بابا برات لباس عربی سفید با کلاه خرید خیلی بهت میومد ،

با اینکه لباس عربی داشتی همه میفهمیدن ایرانی هستی

یه 200 متری که جلوتر میدویدی میگرفتنت بغلت میکردنت

ولی نمیموندی و هر جور شده در میرفتی از ما میپرسیدن

که ایرانی ایرانی..........

بعد میگفتن ماشاله

بنده خدا بابات همش دنبالت میدوید و نگران بود که تو خیابون

نری ولی تو خوش و خندون میدویدی .............

تو صفا و مروه که گفتنی نیست چیکار کردی باید عکساشو برات

بذارم .......اونجا با پلیسی که جلو کوه بود دوست شده بودی

ما هم از فرصت استفاده کردیم ازش سنگ خواستیم

ولی گفت بخاطر دوربین نمیتونه بهمون سنگ بده

شبی که منو بابا با هم رفتیم حرم،پیش بابا عباس و

عزیزجون موندی بردنت حموم یه دوساعتی آب بازی

کردی،با باباعباس آب بازی کردی آخرش خیسش کردی

مجبور شد بره حموم

انقدر خسته میشدی که سر میز ناهار خوابت میبرد

وقتی از حرم برمیگشتی با همه خداحافظی میکردی....

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 اسفند 1393 | 12:16 | نویسنده : مامان |

با اتوبوس ساعت 4 به طرف مکه راه افتادیم بیشتر پیش بابات بودی

که جلو اتوبوس خوابوندت یه جا که ماشین و نگه داشت از بس

اتوبوسا بوق زدن بیدار شدی دیدی تنهایی ،بابا اومده بود آخر اتوبوس

پیش من،ترسیدی بدخواب شدی ما برای اولین بار بهونه گیری تورو دیدیم

اصلا اهل گریه الکی ،بهونه گیری نیستی ماشاله مردی هستی برای خودت

هتل مکه خیلی بهتر از مدینه بود مخصوصا حمومشو خیلی دوست داشتی

وان و پر میکردی و واسه خودت کیف میکردی ........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | 19:17 | نویسنده : مامان |

قبل از رفتنمون میپرسیدی مامان داریم میریم خونه خدا ،

خدا عسل و مربا داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبحانه های مشهد که میرفتی واسه خودت کلی عسل و

مربا برمیداشتی .................

تو مدینه واسه خودت کیف کردی هر چی میدیدی و میخواستی

باباتم برات میخرید تو راه هتل و مسجدالنبی  همه فروشنده ها

میشناختنت اسمتو صدا میکردن

تو هم زرنگ بودی یکساعت مینشستی با همه اسباب بازیاشون

بازی میکردی آخر یکیشو برمیداشتی فقط چهارتا تفنگ خریدی

تفنگاتم باطری خور صدادار،همه عربارو کشت کشت کردی

(روی ت فتحه بذار بخون)

به هر کی میرسیدی میرفتی جلوش بهش شلیک میکردی

بچه که هیچی اگه میدیدی سریع خودتو بهش  میرسوندی و

بهشون شلیک میکردی

سه تا بچه از 3 تا 7 سال کنار باباشون وایساده بودن میخندیدی و

بهشون شلیک میکردی همشون جدی نگاهت میکردن تو هم ول کن

نبودی، پسره دستشو گرفته بود جلو خواهرش که تیر نخوره

تو مسجد که بزرگ بود و باب دلت حسابی میدویدی و دنبال بازی

میکردی.............

یه دمپایی خریدی 130 هزارتومن...........یعنی الان دمپایی تو 5 تومنه

گریه کردی باباتم دلش نیومد و برات خرید

عصرها میرفتیم اتاق عزیزجون چایی میخوردیم که خیلی دوست داشتی

کلا چایی خوری برعکس منو بابات،دم کرده هم که میخوری میگی چقدر

خوشمزه بود

وقتی یه نفر تو خیابون از دستت در میرفت و بهش شلیک نمیکردی

خودش میومد طرفت و سربسرت میذاشت

یه پسر تقریبا 20 ساله تفنگتو ازت گرفت گذاشت رو سرت بهت شلیک

کرد تو هم با تعجب نگاش میکردی.........وقتی دید چیزی نمیگی چند قدم

رفت عقب که گریت گرفت که داشت تفنگتو میبرد .......تفنگتو گرفتی بعد

رفتی پیداش کردی زدیدش .....باباتم پیشت بود تو هم کار خودتو میکردی

کلا منو بابا سعی میکنیم اگه با کسی تنش پیدا کردی مستقیم دخالت

نکنیم فقط کنارت وایمیسیم تا خودت با مشکلت روبه رو بشی

وتا حالا که خوب جواب داده تا حالا بهت نگفتیم چیکار کن خودت تصمیم

میگیری از حقت دفاع کنی یا نه!اینکه چی بگی چی نگی تا حالا هیچی

بهت نگفتیم و خودت فکر میکنی ولی اکثرا مقابله به مثل میکنی

الکی کسی و نمیزنی وقتی هم که خوردی تلافی میکنی

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 17:39 | نویسنده : مامان |

ده روز رفتیم مکه،با عزیزجونو باباعباس 28 بهمن حرکت کردیم

ماجراهای سفرتو تا یادم نرفته برات مینویسم از هواپیمای رفتمون

شروع میکنم تا الان .........

تو فرودگاه که همش میدویدی و این موضوع جدیدی نیست تو هواپیما

هم که افتادیم دقیقا روی بال و به اون صورت چیزی ندیدی

به خاطر همین مجبور شدی یجور دیگه سرتو گرم کنی

صندلی جلومون یه پسر 5-6 ساله بود که با بالشتکای صندلی

همدیگرو میزدید به هم خوراکی میدادید قایم باشک هم بازی میکردید

بعدش رفتی تو راهرو و همه جای هواپیمارو برسی کردی

مهماندارا هم هندی یا پاکستانی بودند که فارسی بلد نبودند و

چندتا کلمه همونجا یاد گرفتن اصلا سوژه ایی بودن برای خودشون

یعنی از اول تا آخرش ما فقط خندیدیم تو هم که روابط عمومیت در

سطح بین الملل باهاشون دوست شده بودی که بهت یه کیف و

مدادرنگی و دفتر نقاشی دادن

البته تو سفر برگشت هم به همه دادن و بازم گرفتی

اصلا برات فرقی نمیکنه طرف مقابلت کیه و چند سالشه خیلی

راحت باهاش ارتباط برقرار میکنی

تو راهرو بودی پسر صندلی جلوییه داشت باباشو شوخی شوخی

میزد باباشم میزدش......یه لحظه نگاشون کردی بعد رفتی کمک دوستت

و باباشو زدی

بعدشم باباش دفتر نقاشیتو گرفت یه نیم ساعتی سرتو گرم کردن

خدا خیرشون بده ،

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 17:07 | نویسنده : مامان |

یه عادت خیلی بد داری اونم اینکه تا یه خودکار یا مداد میبینی سریع

دیوارارو خط خطی میکنی.........

دیوار خونه خودمون کلا نقاشی شده

میخواستی دیوار ویلا رو هم خط خطی کنی یه سررسید بهت دادم و

گفتم بیا با هم نقاشی بکشیم نباید دیوارو نقاشی کنی

خندیدی گفتی:آفرین مامان که به من گفتی تو ورق نقاشی بکشمتعجب




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 بهمن 1393 | 13:49 | نویسنده : مامان |

انقدر اینجا هوا خوبه که اصلا دلمون نمیخواد برگردیم

هوا بهاری بهاریه،ازت پرسیدم خونمون خوبه یا اینجا؟

گفتی خونمونو بیاریم اینجا

این جواب خلاقانت منو کشته...........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | 17:55 | نویسنده : مامان |

کلی برات نوشتم ولی اینترنت قطع شد پریدغمگین

با بابا عباس و عزیزجونو خاله فهیمه رفتیم مشهد

خیلی خوش گذشت این دومین سفر زیارتی تو به مشهد بود

همش به خاله فهیمه میگفتی دوستت دارممحبتمحبت

با عزیزجون به ضریح رسیدی و تند تند بوسش میکردیبوس

تا پامون به حرم میرسید بدو بدو کتاب دعا میاوردی

بازش میکردی میگفتی الرحمن الرحیم فعجل فرجهم

من خودم با آموزش مستقیم مخالفم ولی خودت اینارو

تو مسجد یاد گرفتی

بیشتر قسمت زیرزمینش میرفتیم که خیلی باصفا بود

تو هم تا دلت میخواست میدویدی

تولد باباعباس و خاله فهیمه رو تو هتل گرفتیم خیلی بهت

خوش گذشت تا صبح تو خواب بلند بلند میخندیدیقه قهه

 رستوران هتل و منفجر کردی من آخر همه میومدم زودم

در میرفتم ........صبحونه هرچی رو میز بودو میاوردی حتی

به یخچالشون هم رحم نمیکردی دوغ و نو شابه برمیداشتی

تند تند میرفتی عسل و مربا و تخم مرغ و ......خلاصه هرچی بود

جمع میکردی میاوردی فقط خداروشکر که نمیتونستی آب پرتغال

برداری وگرنه کل رستورانو باهاش میشستی

سس هارو با جاشون میاوردی که خدای نکرده خسته نشی

دونه دونه بیاری

خداییش کارکنانش هیچی بهت نمیگفتن فقط یه بار که در یخچالو کوبوندی

بهت گفتن عمو جون دست نزن

یکدفعه دیدم بغض کردی اومدی تو بغلم گریه کردی

تصور کن اگه میخواستن یکم باهات محکم برخورد کنن چیکار میکردیخندونک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | 17:40 | نویسنده : مامان |

بالاخره اومدیم شومال،تو راه کلی کارای بامزه کردی که بیشترشو یادم

رفتخندونکخندونک

داشتم با خاله فهیمه حرف میزدم پرسیدی کی بود؟گفتم خواهرم فهیمه بود

یکدفعه بغض کردی گریه کردی.اونم چه گریه ایی،همینجوری اشک میریختی

منو بابات هول شده بودیم که چی شده چرا گریه میکنی؟

با گریه شاکی گفتی میگه فهیمه خواهر منه،

فهیمه خاله منه.............

منم گفتم آره مامان خواهر من نیست خاله تو

کلی باهات حرف زدیم تا راضی شدی آخرش




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 18:29 | نویسنده : مامان |

اینو عمه شادی برات نوشته:

ای قربون حرف زدنش. یه بار که پشت در مونده بودیم با مامانم برای اولین بار بود که بهم سلام داد اینقدر با طمانینه گفت شلام عمه شادی سلام مامان دلم غش رفت واسش ار پشت در
خدا به منم یه پسر نازنازی مثل علی بده که خیلی مهربون و سالاره




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 18:20 | نویسنده : مامان |

حرکاتت خیلی سریعه،ولی حرف زدنت شمرده و مشخصه

کلماتو خیلی آرومو دقیق میگی،اصلا عجله نمیکنی

کلا خیلی بامزه حرف میزنی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 دی 1393 | 17:24 | نویسنده : مامان |

دیروز شربتاتو پیدا کرده بودی سیتریزین و آزیروسین،بعد درشو باز کرده

بودی تا آخرشو سر کشیدی............

بعدش به منو بابا میگی شربتم و خوردم

اصلا باورمون نمیشد فقط خدا رحم کرد آخراش بود

بابا خوابوندت دیدم خیلی خوابیدی بیدار نمیشی

4 ساعت خوابیدی هر کاری میکردم بیدار نمیشدی

آخرش بردمت تو حال،کم کم چشماتو باز کردی

گفتی آب میخوام،یکربع طول کشید تا آبو خوردی

رفتیم خونه بابا حاجی،ولی معلوم بود اثر داروها هستش

خیلی آروم شده بودی ولی آخراش دیگه پشتک میزدی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 دی 1393 | 17:17 | نویسنده : مامان |

حدود یکماه پیش بود که داشتی خواب بعد از ظهرتو میزدی

یکدفعه بلند شدی گفتی:باید برم سر کار پول دربیارم

دوباره گرفتی خوابیدی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 19:25 | نویسنده : مامان |

صبح با هم داشتیم صبحونه رو آماده میکردیم تو هم رفتی

سر یخچال درشو باز کردی،بعد دیدم یه پیچ و مهره گرفتی دستت

میگی مامان پیچ و مهرش خراب شده،

منم دقت نکردم از کجا درش آوردی در یخچالو بستم

که یه صدای بلند و ترسناک شنیدم تو هم تند تند میگفتی

یا ابالسد یا اباالسد...........(یا ابالفضل)

برگشتم دیدم بله یخچال ویرپول گرانقدر پدر جانتان درش کلا

کنده شده

از قرار پیچ و مهره لولای درو درآورده بودی

بعدش گفتی:مامان خودت خرابش کردی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 19:18 | نویسنده : مامان |

رفته بودیم پلیس +10،کل دفترشونو زیرورو کردی

همه اتاقا میرفتی اونم بدو بدو،بعد رو موزائیکا دستتو میذاشتی

میخواستی پشتک بزنی

صندلی پلاستیکی از زیر پای خانومه کشیدی بری تو حیاط

گذاشتی پیش درخت انگورو ازش رفتی بالا

منو بابا سعی میکردیم بدون سروصدا کنترلت کنیم ولی

اصلا نمیشد بخدا

یکی از خانومای اونجا به بابات گفت خیلی پسرت شلوغه

ولی جوونایی که اونجا بودن از اینهمه جنب و جوش خوششون اومده بود

و تشویقت میکردن ولی پیششون نمیموندی برای تحقق اهدافت

تلاش میکردیچشمک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 دی 1393 | 12:40 | نویسنده : مامان |

شنبه رفتیم نی نی دایی و ببینیم تو راه میخوندی

نی نی بی دندون افتاد تو قندون انبر بیارید درش نیارید

بعد بلند بلند میخندیدی،فعلارو برعکس میکنی بعد میخندی

با هم تاب تابه خمیر بازی میکنیم میگی خرس پر الاغ پر ،میخندی

و خم میشی بزنم پشتت...........

نون بیارکباب ببر هم خیلی دوست داری وقتی میخوام سریع

حواستو پرت کنم بهت میگم زود میای بازی میکنی

تو بیمارستان همش میدویدی هیچکس نمیتونست بگیردت

یه دفعه هم پریدی تو خیابون که آرش هرجوری بود گرفتد

از بیمارستان هم که برگشتیم رفتی تو ماشین دایی سعید

پیش عزیز جون،اونجا از دایی میپرسیدی ماشینت چیه؟

چند گرفتی؟کی گرفتی؟

تو راه نازنین گرسنش میشه میگن چی بخریم تو میگی

من شیر کاکائو میخوام شیر میخوام...........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 دی 1393 | 12:20 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد