عليعلي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

پسرم قند عسلم

پارک

دیشب رفتیم پارک،هوا خیلی خوب بود پارکم خلوت........خیلی خوش گذشت تو و مهدی بلند بلند میخندیدوصداتون همه جارو برداشته بود...... هر وقت ظهرا بخوابی که خیلی کم پیش میاد شبا تا 2و3 شب بیداری دیروزم عصر تو ماشین خوابیده بودی قشنگ معلوم بود تا صبح بیداری برای همین شب رفتیم پارک،که مثلا خسته شی....... یه بالشت و پتو برای خودت برداشته بودی و میگفتی میخوام تو پارک بخوابم... توسبزه ها انداختیش 5دقیقه،فقط 5 دقیقه دراز کشیدی بعد رفتی بازی،تازه به من میگفتی که پا نشم و همونجا بمونم.... یه دور،دور زمین بازی دنبالت دویدم.... .. پا به پای شما بچگی کردن خیلی شیرینه...... یه سرسره مارپیچ هست که با هم سوارش میشیم،دفعه قبل تو زود اومدی پایین،ک...
24 مهر 1395

مکن ای صبح طلوع

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است        ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است مکن ای صبح طلوع  مکن ای صبح طلوع           
20 مهر 1395

پرستار مهربون

آخرای شهریور بودیم اول تو سرما خوردی بعد من ومهدی.....بابا آخر ولی شدیدتر از ما......منو تو که یکم صدامون عوض شد ولی مهدی دو سه شب تب شدید کرد ....بیرون بودیم بابا مارو رسوند خونه و به دوستش زنگ زد برسوندش دکتر.....تو هم باهاشون رفتی..... تمام مدتی که بابا زیر سرم بود مراقبش بودی .....و ازش پرستاری کردی یکم شیطنت هم کرده بودی مثلا زنگ پرستارو میزدی ..... میگفتی مامان مگه اونا پرستار نبودن پس چرا از بابام پرستاری نکردن...... توقع داشتی پرستاره همش سر تخت باشه......... امروزم اومدی لیوانتو بزاری رو اپن،که شکست زود جمعش کردیم دو ساعت بعدش رفتم رو مبل مهدی و بگیرم،نمیدونم چجوری یه تیکه شیشه پریده بود اونجا،پام بدجوری بریدو خون اومد.....
20 مهر 1395

بوس فرستادن

شب بود پشت من بودی میزدی رو شونه ام.... گفتم: علی مامانو میزنی؟؟؟!!!!! گفتی مامان این زدن نیست که، برگرد ببین چیکار میکنم .... دستتو محکم بوس میکردی میزدی به شونه من...    دوستت دارم پسر خوب و مهربونم
20 مهر 1395

انگور

بابا یه جعبه انگور خریدو گذاشت تو تراس دیدم همه جا امن و امانه خبری ازت نیست.......تو تراس پیدات کردم ،داشتی انگورارو مینداختی پایین........ گفتی به اون پیشو کوچولوئه انگور دادم بخوره.....
20 مهر 1395

بدبخت

آخه من از دست تو چیکارکنم یه بدبخت از دهنم دررفت اونم به خودم گفتم بیچارمون کردی،حرف میزنی یه بدبخت به اول و آخرش اضافه میکنی (دستگیره که شکست گفتم بدبخت شدیم)
19 مهر 1395

راه حل

روزا اصلا نمیخوابی،دیروزم ما هممون خوابمون میومد نمیزاشتی تا صدات میومد مهدی بلند میشد ببینه چه خبره...من دوباره مهدی و راضی میکردم و دوباره صدای تو.....و این چرخه باطل ادامه داشت تا اینکه انقدر دروبازو بسته کردی،دستگیره در کنده شد..... گفتم وای بدبخت شدیم موندیم تو اتاق رفتی کلید اتاق و آوردی دروبازکردی و گفتی:ما هیچوقت بدبخت نمیشیم مامان
19 مهر 1395

بدون عنوان

یه اخلاق خوبی که داری اینه که زیاد حرف نمیزنی،البته کم هم نیست میشه گفت بجا حرف میزنی وقتی زبون باز کردی گفتم خدا به دادمون برسه مخمون و میخوره  ولی خدارو شکر پرحرف نیستی آسمون به ریسمون نمیبافی حرفی هم که میزنی انگار دقت میکنی محکم و شمرده میگی حالا مهدی با درودیوار حرف میزنه واسه خودشم میخونه.....  
19 مهر 1395