهر طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم سه تایی بریم پارک...... بازم همون بازیارو سرم درآوردید.....ظهر نذاشتی مهدی بخوابه میگفتی چرا بابا منو نبرده منم نمیذارم این بخوابه،به خاطر همین مهدی خیلی بیحوصله و کم طاقت شده بود......بعد از نیم ساعت تلاش بیوقفه و برداشتن خوراکی و وسائل رفتیم پارک.......پیاده بردمتون و آوردمتون....خیلی موثر بود تا رسیدیم خونه ،اول تو بیهوش شدی بعد مهدی....... قبل از اینکه خوابت ببره برات غذا گرم کردم ولی خوابت برد مهدی بعد از اینکه خودش خورد غذارو رو آورده بود کنارت،و سعی داشت با قاشق بهت بده بخوری.......  
26 مهر 1395

بدون عنوان

دیشب با بابات پیش عموکاظم بودید،بابا صبح زود که خواب بودی آوردت و خودش رفت......وقتی بیدار شدی خیلی گریه کردی......مهدی و هم بیدار کردی با تعجب نگات میکرد ......بعد شروع کرد به ادا درآوردن تا آرومت کنه....... دور خودش میچرخید دالی بازی میکرد......ولی تو اصلا نگاهشم نمیکردی.....
26 مهر 1395

خرمالو خوران

هر شب بعد از اینکه بابا و مهدی خوابیدند میوه خوران داریم،توهم یه خاطره از بچگیات تعریف میکنی.... دیشب خرمالو خوران داشتیم .....خیلی خرمالو دوست داری......من که انقدر خوردم دلم درد گرفت ولی تو ولکن نبودی که،میرفتی یکی دیگه میاوردی و به زور میگفتی خرمالو بخوریم دیگه....  نه اینکه اون فضا و حرف زدنارو دوست داری نمیخوای زود تموم شه..... خاطره دیشبت:من داشتم میخوندم تو وبابا همش میگفتی آرومتر ،صدات میره بیرون.....من گوش نمیکردم که هه هه هههههههههه....و میخندیدی
25 مهر 1395

سه چرخه

4سال و دوماه و هشت روز مهدی که سوار سه چرخش میشه میری هولش میدی..... یکبار انداختیش،از اون موقع تا نزدیکش میشی که هولش بدی چنان دادوهواری راه میندازه که نگو......و نمیذاره که هولش بدی بهت گفتم هولش نده میترسه رفتی پیشش و گفتی:ببین داداش تو نباید بترسی اگه هم افتادی نباید گریه کنی آخه تو مردی میدونی نکته جالبش چی بود؟؟؟؟ اینکه بهش قول الکی ندادی که نندازیش و این احتمال و در نظر گرفتی که بیفته هرچند مهدی سرسختانه سر موضعش موندو نذاشت هولش بدی
24 مهر 1395